eitaa logo
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
244 دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
9.7هزار ویدیو
106 فایل
یــــا ابـــاصـــالــح المــہـد ے ادࢪڪـنــے ارتبــاط بـا خــادم ڪـانـال: @rahimi_1363 بـا بـه إشـتــراڪـ گـذاشـٺــن لینـڪـ ڪـانـال راه ســعــادٺ،در ثـــوابــــ نـشـــر مـطـالــبـــ شــریـڪـ بــاشـیــد ۩؎ @masirsaadatee
مشاهده در ایتا
دانلود
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
#داستان قسمت نهم 👇 👈 داستان حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) 💠 اعلامیه قریش ومحاصره اقتصادی
قسمت دهم👇 👈 داستان حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم 💠 وفات ابوطالب وخدیجه حدود دو ماه بعد از خروج بنی هاشم از شعب و سه سال قبل از هجرت ابوطالب یگانه حامی پیامبر وفات یافت و سه روز بعد از او نیز خدیجه از دنیا رفت. وفات ایندو بزرگوار مصیبت بزرگی برای رسول خدا بود و دست قریش را برای آزار و اذیت بیشتر او بازتر کرد. شدت آزارها باعث شد که ایشان چند روز مانده به آخر شوال سال دهم بعثت به طائف بروند تا از حمایت قبیله ثقیف برخوردار شود لذا به همراه زید بن حارثه به آنجا رفت و آنها را به پرستش خدای یکتا دعوت کرد اما آنها جواب رد دادند و با گستاخی و نیز آزار و اذیت فراوان او را راندند. دارد ... https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
💙بسم الله الرحمن الرحیم💙 📗کتاب : #فقط_برای_خدا_زندگی_کن❤️ ✍🏻نویسنده : داداش رضا🙂🤞🏻 📝 #پارت_سی_و_پنج
🍁بسم الله الرحمن الرحیم🍁 📗کتاب : ❤️ ✍🏻نویسنده :داداش رضا🙂🤞🏻 📝 عیادت مریض میری و دلی رو شاد میکنی...🙂 .بعدش رضایت از زندگیت بالا میره👌🏻 اگه تلاش کنی و نق و غر نزدی و به سمت اهدافت بری...🧗‍♀ بعدش احساس خوبی نسبت به خودت داری...😍 آخر شبا🌌 هم قشنگ پاداش خدارو حس میکنی و با احساس خوب سرتو رو بالشت میذاری..🛌 ⬅️ یا اگه بتونی با پدر مادرت تندی نکنی و جواب ندی و مادر پدرتو اذیت نکنی و کینه به دل نگیری ❌ 👈🏻 نتیجه همه اینا میشه یه احساس خوبی که همیشه باهاته...😇 ببین ؟ اگه یه چیزی رو بهت بدن و بگن اگه تحمل کنی بعدش بهت سه میلیارد میدیم...بازم غر میزنی⁉️ خب معلومه که نه...😄 تحمل میکنی...😉 💟 خب پاداش خدا که بیشتره پاداش خدا ماورای ایناست❗️ ▪️ به پدر مادرت و پدر زن و مادر زنت محبت کن تا بچتم همین رفتارو باهات بکنه...😊 راستی ؟ میدونی چرا بعضی وقتا بی دلیل حالت بد میشه 🤔❓ دلیلش اینه که این حس بد بی دلیل نیست...❗️ عین برنامه گوشی📱 میمونه... وقتی یه سری برنامه ها رو گوشیت بازه و تو پیش زمینه داره فعالیت میکنه یه جورایی جلو سرعت گوشیتو میگیره ...☑️ این حال بد تو هم بخاطر همینه... باید افکارتو ببندی تا سرعتت بالا بره‼️ 👈🏻 یعنی یه فکری داره تو پیش زمینه فکریت کار میکنه و بخاطر همین حالت بده... باید ببندیش! ببین ❓ احتمالا داری به یه موضوعی به یه روش نگران کننده فکر میکنی... _☀️ 🌤 ⛅️ ☁️_ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🔴 #وقایع_آخرالزمان 🌸 #قسمت_هجدهم ⚜ اتمام حجت با #سفیانی و پیروانش 🔹 #قبل_از_آغاز_درگیری‌ها، حضرت
🔴 🌸 🔍 | 💡 : در بین پنج علامتِ حتمی ظهور، فقط این دو علامتند که به صورت معجزه‌اند. 💡 : 1️⃣👈🏻 معجزه ای از سوی آسمان ☝🏻اما بَیداء معجزه ای از سوی زمین است. 2️⃣👈🏻 را همه می‌شنوند ☝🏻 اما فقط بر تعداد خاصی از انسانها اتفاق خواهد افتاد. 3️⃣👈🏻 فقط جنبه گزارش‌ و اطلاع‌رسانی دارد . ☝🏻اما ، دخالت مستقیم خدا در حمایت از جبهه حق می‌باشد. 4️⃣👈🏻صیحه گرچه پدیده ای اعجازگونه است . ولی از آنجا که بیشتر جنبه اطلاع رسانی دارد ممکن است با اقدامات رسانه ای جبهه باطل از خاصیتش کم شود، ☝🏻اما بیداء اقدامی کوبنده است که جبهه باطل از انجام نمونه مشابه آن عاجز می‌ماند... 📔 تأملی در نشانه‌های حتمی ظهور، ص۱۸۲ 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🔴 به سوی امام مهدی علیه السلام 💥در طول تاریخ، دو سپاهِ جنگی وجود داشته و خواهد داشت که در مسیر مکه به شکل اعجازآمیز و با دخالتِ نیروه های غیبی نابود می‌شوند: 1️⃣ که به هدف کشتن روح و حقیقت کعبه، بدان سمت حرکت می‌کند و در میانه ی راه به بلایی از سوی آسمان گرفتار می‌شود. 2️⃣ که در یورش به سمت مکه، به نفس زکیه [شخصیتی الهی و خاص] سوء قصد دارند، اتفاق خواهد افتاد و همچنین سوء قصد آنها به امام مهدی علیه السلام، که آن سپاه بین مدینه و مکه در سرزمین بیداء به بلایی از سوی زمین به هلاکت می‌رسند. __________☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ ___________ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea _____________________________________
🔴 🌸امام محمد باقر علیه السلام: ✨👈🏻اگر به تو ، تو ستم مکن،🚫 👈🏻اگر به تو ، تو خیانت مکن،🚫 👈🏻اگر تو را ، عصبانی نشو، 🚫 👈🏻اگر ستایشت کردند ، 🚫 👈🏻اگر نکوهشت‌کردند 🚫. 👈🏻اگر ، به جای دلگیر شدن؛ کن!🤔 ☝🏻اگر دیدی آنچه درباره تو گفته شده در تو هست✔️، بدان که افتادن تو از چشم خداوند، از مصیبت افتادن از چشم مردم بزرگتر است. 😰 ☝🏻اما اگر آنچه که درباره‌ات گفته‌اند واقعیت نداشته باشد، این خود ثوابی است که بدون زحمت به دست آورده‌ای.😉 🔹اگر همه همشهریانت بر ضدّ تو همصدا شوند و بگویند: «تو مرد بدی هستی»😒 ✋🏻 اندوهگین شوی.😔 🔹 و اگر همه بگویند: «تو مرد خوبی هستی» ✋🏻 این سخن تو را شاد نسازد. 😃 ☝🏻 خودت را با قرآن📖بسنج. 🔹 اگر دیدی پوینده راه قرآن هستی و به آن "عمل" می‌کنی؛ پس استوار و شاد باش😃😊؛ ☝🏻زیرا آنچه درباره تو گفته شده است، به تو زیانی نمی‌رساند. 😊 👈🏻اما اگر دیدی از قرآن جدا افتاده‌ای، دیگر چرا باید خودت را فریب دهی؟!😐 📚تحف العقول ، صفحه ۲۸۴ __________☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ ___________ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea _____________________________________
5.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙️ 👤من سفیرم برای حفظ اسلام باید لاکچری زندگی کنم😌😎 اگه نه آبروی جمهوری اسلامی میره :آبروی جمهوری اسلامی اینجوری نمیره 💥آبروی جمهوری اسلامی اون زمانی میره که بری به یه کشور جنگ زده ای مثل عراق و تو عراق نتونی خرید بکنی با بلایی که سر ریال آوردید😒 _☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ __ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
🍃 🌷 پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله): ✨☝🏻 هرکس بیش از چهل روز کند، 🏞️ 🌸 ، که از مسافت پانصد سال به مشام می رسد، بی تردید بر او است.⚠️ ✨ 📘 بحارالانوار،۰۱۱/۸۹/۱۰۳ ____☀️ 🌤 🌥 ☁️____ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
⭕️ 🔷✨ (عجل الله)✨ 📜در روايات فراواني گفته شده برخي از (‏صلی الله علیه وآله وسلم) و ائمه اطهارعليهم السلام نزد حضرت مهدی(عجل الله) است. از جمله آنها👈🏻 (صلی الله علیه وآله وسلم) 👤يعقوب بن شعيب از امام صادق‏ (علیه السلام) روايت کرده که آن حضرت فرمود: 🌺✨ «آيا را که با [بر تن داشتن] آن قيام کند، نشانت ندهم؟⁉️ 👤 عرض کردم: چرا... 🔸پس [آن حضرت] جعبه ‏اي را خواست و آن را گشود و از آن را بيرون آورد. آن را باز کرد (يا روي زمين پهن کرد). ناگاه ديدم در آستين چپ آن، خون مشاهده مي‏شود (خون آلود است). 🌺سپس فرمود: ✨ اين پيراهن رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) است؛ روزي که دندان‏هاي پيشين آن حضرت ضربه ديد، آن را بر تن داشت و قائم دراين پيراهن خواهد کرد.✨ ✍🏻[راوي گويد:] من آن خون را بوسيدم و بر روي خويش نهادم (به صورت خود ماليدم). 🔸 سپس امام صادق‏(علیه السلام) آن را در هم پيچيد و برداشت». [1] 👤همچنين ابوبصير از حضرت صادق‏ (علیه السلام) چنين نقل کرده است: 🌼✨ «...يَکُونُ عَلَيهِ قَمِيصُ رَسُولِ اللهِ‏صلي الله عليه وآله الَّذِي عَلَيْهِ يَومَ اُحُدٍ...»✨ [2] ؛ 👇🏻 🌼✨«... (صلی الله علیه وآله وسلم) که در روز احد به تن داشت، بر تن او است...».✨ 🔹البته دربرخي روايات نيز لباس حضرت مهدی(عجل الله) همان لباس حضرت علی(علیه السلام) بيان شده است. 👤حماد بن عثمان مي‏گويد: در خدمت امام صادق‏( علیه السلام) بودم که مردي به آن حضرت عرض کرد: 👤خداوند به صلاحت دارد! شما فرموديد که علي بن ابيطالب‏ (علیه السلام)لباس خشن به تن مي‏کرد؛ پيراهن چهار درهمي مي‏پوشيد و امثال اين‏ها، در حالي که مي‏بينم شما خود جامه ‏اي نيکو پوشيده ‏ايد! 👤حماد مي‏گويد: 🌹حضرت به او فرمود: ✨ «علي بن ابيطالب‏ (علیه السلام) آن لباس‏ها را در زماني مي‏پوشيد که عيب نبود.اگر چنان لباس‏هايی را امروز مي‏پوشيد موجب شهرت او مي‏شد.✨ 🔸امام صادق‏ (علیه السلام)در اين باره فرموده است: 🌺✨ «پس بهترين لباس هر زماني، لباس اهل آن زمان است؛ ولي هنگامي که قائم ما اهل بيت قيام کرد، لباس علی (علیه السلام)را بر تن کرده و به روش آن حضرت عمل خواهد کرد».✨(3) 📚منابع [1] الغيبة، ص 243، ح 42. [2] همان، ص 307، باب 19، ح 2. [3] الکافي، ج 1، ص 411، ح 4 _ ☀️ 🌤️ 🌥️ ☁️ __ https://eitaa.com/joinchat/2180841684C627422eaea
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚜️ ڕاه ســعــادتـــ ⚜️
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅ رهـایے از شـب🌒 #پارت_100 ‍ ‌ ‌ در میان هق هق دردناکم فاطمه گفت: هنوزه
اااخ صورتم...کی منو زد؟ چشمامو به سختی وا کردم. ✍ ف.مقیمے ادامه دارد... ❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅ 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅ رهـایے از شـب🌒 وقتی چشم وا کردم دوباره فاطمه مقابلم بود. سرم هنوز درد میکرد.ولی دیگه سردم نبود.فاطمه چشمهاش از گریه پف کرده بود. _رقیه سادات؟؟ بیدارشدی؟؟ تو که منوکشتی آخه! رفت بیرون. دقایقی بعد با یک پرستار برگشت. پرستار فشارم رو گرفت و حالم رو پرسید. گفت: خداروشکر الان دیگه خیلی بهتری.. تبتم که پایین اومده.!! چت شده بود دختر؟ تازه همه چیز به خاطرم اومد. گفتم:خوبم. فاطمه از پرستارپرسید: الان یعنی جای نگرانی نیست؟ پرستار گفت:خداروشکر همه چیزش خوبه.ولی باز بهتره تا صبح صبر کنید از سرش یه اسکنم بگیریم بفهمیم علت اصلی تشنج فقط تب بوده یا دلایل دیگه ای هم داشته! اونها از چی حرف میزدند؟؟؟ تشنج؟مگه من چه اتفاقی برام افتاده بود؟! پرستارکه بیرون رفت از فاطمه پرسیدم:چه اتفاقی افتاده برام؟ فاطمه دستم و گرفت. _یادت نمیاد؟! گرفتی خوابیدی..ده دیقه بعدش تنت شد کوره ی آتیش! همش تو خواب هزیون میگفتی.جیغ میکشیدی..من که دیگه داشتم سکته میکردم.زنگ زدم به حامد ببریمت دکتر.ولی اینقدر حالت بد بود مجبورشدیم زنگ بزنیم اورژانس..اینا بهت اکسیژن وصل کردن ..کلی بهت رسیدگی کردن تا الان تبت یکم پایین اومده. با صدایی گرفته گفتم:یجیزایی یادمه..ولی اسکن دیگه برای چی؟ _چمیدونم.!! لابد میخوان خیالشون راحت شه.تو به این چیزا فک نکن.فقط استراحت کن.من اینجا هستم. پرسیدم:ساعت چنده؟ _نزدیکای چهار.. با شرمندگی گفتم:تو هم تو زحمت انداختم! برو خونه بگیر بخواب.من حالم خوبه. _نه من خوابم نمیاد.خیلی خوشحالم که الان هوشیاری.فک کردم دیگه هیچ وقت.. چشمش پراز اشک شد. کمی خودم رو بالا کشیدم. _معذرت میخوام اگه اذیت شدی..من تابحال اینطوری نشده بودم! گفت:دکتر میگفت شوک عصبی به این روزت انداخته. آهی کشیدم و دوباره خاطره ی شوم دیشب از خاطرم رد شد. پرسیدم:الان آقا حامد کجاست؟ _بیرون با حاج مهدوی نشسته! قلبم هری ریخت. گفتم:حاج مهدوی اینجا چیکار میکنن؟ گفت:وقتی که من به حامد زنگ زدم حاج مهدوی کنارش بود.حاجی وقتی فهمید بیمارستانیم خودشونو رسوندن .من تا حالا هیچ وقت حاجی رو اینقدر عصبانی ندیده بودم اون زن باحرفهایی که زده خیلی حاجی رو ریخته به هم..مخصوصا وقتی فهمید بخاطر اون چه بلایی سرت اومده! گلوم از شدت ناراحتی و بغض میسوخت.سرم رو به طرفی دیگر برگردوندم تا فاطمه متوجه حالم نشود. فاطمه گفت:حاجی گفت اگه بیدارشدی بهشون خبر بدم تا ببینتت.الان حالت خوبه؟بهشون بگم بهوش اومدی؟ نمیدونستم چی بگم.همه چیز مثل کابوس بود.با اتفاقات اخیر روی دیدن حاج مهدوی رو نداشتم.چشمم رو بستم و آهسته اشک ریختم.تلفن فاطمه زنگ خورد.او به حامد خبرداد که بهوش اومدم.و جمله ی آخرش این بود:هرطور خودشون صلاح میدونن. فاطمه خطاب به من گفت:حاج آقا مصمم هستن باهات صحبت کنن.خواهش میکنم با آرامش به حرفهاشون گوش کن.من از اتاق بیرون میرم که راحت باشی. دستش رو گرفتم.با بغص گفتم: چیکارم دارن؟ او اشکام رو پاک کرد و مهربانانه گفت:نمیدونم. گفتم:من روم نمیشه نگاهشون کنم. فاطمه با خونسردی گفت:خب نگاهشون نکن. همانموقع حاج مهدوی با یک یا الله بلند وارد اتاق شد وفاطمه از اتاق بیرون رفت. من با قلبی نا آروم و چشمی بارونی صورتم رو به سمت مخالف ایشون متمایل کردم.و ملافه رو روی سرم انداختم. حاج مهدوی روی صندلی کنار تخت نشست و با یک بسم الله شروع کرد به حرف زدن. _میدونم الان وقت مناسبی برای صحبت کردن نیست ولی شاید حرفهای حقیر یک التیام کوچیک باشه واسه دل شکسته ی شما! الان حالتون بهتره؟ سرم رو تکون دادم. _خب الحمدالله.او نفسی عمیق کشید و با صدایی زیبا و دلنشین گفت: امشب با دیدن حال و روز شما خیلی از خودم ناراحت وعصبانی شدم.شاید عملکرد اشتباه من منجر به این اتفاق شد.اول اینکه سیده خانوم ملاک برتری و مقیاس ایمان هرکسی برمیگرده به اینکه چه جایگاهی پیش خدا داره نه خلق خدا.خلق خدا رو هیچ رقمه نمیتونی راضی نگه داری حتی اگه خوب وکامل باشی! و..نکته ی دیگه اینکه شما درمورد من دچار سوتفاهم شدید.هرگز قصدم این نبوده که شما رو از مسجد و بسیج، اون هم به دلایلی که خودتون فرمودید بیرون کنم.اتفاقا بالعکس از نظر من شما یک سادات بزرگوار و متدین هستید که البته بنده براتون احترام خاصی قائلم. ولی ظهر همان روزی که بهتون عرض کردم در بسیج این ناحیه نباشید حرفها وحدیثهایی به گوشم رسید که یقین کردم پخش شدنش در مسجد به ضرر شماست. ✍ ف.مقیمے ادامه دارد... ❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅ 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 ❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅ رهـایے از شـب🌒 ملافه رو از روی صورتم کنار کشیدم و با اضطراب نگاهش کردم. او از حرکتم لبخند خفیفی بر لبش نشست. پرسیدم:چه حرف وحدیثی؟ _شاید درست نباشه بحث رو باز کرد.ولی دوتا اقا اومدن و به بهونه ی مشاوره از من نشونی های شما رو دادند و گفتند که شما احساسات اونها رو به بازی گرفتید و به من خرده گرفتن که چرا من شما رو تو مسجد راه میدم و مواخذه تون نمیکنم. حدس اینکه اون دو جوون کی بودند اصلا سخت نبود. حاج مهدوی گفت:خب بنده حسابی با این بنده خداها جرو بحث کردم و گفتم ما همچین کسی در مسجد نداریم.یک کدومشون با بی ادبی گفت:همونی که همیشه دنبالتون تا دم خونه میاد..ویک سری حرفها و تهمتها که اصلا جاش نیست درموردش صحبت کنم. ببینید خواهر خوبم.من اصلا دنبال راست یا دروغ حرف اون دونفر نبودم ونیستم.حتی دنبال موقعیت خودمم نبودم .به این وقت وساعت عزیز اگر گفتم دربسیج مسجد ما نباشید فقط بخاطر خودتون بود.چون در چشمهای این دو جوون بذر کینه رو دیدم و حدس زدم اینها هدفشون بی آبرو کردن یک مومنه! اشکهام یکی بعد از دیگری صورتم رو میسوزوند.گفتم:حاج اقا..بخدا من..بخدا .. او با مهربانی گفت:نیازی به قسم و آیه نیست.من همه چیز رو درمورد شما میدونم.حتی درموررد پدر خدابیامرزتون.مگه میشه دختر اون خدا بیامرز تو غفلت و بیخبری باقی بمونه؟ روی تخت نشستم و با اشکهای ناباورانه به حاج مهدوی که حالا نگاه محجوب و محترمانه ای بهم میکرد خیره شدم. او لبخندی زد. گفتم: من آبروی پدرم و بردم.هر چقدرم سعی کنم باز لکه ی ننگم دنباله اسم آقامه..امشب حسابی آقام شرمنده شد.ولی منصفانه نبود که منو به چیزهایی نسبت بدن که نیستم! من همه چیزم رو باختم..همه چیزمو.آدمهایی مثل من اگه پاشون بلغزه دیگه مثل اول نمیشن.نه پیش خدا نه پیش خلقش! پرسیدم:پس درمورد آقام از مسجدیها پرس و جو کردید؟ فهمیدید آقام کی بود؟ دوباره لبخند خفیفی به لبش نشست. گفت:حوصله میکنید یک قصه ای تعریف کنم؟ آهسته اشک ریختم و سرم رو پایین انداختم. _پدر بزرگ بنده پیش نماز مسجد بودند.من بچه ی سرکش و پرسرو صدایی بودم که هیچ وقت آروم نمیگرفتم! خدا رحمت کنه پدرو مادرشما رو.پدربزرگم هروقت مسجد میرفتند دست منم می‌گرفتند و با خودشون میبردند.من سر نماز جماعت هم دست بردار نبودم. ناگهان خنده ی کوتاه ومحجوبی کرد و گفت: کار من این بود که سر نماز جماعت ،مهر تک تک آقایون رو برمیداشتم و نمازشونو خراب میکردم.اگر نوه ی حاج آقا ابراهیمی نبودم قطعا یک گوشمالی میشدم. یه شب که طبق عادت این کارو میکردم یک دختر بچه وسط نماز با اخم و عصبانیت محکم کوبید پشت دستم و با لحن کودکانه ای گفت:خجالت نمیکشی این کارو میکنی؟اینا مال نمازه.گناه داره.. منم با همه ی تخسیم گفتم :به توچه.!! مسجد خودمونه. دختربچه دست به کمر گفت:مسجد مال همه ست.و رفت مهر همه رو سرجاش گذاشت و دست به سینه واستاد مواظب باشه من دست از پا خطا نکنم.مابین دونماز رفتم سمتش یدونه به تلافی ضربه ی قبلی زدم رو بازوش و گفتم:اصلن تو واسه چی اینجایی؟ اینجا مال مرداست.تو دختری برو اونور.. همونجا پدر اون دختر خانوم که یک آقای مهربون وخوشرویی بودن یک شکلات بهم دادن و گفتن: عمو جون..این دختره..لطیفه..نازکه..سید اولاد پیغمبره نباید بزنیش. گفتم:خوب میکنم میزنمش.اول اون زد.. قصه ش به اینجا که رسید هق هق گریه ام بلند شد و حضرت زهرا رو صدا کردم. حاج مهدوی صبر کرد تا کمی آروم بگیرم و بعد گفت:منو به خاطر آوردید؟! دنیا خیلی کوچیکه خانوم حسینی.بعد ازاونروز باهم دوست شدیم.قشنگ یادمه چطوری..شما داناتر از من بودین.من فقط پی شیطنت وخرابکاری بودم..ههههه یادمه عین مامانا یک بسته چیپس و پفک با خودتون میاوردین و بین نماز به من میدادید بخورم تا حواسم پرت شه شیطنت نکنم.پدر بزرگ خدا بیامرزم خیلی شما رو دوست داشت و همیشه شما رو برای من مثال میزدن. میون گریه تکرار میکردم :باورم نمیشه..باورم نمیشه.. حاجی با لبخندی محجوب گفت:یه چیزی میگم بین خودمون میمونه؟ با گریه گفتم:بله.. اون روزا، از وقتی رقیه سادات مسجد نیومد منم دیگه دایم به مسجدنرفتم.مسجد بدون رقیه سادات تو بچگیها صفانداشت. _با اشک وآه گفتم:رقیه سادات خیلی خراب کرد حاج آقا..شما ..شما که نمازگزازها رو اذیت میکردید شدید حاج مهدوی چون سایه‌ی پدرو مادر بالاسرتون بود ولی من که بقول شما دانا تر بودم از خط خارج شدم..درسته توبه کردم وبه خودم اومدم ولی از خودم و جدم و آقام شرمنده ام. او تسبیح سبز رنگش رو بین انگشتانش چرخوند و با نوایی حزین گفت:هر پرهیزکاری گذشته ای دارد و هر گنهکاری آینده ای.. نامه تون رو خوندم. چندبارهم خوندم.. ✍ ف.مقیمے ادامه دارد... ❅ঊঈ✿🍂♥️🍂✿ঈঊ❅ 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂