May 11
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
.
«وطنی برای بیوطنها» را به عشق پدرم نوشتم. برای روزهایی که شکست خورد ولی ناامید نشد و جنگید. بماند به یادگار از ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۲.
#جایزه_تهران
#روایت_تهران
@masture
.
راغِباً فِى امْتِنانِكَ
به مهربانی و محبّتت دل بستهام
مناجات خمس عشر، راغبین
@masture
هدایت شده از دستسازههای چوبی باهو
نام اولین محصول را گذاشتیم «تعالی».
تعالی، دستسازهایست از همنشینی چوب و کلمه.
چه کلمهای؟
حرز امامجواد + آیتالکرسی و چهارقل که روی کاغذ پوستی نازک چاپ شده تا برای قرارگرفتن درون آن محفظهٔ کوچک چوبی مناسب باشد.
این گردنآویز مناسب همهٔ کسانی است که بهبرکت کلمهها و همراهیِ مقدس آنها باور دارند!
تمام هزینههای فروش گردنآویز «تعالی» مستقیم به حسابِ خانهٔ کرامت میرود؛ خانهای کوچک در جنوب تهران که محل نگهداری، آموزش و مهارتآموزی کودکان بدسرپرست و بیسرپرست است. اگر خواسته باشید محل دقیق این خانه را بدانید، کافیست نامش را در بلد یا نشان جستوجو کنید.
قیمتِ تعالی: ۲۱۰ تومان (همراه با ارسال)
ثبت سفارش:
@baaho_admin
.
مستوره | فاطمه مرادی
نام اولین محصول را گذاشتیم «تعالی». تعالی، دستسازهایست از همنشینی چوب و کلمه. چه کلمهای؟ حرز
تمام هزینههای این کار صرف آموزش کودکان بدسرپرست و بیسرپرست میشه.
یاریگر باشیم. 🌱
آدرس کانال:
@baaho_admin
.
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا
و در برابر حکم پروردگارت شکیبایی کن که تو زیر نظر و مراقبت ما هستی.
طور، ٤٨
#عاشقانههای_خدا
@masture
هدایت شده از [ هُرنو ]
18.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«مادرها خداوندگار جزئیاتاند!
اگه میخواهید توی کارتون موفق بشید،
مادری کنید برای کارتون.»
برشی از دومین رویداد بچههای حرفهای، آیندهدار و کاربلدِ #سیره
خانم #پرستو_عسگرنجاد
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
.
سلام بزرگواران.
اینجا کسی هست که تجربهٔ افسردگی داشته باشه؟ (با هر نوع شدت و حدتی، حتی با تجربهٔ خودکشی ناموفق).
من برای نوشتن چند روایت افسردگی نیاز به کمک شما دارم. اگر خودتون مبتلا بودید یا کسی رو میشناسید که بتونه بهم کمک کنه، بهم پیام بدید. ممنون میشم ازتون.
@fatememoradiam
تمامی اطلاعات تنها و تنها پیش من خواهد موند. به امانت.
@masture
مستوره | فاطمه مرادی
.
باید از نقطهٔ درد روایت میکردیم. از همان روزی که جایی دلمان شکسته بود و دیگر آن آدم سرخوشِ سابق نشده بودیم. ما باید دوباره آن سکانسهایی که چاقویی تا دسته توی قلبمان فرو رفته بود را مینوشتیم.
میترسیدم. خیلی زیاد. ماهها سعی کرده بودم آن روز و آن ساعتها را فراموش کنم. آن صبح بیستوسوم ماه رمضان را. همانی که هفت ماه از زندگیام را به خاک سیاه نشانده بود. همانی که پای تروما، افسردگی، نفرت و حقارت را به سی و دو سالگیام باز کرده بود. اما چطور باید مینوشتم؟ اگر مینوشتم و تمام آن احساسات، گریهها، لرزش و تنگی نفسها برمیگشت چه؟ اگر دوباره آن زخم دلمهبسته را میکندم و خون راه میافتاد چه؟ با تمام این اگرها باید مینوشتم چون من در مقابل روایت آدم تسلیمیام. جرأت نه گفتن ندارم.
نشستم پشت لپتاپ و شدم سه نفر. ظالم، مظلوم و راوی. یک نفر چاقو فرو میکرد و بعد عذر میخواست. آن یکی زمین میخورد و اشک میریخت، راوی اما بیرحمانه همهچیز را رصد میکرد و مینوشت. کلمه به کلمه به هم میچسباند و دست برنمیداشت. آنقدر که هفت ماه کامل را تبدیل کرد به جستاری که سر و ته داشت. هر سهی آنها به هدفشان رسیده بودند و کار تمام شده بود.
من اما! حالا آن آدم قبلِ نوشتن نبودم. همانی که هربار از مرور این واقعه مثل بید میلرزید و مثل ابر بهار اشک میریخت. من از موضع مظلوم رنجکشیدهٔ زمینخورده پایین آمده بودم و داشتم چاقو را به صاحبش پس میدادم. اینبار ایستاده و پرقدرت با زخمی که سربسته بود و چشمهایی که با باریدن خداحافظی کرده بود.
#تراپی
#خود_نوشت
@masture
.
داشتم صحبتهای مهشاد گودرزی رو توی پادکست داتس گوش میدادم. دختری که یکتنه میایسته و تموم زندگیش رو میسازه. توی تحصیلات و حرفهش به نقطهای میرسه که خیلیها آرزوش رو داشتهن. اما اتفاقی میفته که مجبور میشه دوباره همهچیز رو از نو بکوبه و بره جلو.
حالا چه اتفاقی؟ مهشاد یه چکاب میره و میفهمه که مبتلا به سرطانه و برای پیشگیریش باید کل سبک زندگیش رو عوض کنه. مثلا باید از استرس دور میمونده. بنابراین با شغلش که حسابداری بوده و با ادامهٔ تحصیل در مقطع دکترا خداحافظی میکنه.
میره سراغ آرزوهایی که خاک خورده بودن. میره سراغ تغییر زندگی از نو.
و آخر چی میشه؟ بعد از دو سال نه تنها از سرطان خبری نبوده. بلکه الان آدم موفق و تاثیرگذاریه.
توصیه میکنم گوش بدید تا ببینید دوربرگردون زندگی شما کجاست.
https://castbox.fm/vb/655977989
@masture