#تلاوت روزانه قرآن
#هدیه شهید
#امیر امیرگان
از همان سن کودکی و نوجوانی علاقه خاصی به امام زمان(عج) داشت.
می گفت: من دوست دارم امام زمانم (عج ) از من راضی باشد.
نماز امام زمان(عج) را همیشه می خواند.
صورت امیر را زنبور نیش زده بود. به حالت بدی متورم شده بود، اما اصرار داشت در مراسم تشییع شهید نوژه شرکت کند. وقتی از مراسم برگشت دیدم جای نیش زنبور خوب شده است.
ازش پرسیدم چه شده:
گفت: وقتی تابوت شهید نوژه تشییع می شد مردی نورانی را دیدم که سوار بر اسب در میان جمعیت بود. آن آقا شمشیری بر کمرش بود و روی شمشیرش نوشته بود: یا مهدی-عج، یکباره امام به سراغم آمدند و پرسیدند: «صورتت چرا ورم کرده؟» بعد آقا دستی به صورتم کشید و گفت خوب می شود. باورش برای خیلی ها سخت بود. اما نشانه ای که نشان از بهبودی امیر بود مرا به تعجب وا داشت. من حرف امیر را باور کردم. من که پدرش بودم از او گناهی ندیدم. بارها[او را] در حال خواندن نماز امام زمان(عج) دیده بودم. برای کسی از این ماجرا چیزی نگفتم چون باورش سخت بود.
شهید امیر امیرگان در سال 1366 به شهادت رسید. همه بدنش سوخته بود. ولی تعجب کردم. فقط گونه سمت راست صورت امیر همان جایی که آقا دست کشیده اند سالم مانده بود؛ حالا مطمئن شدم که فرزند پاک و مؤمن من در نوجوانی به خدمت امام-زمان-عج مشرف شده است.
کیهان فرهنگی به نقل از کتاب وصال، صفحه 166 الی 169
@mtalbdine
#تلاوت #روزانه #قرآن
#هدیه #شهید #امیر #جمشیدی
ماجرای جالب دانشآموزی که به آرزویش رسید
🔹شهید امیر جمشیدی در روایتی از اعزامش به جبهه نقل میکند: " اواسط سال ١٣۶٣ بود که حال و هوای جنگ به کله ما افتاد، چون سنمان کم بود تصمیم گرفتیم تا شناسنامههایمان را دستکاری کنیم. اما به دلیل اینکه جثههایمان خیلی کوچک بود این کار شدنی نبود."
🔹با این حال فکر دیگری به سرمان زد. خودمان را در یکی از کابینهای قطار مخفی کردیم. مسئول قطار متوجه ما شد اما با اصرار ما رو به رو شد و بالاخره کوتاه آمد و ما را برد. یک روز فرمانده ما را دید و گفت میخواهید برید جلوتر ما هم گفتیم بله و ما را سوار اتوبوسی کرد و هنگامی که رسیدیم دیدیم تهرانیم و پدر و مادرمان برای برگرداندن ما به آنجا آمده بودند."
#معرفی_شهید
#شهید_دانشآموز
https://eitaa.com/mtalbdine🇮🇷
#داستانک
🔷"در نقلی از مرحوم «آیتالله اراکی» چنین نقل شده است شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفبع داشت. از او پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی، این مرتبت نصیبت گردید؟ لبخندی زد و گفت: خیر!
🔷سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت نه. با تعجب پرسیدم پس راز این جایگاه و مقام چیست؟ گفت: هدیه مولایم حسین (ع) است. گفتم چطور؟ با اشک گفت: آنگاه که دو رگ دستانم را در حمام فین کاشان زدند، چون خون از بدنم میرفت، تشنگی بر من غلبه کرد. سر چرخانیدم تا بگویم قدری آبم بدهید، ناگهان به خود گفتم تقی خان دو تا رگ از تو بریدند، این همه تشنهای، پس چه کشید پسر فاطمه! او که از سر تا پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود. از عطش حسین حیا کردم و لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در چشمانم جمع شد.
بعد از مرگ و آن لحظه که صورتم را بر خاک گذاشتند، امام حسین (ع) بالای سر من آمد و فرمود: به یاد تشنگی ما ادب کردی، اشک ریختی و آب ننوشیدی و این هدیه ما در بزرح باشد تا در قیامت جبران کنیم"
#امیر #کبیر
#امام #حسین #اشک #توسل