eitaa logo
🌹📿تلاوت قرآن ومطالب اموزنده📿🌹 سرباز باشیم نه سربار امام
430 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
129 ویدیو
6 فایل
،🌹🌹مطالب دینی ومفید ومتنوع🌹🌹.، جهت تبادل و تبلیغ: @seremitunes پیشنهادات،انتقاد ها و حمايت جهت ارتقای کانال: @ashg1100
مشاهده در ایتا
دانلود
ادامه داستان👈قسمت دوم ❇️من او را قسم دادم كه بگويد چه اتفاقي افتاده كه اين گونه نسبت به من اظهار محبت مي‌نمايد؟ او در پاسخ، شروع كرد به گريه كردن و گفت كه دكتر شمس به او گفته كه عَصَب گويايي شما قطع شده و ديگر به هيچ وجه، خوب نخواهي شد. به پزشك‌هاي ديگري در تهران، اصفهان و شيراز مراجعه كردم كه نتيجه اي نداشت، تا اين كه روزي به تهران آمده بودم. در مسجد امام، نمازم را فُرادا [با حديث نفس] خواندم. ❇️ پس از نماز، انقلابي در من پيدا شد. مشغول اعمال خود بودم كه ديدم سيّدي [با لباس روحاني] دست‌هاي خود را روي پشت من گذاشت و صورت مرا بوسيد و گفت: «چه شده؟ چه مشكلي داري؟ بگو! من مشكلت را حل مي‌كنم». من كه قدرت سخن گفتن نداشتم، دو سه بار اشاره كردم كه نمي توانم صحبت كنم. آخر، ناچار شدم كاغذ و قلم درآوردم و نوشتم: بنده مطلقاً قدرت گويايي ندارم. مشكل من اين است كه نمي توانم صحبت كنم. چه فرمايشي داريد؟ وي گفت: من سيد جلال علوي تهراني هستم. آيا شما اين جا، منتظر كسي هستيد؟ عرض كردم: بله. قرار است ساعت ۲ برادرم بيايد دنبالم، هنوز ساعتِ ۲ نشده. ساعت ۲ شد. ❇️برادرم آمد مرا ببرد. آقاي علوي هم حضور داشت. وي گفت: آقاي بلورساز! من نمي گذارم ايشان تنها باشد. بايد حتماً بيايد منزل ما. منزل آقاي علوي در قلهك بود. بالأخره آقاي علوي ما را براي صرف نهار به منزل خود برد. پاسخ‌هاي من به سؤال‌هاي ايشان، همه كتبي بود. پس از صرف ناهار، آقاي علوي به برادرم گفت: اگر شما مي‌خواهيد تشريف ببريد، برويد. ايشان امشب مهمان ماست. منتظر نباشيد. آدرس منزل و شماره تلفن خودش را هم به او داد. . ❇️من نوشتم: اجازه رفع زحمت بدهيد. ولي ايشان موافقت نكرد. شب منزل ايشان بودم. پس از تهجّد، به من فرمودند: من تا طلوع آفتاب، بيدار هستم و بعد از نماز صبح، به خواندن قرآن و اعمال مستحبّي مي‌پردازم. شما اگر مايل هستيد، استراحت كنيد. نوشتم: خير! تا اول آفتاب، در خدمت شما هستم. پس از صرف صبحانه، ايشان فرمود: با قرآن استخاره كردم كه اگر خوب آمد، شما را براي درمان، راهنمايي كنم. اين آيه آمد: (ما هُوَ شِفاءٌ و رَحمَة). سپس به مطلبي كه آقا شيخ عباس قمي در مفاتيح در مورد مسجد جمكران نقل كرده، اشاره كرد و به من گفت: عهد كن چهل شب چهارشنبه به جمكران مشرّف شويد. تو كه هركجا رفتي، خوب نشدي. يك كاري من گويم، انجام بده. اگر نتيجه نداد كه ثواب مي‌بَري و اگر نتيجه داد، خدا را شكر كن، و آن اين است كه چهل شب چهارشنبه برو مسجد جمكران و متوسل شو» [۱] اگر خداوند صلاح بداند، شفا عنايت مي‌فرمايد. من راهنمايي ايشان را پذيرفتم و برنامه خود را طوري تنظيم كردم كه چهل هفته مرتب از مشهد به جمكران بروم. به همين جهت، هميشه بليط هواپيما و اتوبوس براي چند هفته داشتم، كه اگر از طريق هواپيما امكان پذير نبود، با اتوبوس مشرّف شوم و برنامه رفتنم تا چهل هفته ادامه داشته باشد، و اگر قطع شد، از نو شروع كنم. در هفته سي و ششم، يا سي و هفتم، شب چهارشنبه مشغول اعمال مسجد جمكران بودم. -- [۱]: .. قسمتي كه ميان گيومه است، از نقل آية الله صافي _ كه مورد تأييد آقاي بلورساز قرار گرفت _ افزوده شد. ادامه دارد..... _ @mtalbdine💚🌹
قسمت آخر داستان در هفته سي و ششم، يا سي و هفتم، شب چهارشنبه مشغول اعمال مسجد جمكران بودم. سر به سجده گذاشتم براي صد صلوات. يك مرتبه ديدم هياهويي بلند شد كه «آقا [امام زمانعجل الله تعالي فرجه] مشرّف شدند». من در حال سجده نمي دانستم وظيفه من چيست؟ نذر خود را رها كنم و درك فيض محضر آقا را بنمايم، يا برنامه خود را ادامه دهم؟ با خود گفتم: وظيفه من اين است كه به عهد و نذر خود عمل كنم كه آن، واجب تر است. صلوات من تمام شد. بلند شدم در نماز آقا شركت كردم و به تشهّد . ايشان رسيدم. وقتي كه خواستند تشريف ببرند، جمعيت هجوم آوردند. من توانايي نداشتم. بلند شدم و تكيه به ديوار دادم. وقتي به من رسيدند، حالم منقلب بود. وقتي چشمشان به من افتاد، با شدّتي عجيب و غريب فرمودند: «حاجت تو برآورده شد. بلند سلام كن! ». سلام كردم و تمام شد. اما آن هيبت و شدّتِ بيان، مرا از حال برد. به زمين افتادم. ديگر هيچ چيز متوجه نشدم. اطرافيان، خيال كردند حالت غشوه بر من مستولي شده و شروع كردند به آب پاشيدن. به حال آمدم. آن جا نشستم تا آرامش پيدا كردم. تا طلوع آفتاب، حدود يك ساعت طول كشيد. و بعد، از مسجد خارج شدم؛ ولي برنامه آمدن به مسجد جمكران را تا كامل شدن چهل شب چهارشنبه، ادامه دادم. با عنايت و توجهات مولا، قدرت سخن گفتن به من بازگشت. به همين جهت، وقتي به مشهد بازگشتم، عهد كردم آنچه را دارم، تقديم كنم. محلّي داشتم در مقابل بازار رضا به نام پاساژ موسي (فعلي) كه داراي ده هزار متر بناي ساختمان و يكصد و هشتاد مهمانپذير بود. اين بنا را كه در پنج طبقه و دو طبقه همكف آن تجاري با يكصد و هشتاد باب مغازه، به انضمام كليه نيازمندي‌هاي زائران و مستأجران احداث شده بود، به خيريه انصار الحجه به مديريت آقاي سميعي واگذار نمودم. خدا را سپاس گزارم كه هم نعمت «قدرت تكلم» به من بازگشت و هم اين رحمت و سعادت نصيب من شد» [كه به زيارت مولايم نايل شدم]. سؤال: قيافه ايشان چگونه بود؟ آقاي بلورساز: قد بلند، موها گندمگون، شانه‌ها پهن، محاسن بلند و گندمگون، ابروها پيوسته، پيشاني بسيار باز و برافروخته، بدن تنومند و معمّم. سؤال: سنّ ايشان چه قدر بود؟ آقاي بلورساز: حدود ۴۵ _ ۵۰ سال، از نظر من. #... @mtalbdine💚🌹
عارف ربانی شیخ حسنعلی نخودكی و او نیز از استادش نقل كرد كه : در ایام جوانی در نجف اشرف به درس و بحث مشغول بودم . روزی جوانی ساده ای به نزدم آمد و از من ، تدریس جامع المقدمات را خواست . من با این كه وقتی اندك داشتم ، تدریس برای وی را پذیرفتم ، ولی با گذشت چند روز متوجه شدم كه استعداد و توانایی فهم شاگرد بسیار اندك است و او علیرغم تلاش مخلصانه اش ، توانایی فهم مطلب را ندارد؟! من در عین شرم كرده و چیزی به روی خود نمی آوردم ، تا مبادا شاگردی از شاگردان آن حضرت(امام زمان عج) را آزرده خاطر كنم . ایامی بدین منوال گذشت ، تا آن كه روزی او برای تحصیل نیامد و از آن روز به بعد نیز نیامد كه نیامد. سالها از این ماجرا گذشت ، تا آن كه او را در بازار نجف در حالی دیدم كه معمم شده و لباس پوشیده است !؟ پس از سلام ، حالش را پرسیدم ، پاسخهایی كه بسیار پرمعنا بود. زود متوجه شدم كه این پاسخها و حالات رفتاری وی كاملا غیر عادی است . پس از او برای صرف نهار به حجره ام دعوت كرده و او نیز پذیرفت . پس از آمدن شاگردم به حجره و پذیرایی اولیه ، از درس و بحثش پرسیدم . او ابتدا نمی خواست تاریخچه زندگی اش را بگوید، ولی پس از اصرارم و بخصوص توجه دادنش به این كه بر او حق استادی دارم ، او به ناچار لب به سخن گشود و گفت : پس از فكر زیاد پیرامون وظایف یك طلبه ، فهمیدم كه نه تنها نمی توانم مساءله بگویم - كه خود كاری سخت و دشوار است - بلكه توانایی گفتار احادیث برای عامیان مردم را نیز ندارم ؛ زیرا كه مفاهیم و قواعد عربی روائی را یاد ندارم ، تا بتوانم آن روایات را برای مردم عادی بیان و تفسیر نمایم . پس تصمیم گرفتم كه فقط قرآن بخوانم و با قرآن انس داشته باشم . پس روزها به بیابان رفته و از صبحگاهان تا غروب در آن بیابان برهوت می نشستم و به قرائت قرآن می پرداختم . پس از چندی ، به گونه ای در تلاوت قرآن محو شدم ، كه حتی متوجه عبور گله های گوسفند نیز نمی شدم . ماهها با خوشی فراوان بر من گذشت ! تا آن كه روزی متوجه شدم مردی در كنارم ایستاده و همراه با من به تلاوت مشغول است . آنچنان از دنیا و همه چیزش بریده بودم ، كه لحظه ای بر آن فرد توجه نكرده و همچنان به قرائت خویش ادامه دادم . از آن روز به بعد آن مرد نیز به كنارم می آمد و سمت راست پشت سرم می نشست و با من به تلاوت قرآن می پرداخت . ولی باز به او توجه نمی كردم . چندی بعد متوجه شدم فرد دیگری در سمت چپ من قرار گرفته و او نیز مانند فرد اول ، كه در سمت راست من قرآن می خواند، به تلاوت و همخوانی با من مشغول شده است . به این یكی نیز توجه نكردم و همچنان به تلاوتم ادامه می دادم ! چند روزی گذشت ، تا آن كه روزی یكی از آن دو مرد مرا به اسم صدا زده و چنین به من خطاب كردند: چه آرزویی داری ؟ بدون اعتنا گفتم : هیچ . باز اصرار كردند كه آرزویی را برایشان بگویم ، با تندی تكرار كردم كه آرزویی ندارم . یكی دیگر از آنان گفت : آیا آرزوی دیدن امام زمانت را داری ؟ ناگهان بر خود لرزیده و گفتم : كیستم كه آرزوی دیدار او را داشته باشم ؟ علمای بزرگ و دانشمندان باید به خدمت او در آیند، نه من بی سواد! آنان با لبخند گفتند: بیا تا تو را به خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ببریم ! سراپای وجودم را ترس و عشق فرا گرفته بود، ولی بالاخره توانستم بر خود مسلط شده و با ناباوری و به دنبال شان به راه افتادم . پس از طی مسافتی ، كاملا متوجه شدم كه نحوه حركت ما به صورت طی الارض است و همین نیز مرا تسكین می بخشید. پس از لحظاتی به تپه ای رسیدم كه در بلندای آن ، خانه ای وجود داشت .آنان پای تپه ایستادند و گفتند: شما به آن خانه بروید، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آنجاست .ز و هوا را رها توانی كرد خوشحالی و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بودم ، ولی به هر حال به سوی آن خانه روان شدم ، ولی آنان همچنان ایستاده بودند و... استاد مرحوم نخودكی گفت : سخن كه به اینجا رسید، آن شاگرد سكوت كرد و دیگر ادامه نداد. به او اصرار كردم كه چه شد؟ باز سكوت كرد. به او گفتم : من بر تو حق استادی دارم ، به حق آن حق ، بقیه اش را بگو! او باز به سكوت خویش ادامه داد. با ناراحتی و غضب از جا بلند شده در حجره را قفل كردم ، آنگاه گفتم : نمی گذارم از اینجا بروی ، باید بقیه اش را نیز بگویی . حجره ام در طبقه دوم مدرسه علمیه بود، پنجره هایی از كف اتاق به بیرون داشت ، او پس از شنیدن سخنان تند من ، به آرامی از جای برخاست ، اشاره ای به پنجره های بسته حجره كرد، ناگهان پنجره ها باز شده ، آنگاه پای در هوا گذارد و چنان در وسط زمین و آسمان قدم می زد، كه گویی بر روی آسمان راه می رود، آنگاه سرعت گرفت و رفت بطوری كه لحظه ای بعد در آسمان ، اثری از او نبود. آری او آنچنان رفت كه دیگر از او خبری نشد. @mtalbdine💚🌹
💠ازدي مي گويد: من مشغول طواف خانه خدا بودم . شش دور رفتم و قصد داشتم دور هفتم را شروع كنم كه ناگاه چشمم به حلقه اي از مردم افتاد كه در طرف راست كعبه بودند! جواني خوشرو و خوشبو با مهابت تمام نزد ايشان ايستاده و صحبت مي فرمود، به طوري كه بهتر از سخن او و دلنشين تر از گفتارش نشنيده بودم . 💠نزديك رفتم كه با او صحبت كنم ، اما ازدحام جمعيت مانع از نزديكي به او گرديد. از مردي پرسيدم : اين جوان كيست ؟ گـفـت : پسر رسول خدا (ص ) است ، كه سالي يك بار براي خواص (دوستان خصوصي ) خود ظاهر مي شود و براي آنها حديث مي فرمايد. 💠وقـتـي ايـن مـطـلـب را شنيدم ، خود را به او رسانده و عرض كردم : مولاجان ، من براي هدايت به خدمت شما آمده ام و مي خواهم مرا راهنمايي كنيد. تا اين گفته را شنيدند، دست بردند و از سنگريزه هاي مسجد برداشتند و به من دادند. وقتي به آن نـگـاه كردم ، ديدم تكه طلايي است . بعد از آن كه اين موضوع عجيب رامشاهده كردم ، براه افتادم . 💠نـاگـاه ديدم آن بزرگوار پشت سر من آمدند و به من فرمودند:حجت بر تو ثابت شد و حق برايت ظاهر گرديد و كوري از چشم تو رفت . آيا مراشناختي ؟ عرض كردم : نه ، نشناختم . فرمود: منم مهدي . منم قائم زمان . منم آن كه زمين را پر از عدل و داد مي كنم ، همان طوري كه از ظلم و ستم پر شده باشد، به درستي كه زمين از حجت خالي نخواهد بودو خداي تعالي مردم را در حيرت و سرگرداني رها نمي كند. بعد هم فرمودند: آنچه را كه ديدي نزد تو امانت است ، آن را براي برادران مؤمنت نقل كن كمال الدين ج 2، ص 13، س 30. @mtalbdine🏴
✅آقاي حاج آقا جمال الدين (ره ) فرمودند: من براي نماز ظهر و عصر به مسجد شيخ لطف اللّه ، كه در ميدان شاه اصفهان واقع است ، مي آمدم . روزي نـزديـك مـسجد، جنازه اي را ديدم كه مي برند و چند نفر ازحمالها و كشيكچي ها همراه او هـسـتـنـد. ✅حاجي تاجري ، از بزرگان تجار هم كه ازآشنايان من است پشت سر آن جنازه بود و به شدت گريه مي كرد و اشك مي ريخت . من بسيار تعجب كردم چون اگر اين ميت از بستگان بسيار نـزديـك حـاجـي تـاجـر اسـت كه اين طور براي او گريه مي كند، پس چرا به اين شكل مختصر و اهـانـت آمـيـز او راتـشـيـيع مي كنند و اگر با او ارتباطي ندارد، پس چرا اين طور براي او گريه مي كند؟ تا آن كه نزديك من رسيد، پيش آمد و گفت : آقا به تشييع جنازه اولياء حق نمي آييد؟ باشنيدن اين كـلام ، از رفتن به مسجد و نماز جماعت منصرف شدم و به همراه آن جنازه تا سر چشمه پاقلعه در اصـفـهـان رفـتم . ✅وقتي به آن جا رسيديم ، از دوري راه و پـيـاده روي خـسـتـه شده بودم . در آن حال ناراحت بودم كه چه دليلي داشت كه نماز اول وقت و جـمـاعـت را تـرك كـردم و تـحـمـل ايـن خستگي رانمودم آن هم به خاطر حرف حاجي . با حال افـسـردگـي در ايـن فـكر بودم كه حاجي پيش من آمد و گفت : شما نپرسيديد كه اين جنازه از كيست ؟ ✅گفتم : بگو. گفت : مي دانيد امسال من به حج مشرف شدم . در مسافرتم چون نزديك كربلا رسيدم ،آن بسته اي را كـه هـمـه پـول و مـخارج سفر با باقي اثاثيه و لوازم من در آن بود، دزد برد ودر كربلا هم هيچ آشـنـايـي نـداشـتـم كـه از او پـول قرض كنم . ✅تصور آن كه اين همه دارايي را داشته ام و تا اين جا رسيده ام ، ولي از حج محروم شده باشم ، بي اندازه مرا غمگين وافسرده كرده بود. در فـكـر بودم كه چه كنم . تا آن كه شب را به مسجد كوفه رفتم . ✅در بين راه كه تنها و از غم و غصه سـرم را پـايـيـن انداخته بودم ، ديدم سواري با كمال هيبت و اوصافي كه در وجودمبارك حضرت صاحب الامر (ع ) توصيف شده ، در برابرم پيدا شده و فرمودند: چرااين طور افسرده حالي ؟ عرض كردم : مسافرم و خستگي راه سفر دارم . فرمودند: اگر علتي غير از اين دارد، بگو؟ با اصرار ايشان شرح حالم را عرض كردم . ✅در اين حال صدا زدند: هالو. ديدم ناگهان شخصي به لباس كشيكچي ها و با لباس نمدي پيدا شد. ✅(در اصفهان دربازار، نزديك حـجـره مـا يك كشيكچي به نام هالو بود) در آن لحظه كه آن شخص حاضر شد، خوب نگاه كردم ، ديـدم همان هالوي اصفهان است . به او فرمودند:اثاثيه اي را كه دزد برده به او برسان و او را به مكه ببر و خود ناپديد شدند. ✅آن شخص به من گفت : در ساعت معيني از شب و جاي معيني بيا تا اثاثيه ات را به توبرسانم . وقـتي آن جا حاضر شدم ، او هم تشريف آورد و بسته پول و اثاثيه ام را به دستم داد وفرمود: درست نگاه كن و قفل آن را باز كن و ببين تمام است ؟ ديدم چيزي از آنها كم نشده است . فرمود: برو اثاثيه خود را به كسي بسپار و فلان وقت و فلان جا حاضر باش تا تو را به مكه برسانم . من سر موعد حاضر شدم . او هم حاضر شد. فرمود: پشت سر من بيا. به همراه او رفتم . مقدار كمي از مسافت كه طي شد، ديدم در مكه هستم . ✅فرمود: بعد از اعمال حج در فلان مكان حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقاي خودبگو با شخصي از راه نزديكتري آمده ام ، تا متوجه نشوند. ضمنا آن شخص در مسير رفتن و برگشتن بعضي صحبتها را با من به طور ملايمت مي زدند، ولي هـر وقـت مـي خـواستم بپرسم شما هالوي اصفهان ما نيستيد، هيبت اومانع از پرسيدن اين سؤال مي شد. بعد از اعمال حج ، در مكان معين حاضر شدم و مرا، به همان صورت به كربلابرگرداند. در آن موقع فرمود: حق محبت من بر گردن تو ثابت شد؟ گفتم : بلي . فرمود: تقاضايي از تو دارم كه موقعي از تو خواستم انجام بدهي و رفت . ✅تـا آن كـه بـه اصـفـهان آمدم و براي رفت و آمد مردم نشستم . روز اول ديدم همان هالو وارد شد. خواستم براي او برخيزم و به خاطر مقامي كه از او ديده ام او را احترام كنم اشاره فرمود كه مطلب را اظهار نكنم ، و رفت در قهوه خانه پيش خادمها نشست و درآن جا مانند همان كشيكچي ها قليان كشيد و چاي خورد. ✅بعد از آن وقتي خواست برود نزد من آمد و آهسته فرمود: آن مطلب كه گفتم ايـن اسـت : در فلان روز دو ساعت به ظهر مانده ، من از دنيا مي روم و هشت تومان پول با كفنم در صندوق منزل من هست . به آن جا بيا و مرا با آنها دفن كن . در اين جا حاجي تاجر فرمود: آن روزي كه جناب هالو فرموده بود، امروز است كه رفتم و او از دنيا رفته بود و كشيكچي ها جمع شده بودند. در صندوق او، همان طوركه خودش فرمود، هشت تومان پول با كفن او بود. آنها را برداشتم و الان براي دفن اوآمده ايم . بـعد آن حاجي گفت : آقا! با اين اوصاف ، آيا چنين كسي از اولياءاللّه نيست و فوت اوگريه و تاسف ندارد كمال الدين ج 2، ص 104، س 37. @mtalbdine🏴
✳️حـاج سـيـد احـمـد اصفهاني ، معروف به خوشنويس ، كه از مهاجرين شهر سامرا در زمان ميرزاي شـيـرازي بـود و بـه هـمراه عالم عامل حاج ملا محمد علي سلطان آبادي به حج مشرف شده بود، فرمود: در آن سفر چون وارد مكه معظمه شديم چند شتر را براي رفتن به مني از شخص شترداري كه نامش صالح بود و به همين مناسبت به او صالح جمال مي گفتند، اجاره كرديم . ✳️وقـتـي شـتـرها را از خارج شهر آوردند، يكي از آنها مفقود شده بود. او حجاج را سواركرد و ايشان رفتند و گفت : بگذاريد حجاج بروند، من يك شتر مي فرستم كه شما رابدون تاخير و معطلي ببرد. ✳️من تنها ماندم و در خانه اي كه منزل كرده بودم ، جز يك پيرزن كه او را به خاطرحفاظت در آن جا گـذاشـتـه بودند كسي نماند، لذا من تنها و محزون و غمگين بدون اين كه چاره و علاجي داشته باشم ، ماندم ضمنا من در خانه مطوف خود (راهنما) سيدجليل ميرزا ابوالفضل شيرازي ، در طبقه چـهـارم مـنـزل سـكونت داشتم . بر در خانه منتظر شتربان بودم كه الان شتري را مي فرستد و به حـجـاج ملحق مي شوم تا اين كه آفتاب غروب كرد و شب تاريك شد. ✳️در آن وقت از پيرزن خواستم كـه بـه خـانـه صالح جمال رفته و خبري بياورد و گفتم : يك ليره عثماني به خاطر اين كار به تو مي دهم . قبول نكرد و گفت : اگر هزار ليره هم بدهي خانه را رها نمي كنم . بـا شـنـيدن اين جواب حال زار و رسوايي دنيا و آخرت مرا گرفت ، زيرا حج من استيجاري بود. به هـمـيـن دلـيـل به بالاي بام رفتم و گريه زيادي كردم و بر روي خاك به سجده افتادم و التجاء و استغاثه به حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف نمودم . ✳️ناگاه مردي را ديدم كه شكل شـتـردارهـا بـود و در خـانـه ايـستاده و با او شتري است . به آن پيرزن گفت : به سيد (سيد احمد اصفهاني و ناقل قضيه ) اطلاع بده و بگو كه صالح جمال مرا فرستاده است كه او را به حجاج برسانم . پـيرزن به طبقه چهارم آمد و اثاثيه مرا برداشت و در خانه برد. من هم پشت سر او رفتم . آن شخص مرا به بهترين وجهي سوار كرد و زمام شتر را به دست من داد و فرمود: اصلا نترس اين شتر تو را به حـجـاج مـي رسـاند و از نظرم غايب شد. ✳️براه افتادم ، ولي يك ساعت نگذشته بود كه حجاج راديدم . صالح جمال را حاضر كردم و موضوع را از او سؤال كردم . گـفـت : مـن نـتـوانـسـتم براي تو شتر بفرستم و اين شتر هم از شترهاي من نيست و مثل آن در شترهاي حجاز يافت نمي شود، بلكه از شترهاي يمن است . ✳️خلاصه مشاجره اي بين حجاج و مطوف و شـتردار افتاد و مطوف حكم كرد كه جمال بايد حبس و از اوجريمه گرفته شود. اما جناب حاج مـلا مـحـمـد علي سلطان آبادي دستور دادند كه اين مشاجرات را ترك كنيم تا نزاع خاتمه يابد و همين كار هم شد. وقتي به مكه مراجعت نموديم و از اعمال حج فارغ شديم و حجاج خواستند به اوطان خود مراجعت نمايند، مطوف به دلالها دستور داد تمام شتربانان را جمع نمايند و آنهارا به حضور تمامي حجاجي كه باقي مانده بودند، بياورند، و از آنها سؤال شود كه كدام يك از جريان شتر اطلاع دارد و كدام يك از آنـهـا بـوده كـه به منزل من (صاحب قضيه )آمده است . هيچ يك جوابي ندادند و اطلاعي از اين مطلب نداشتند. بعد هم آن شتر رابه شصت ليره عثماني خريدند و به من تقديم نمودند كمال الدين ج 1، ص 112، س 39. @mtalbdine🏴
ارزش بر 🔷 سيد بحرالعلوم (ره ) به قصد تشرف به سامرا تنها براه افتاد. در بين راه راجع به اين مساله ، كه گريه بـر امـام حسين (ع ) گناهان را مي آمرزد، فكر مي كرد. 🔷همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـيد و سلام كرد. 🔷بعدپرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو رفته اي ؟ و در چه انديشه اي ؟ اگر مساله علمي است بفرماييد شايد من هم اهل باشم ؟ سـيـد بـحرالعلوم فرمود: در اين باره فكر مي كنم كه چطور مي شود خداي تعالي اين همه ثواب به زائريـن و گريه كنندگان بر حضرت سيدالشهداء (ع ) مي دهد، مثلا در هرقدمي كه در راه زيارت بـرمـي دارد، ثواب يك حج و يك عمره در نامه عملش نوشته مي شود و براي يك قطره اشك تمام گناهان صغيره و كبيره اش آمرزيده مي شود؟ 🔷آن سوار عرب فرمود: تعجب نكن ! من براي شما مثالي مي آورم تا مشكل حل شود. سـلـطـانـي بـه همراه درباريان خود به شكار مي رفت . در شكارگاه از همراهيانش دور افتاد و به سـخـتي فوق العاده اي افتاد و بسيار گرسنه شد. خيمه اي را ديد و وارد آن خيمه شد. در آن سياه چـادر، پيرزني را با پسرش ديد. آنان در گوشه خيمه عنيزه اي داشتند (بز شيرده ) و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند. وقـتي سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از مهمان ، آن بز را سربريده و كباب كردند، زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند. 🔷سلطان شب را همان جا خوابيد و روز بعد، از ايشان جدا شد و به هر طوري كه بود خود را به درباريان رسانيد و جريان را براي اطرافيان نقل كرد. در نـهـايت از ايشان سؤال كرد: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش راداده باشم ، چه عملي بايد انجام بدهم ؟ 🔷يكي از حضار گفت : به او صد گوسفند بدهيد. ديگري كه از وزراء بود، گفت : صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد. يكي ديگر گفت : فلان مزرعه را به ايشان بدهيد. سـلطان گفت : هر چه بدهم كم است ، زيرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام . چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند. من هم بايد هرچه را كه دارم به ايشان بدهم تا سر به سر شود. 🔷بعد سوار عرب به سيد فرمود: حالا جناب بحرالعلوم ، حضرت سيدالشهداء (ع ) هرچه از مال و منال و اهـل و عـيـال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پيكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرين و گريه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود، چون خدا كه خـدائيش را نمي تواند به سيدالشهداء (ع )بدهد، پس هر كاري كه مي تواند، انجام مي دهد، يعني با صـرف نظر از مقامات عالي خودش ، به زوار و گريه كنندگان آن حضرت ، درجاتي عنايت مي كند. در عين حال اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند. چون شخص عرب اين مطالب را فرمود، از نظر سيد بحرالعلوم غايب شد كمال الدين ج 1، ص 119، س 11 @mtalbdine🏴
حاج علي بغدادي ايده اللّه تعالي مي گويد: هـشتاد تومان سهم امام (ع ) به ذمه ام آمد. به نجف اشرف رفتم و بيست تومان آن را به جناب شيخ مـرتـضي انصاري اعلي اللّه مقامه و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسين مجتهد كاظميني و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسن شروقي دادم و بيست تومان هم به ذمه ام باقي ماند و قصد داشتم در مراجعت ، آنها را به جناب شيخ محمدحسن كاظميني آل ياسين ، پرداخت كنم . وقتي به بـغـداد بـرگـشـتم ، دوست داشتم دراداي آنچه به ذمه ام باقي بود، عجله كنم . روز پنج شنبه به زيارت كاظمين (ع ) مشرف شدم . پس از زيارت ، خدمت جناب شيخ سلمه اللّه رسيدم و مقداري از آن بـيـسـت تومان را دادم و وعده كردم كه باقي را بعد از فروش بعضي از اجناس به تدريج ، طبق حواله ايشان پرداخت كنم و عصر آن روز تصميم به مراجعت گرفتم . جناب شيخ از من خواست كه بمانم . عـرض كـردم : بـايد مزد كارگرهاي كارگاه شعربافي ام را بدهم چون برنامه من اين بود كه مزد هفته را شب جمعه مي دادم ، لذا از كـاظـمين به طرف بغداد برگشتم . وقتي تقريبا ثلث راه را طي كردم ، سيد جليلي را ديدم كه از طـرف بغداد رو به من مي آيد همين كه نزديك شدم ،سلام كرد و دستهاي خود را براي مصافحه و مـعـانـقـه بـاز نـمـود و فرمود: اهلا و سهلا ومرا در بغل گرفت . معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بـوسـيـديـم . ايـشان عمامه سبزروشني به سر داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگي بود. ايستاد و فرمود:حاجي علي ، خير است به كجا مي روي ؟ گفتم : كاظمين (ع ) را زيارت كردم و به بغداد بر مي گردم . فرمود: امشب شب جمعه است برگرد. گفتم : سيدي نمي توانم . فـرمـود: چـرا مـي تواني ، برگرد تا براي تو شهادت دهم كه از مواليان جدم اميرالمؤمنين (ع ) و از دوسـتـان مـايـي و شـيخ نيز شهادت دهد، زيرا خداي تعالي امر فرموده كه دوشاهد بگيريد. كمال الدين ج 2، ص 114، س 15. ______________ [اين مـطـلـب اشـاره بـه چـيزي بود كه در ذهن داشتم ، يعني مي خواستم ازجناب شيخ خواهش كنم نوشته اي به من دهد مبني بر اين كه من از مواليان اهل بيتم وآن را در كفن خود بگذارم ] گفتم : تو از كجا اين موضوع را مي داني و چطور شهادت مي دهي ؟ فرمود: كسي كه حقش را به او مي رسانند، چطور آن رساننده را نشناسد؟ گفتم : چه حقي ؟ فرمود: آن چيزي كه به وكيل من رساندي . گفتم : وكيل شما كيست ؟ فرمود: شيخ محمد حسن . گفتم : ايشان وكيل شما است ؟ فرمود: بله ، وكيل من است . حاج علي بغدادي مي گويد: به ذهنم خطور كرد از كجا اين سيد جليل مرا به اسم خواند، با آن كه من او را نمي شناسم بعد با خود گفتم شايد او مرا مي شناسد و من ايشان را فراموش كرده ام . باز با خود گفتم لابد اين سيد سهم سادات مي خواهد، امامن دوست دارم از سهم امام (ع ) مبلغي به او بـدهـم لـذا گـفـتم : مولاي من ، نزد من از حق شما (سهم سادات ) چيزي مانده بود درباره آن به جناب شيخ محمد حسن رجوع كردم ، به خاطر آن كه حقتان را به اذن او ادا كرده باشم . ايـشـان در چـهـره من تبسمي كرد و فرمود: آري ، بخشي از حق ما را به وكلايمان درنجف اشرف رساندي . گفتم : آيا آنچه ادا كردم ، قبول شده است ؟ فرمود: آري . در خـاطـرم گـذشـت كه اين سيد منظورش آن است كه علماي اعلام در گرفتن حقوق سادات وكيلند و مرا غفلت گرفته بود. آنـگـاه فرمود: برگرد و جدم را زيارت كن . من هم برگشتم در حالي كه دست راست اودر دست چپ من بود. همين كه براه افتاديم ، ديدم در طرف راست ما نهر آب سفيد و صافي جاري است ودرختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غيره ، با آن كه فصل آنها نبود، بالاي سر ما سايه انداخته اند. عـرض كردم : اين نهر و درختها چيست ؟ فرمود: هر كس از مواليان ، كه ما و جدمان رازيارت كند، اينها با او است . گفتم : مي خواهم سؤالي كنم . فرمودند: بپرس . گـفتم : مرحوم شيخ عبدالرزاق ، مردي مدرس بود. روزي نزد او رفتم شنيدم كه مي گفت : كسي كه در طول عمر خود روزها روزه باشد و شبها را به عبادت به سر برد وچهل حج و چهل عمره بجا آورد و مـيان صفا و مروه بميرد، اما از مواليان و دوستان اميرالمؤمنين (ع ) نباشد، براي او فايده اي ندارد. نظرتان چيست ؟ فرمود: آري واللّه ،دست او خالي است . سپس از حال يكي از خويشان خود پرسيدم كه آيا او از مواليان اميرالمؤمنين (ع )است . فرمود: آري او و هر كه متعلق به تو است ، موالي اميرالمؤمنين (ع ) است . عرض كردم : سيدنا، مساله اي دارم . فرمود: بپرس . گفتم : روضه خوانهاي امام حسين (ع ) مي خوانند كه سليمان اع مش نزد شخصي آمد و از زيارت حـضـرت سـيـدالـشـهداء (ع ) پرسيد. آن شخص گفت : بدعت است . شب ، آن شخص در عالم رؤيا هودجي را ميان زمين و آسمان ديد سؤال كرد در آن هودج كيست ؟ گفتند: فاطمه زهرا و خديجه كبري (ع ). گـفـت : بـه كـجـا مي روند؟ گفتند: براي زيارت امام حسين (ع ) در امشب كه شب جمعه است ، مـي رو
📗آقـا سـيـد محمد، صاحب مفاتيح الاصول و مناهل الفقه ، از خط علامه حلي ، كه درحواشي بعضي كتبش آورده ، نقل مي كند: 💠عـلامـه حـلـي در شـبـي از شبهاي جمعه تنها به زيارت قبر مولاي خود ابي عبداللّه الحسين (ع ) مـي رفـت . ايشان بر حيواني سوار بود و تازيانه اي براي راندن آن به دست داشت . اتفاقا در اثناي راه شخصي پياده در لباس اعراب به ايشان برخورد كرد و باايشان همراه شد. 💠در بين راه شخص عرب مساله اي را مطرح كرد. علامه حلي (ره ) فهميد كه اين عرب ،مردي است عالم و با اطلاع بلكه كم مانند و بي نظير، لذا بعضي از مشكلات خود را ازايشان سؤال كرد تا ببيند چه جوابي براي آنها دارد با كمال تعجب ديد ايشان حلال مشكلات و معضلات و كليد معماها است . 💠بـاز مـسـائلي را كه بر خود مشكل ديده بود،سؤال نمود و از شخص عرب جواب گرفت و خلاصه متوجه شد كه اين شخص علامه دهر است ، زيرا تا به حال كسي را مثل خود نديده بود ولي خودش هم در آن مسائل متحير بود. 💠تا آن كه در اثناء سؤالها، مساله اي مطرح شد كه آن شخص در آن مساله به خلاف نظر علامه حلي فتوا داد. 💠ايشان قبول نكرد و گفت : اين فتوا بر خلاف اصل و قاعده است و دليل و روايتي را كه مستند آن شود، نداريم . آن جناب فرمود: دليل اين حكم كه من گفتم ، حديثي است كه شيخ طوسي در كتاب تهذيب خود نوشته است . علامه گفت : چنين حديثي در تهذيب نيست و به ياد ندارم كه ديده باشم كه شيخ ‌طوسي يا غير او نقل كرده باشند. آن مرد فرمود: آن نسخه از كتاب تهذيب را كه تو داري از ابتدايش فلان مقدار ورق بشمار در فلان صفحه و فلان سطر حديث را پيدا مي كني . علامه با خود گفت : شايد اين شخص كه در ركاب من مي آيد، مولاي عزيزم حضرت بقية اللّه روحي فـداه بـاشـد، لـذا بـراي اين كه واقعيت امر برايش معلوم شود در حالي كه تازيانه از دستش افتاد، پرسيد: آيا ملاقات با حضرت صاحب الزمان (ع ) امكان دارد يا نه ؟ آن شـخـص چون اين سؤال را شنيد، خم شد و تازيانه را برداشت و با دست با كفايت خود در دست عـلامـه گـذاشـت و در جواب فرمود: چطور نمي توان ديد و حال آن كه الان دست او در دست تو مي باشد؟ همين كه علامه اين كلام را شنيد، بي اختيار خود را از بالاي حيواني كه بر آن سوار بودبر پاهاي آن امام مهربان ، انداخت تا پاي مباركشان را ببوسد و از كثرت شوق بيهوش شد. وقتي كه بهوش آمد كسي را نديد و افسرده و ملول گشت . بعد از آن كه به خانه خودرجوع نمود، كتاب تهذيب خود را ملاحظه كرد و حديث را در همان جايي كه آن بزرگوار فرموده بود، مشاهده كرد در حاشيه كتاب تهذيب خود نوشت : اين حديثي است كه مولاي من صاحب الامر (ع ) مرا به آن خبر دادند و حضرتش به من فرمودند:در فلان ورق و فلان صفحه و فلان سطر مي باشد. آقـا سـيـد محمد، صاحب مفاتيح الاصول فرمود: من همان كتاب را ديدم و در حاشيه آن كتاب به خط علامه ، مضمون اين جريان را مشاهده كردم كمال الدين ج 2، ص 61، س 28. https://eitaa.com/mtalbdine💚
❇️آخوند، ملا زين العابدين سلماسي ، از ناظر كارهاي سيد بحرالعلوم نقل مي كند: در مـدتـي كـه سـيـد در مكه معظمه سكونت داشت ، با آن كه در شهر غربت بسر مي برد واز همه دوستان دور بود، در عين حال از بذل و بخشش كوتاهي نمي كرد و اعتنايي به كثرت مخارج و زياد شدن هزينه ها نداشت . 💠يك روز كه چيزي باقي نمانده بود، چگونگي حال را خدمت سيد عرض كردم ، ايشان چيزي نفرمود. 💠برنامه سيد بر اين بود كه صبح طوافي دور كعبه مي كرد و به خانه مي آمد و در اتاقي كه مخصوص خودش بود، مي رفت . آن وقت ما قلياني براي ايشان مي برديم . آن رامي كشيد، بعد بيرون مي آمد و در اتـاق ديـگـري مـي نشست و شاگردان از هر مذهبي جمع مي شدند و او هم براي هر جمعي به روش مذهب خودشان درس مي گفت . 💠فرداي آن روزي كه از بي پولي شكايت كرده بودم ، وقتي از طواف برگشت ، طبق معمول قليان را حاضر كردم ، اما ناگاه كسي در را كوبيد. سيد به شدت مضطرب شد وبه من گفت : قليان را بردار و از اين جا بيرون ببر. و خود با عجله برخاست و رفت و دررا باز كرد. شخص جليلي به هيئت اعراب داخل شد و در اتاق سيد نشست و سيد در نهايت احترام و ادب دم در نشست و به من اشاره كرد كه قليان را نزديك نبرم . سـاعـتي با هم صحبت مي كردند. بعد هم آن شخص برخاست . باز سيد با عجله از جابلند شد و در خـانـه را بـاز كرد. دستش را بوسيد و آن بزرگوار را بر شتري كه كنار درخانه خوابيده بود، سوار كرد. او رفـت و سيد با رنگ پريده برگشت . حواله اي به دست من داد و گفت : اين كاغذ،حواله اي است به مرد صرافي در كوه صفا، نزد او برو و آنچه حواله شده ، بگير. 💠حـوالـه را گـرفـتـم و نزد همان مرد بردم . وقتي آن را گرفت و در آن نظر كرد، كاغذ رابوسيد و گفت : برو و چند حمال بياور. من هم رفتم و چهار حمال آوردم . صراف مقداري كه آن چهار نفر قدرت داشتند،پول فرانسه (هر پول فرانسه كمي بيشتر از پنج ريال عجم بود) آورد و ايشان برداشتندو به منزل آوردند. پـس از مـدتـي ، روزي نزد آن صراف رفتم تا از او بپرسم كه اين حواله از چه كسي بود،اما با كمال تـعـجـب نـه صـرافـي ديـدم و نـه دكاني ! از كسي كه در آن جا بود، پرسيدم : اين صراف با چنين خـصـوصياتي كجا است ؟ گفت : ما اين جا هرگز صرافي نديده بوديم واين جا مغازه فلان شخص مي باشد. دانستم اين موضوع ، از اسرار ملك علام وپروردگار متعال بوده است كمال الدين ج 2، ص 122، س 1 https://eitaa.com/mtalbdine🇮🇷
💢 تشرفات محضر ولی عصر(عج) آیت الله مظاهری ضمن درس اخلاق خود حکایتی نقل کردند با این مضمون : یکی از علمای بزرگ، در زمان قدیم در تخت فولاد خدمت امام زمان «ارواحنا‌فداه» رسیده بود و از آن حضرت درخواست «علم اکسیر» کرده بود. در حالی که یاد گرفتن علوم غریبه حرام است و گفت و شنود و تعلیم و تعلّمش نیز حرام است. آن حضرت به او فرموده بودند: علوم غریبه به تو چه ربطی دارد؟ من به جای آن ختمی به تو یاد می‌دهم که بهتر از اکسیر است. بعد فرموده بودند: به پنج تن و امام زمان توسّل پیدا کن و در توسّل‌هایت بگو: «یا محمّد یا علی یا فاطمه یا حسن یا حسین، ‌یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی». آن عالم نقل می‌کند: وقتی حضرت فرمودند: «ادرکنی»، به ذهنم خطور کرد که باید بفرمایند: «ادرکونی»، یعنی برای درخواست کمک از پنج نور مقدّس، باید فعل جمع به کار ببریم، پس چرا ایشان فعل مفرد به کار برده و می‌فرمایند: «ادرکنی و لاتهلکنی»؟! وقتی چنین تصوّری کردم، امام زمان «ارواحنا‌فداه» تبسّم کردند و فرمودند: همین است که گفتم. برای اینکه واسطه فیض این عالم، فعلاً من هستم. یعنی اگر در زمان حاضر توسّلی به پیغمبر اکرم صلی ‌الله‌ علیه ‌و آله ‌و سلّم یا سایر حضرات معصومین سلام ‌الله ‌علیهم بشود، فیض الهی به واسطه وجود مقدّس امام زمان «ارواحنا‌فداه» به بندگان می‌رسد. 📘به نقل از تبیان @mtalbdine🇮🇷
✳️آقـا مـيرزا هادي بجستاني مي گويد: از مؤذن و خادم مدرسه سامرا پرسيدم : اين چندسال كه در جوار اين ناحيه مقدسه به سر برده اي آيا معجزه اي مشاهده كرده اي ؟گفت : بلي ، شبي براي گفتن اذان صبح به پشت بام حرم مطهر رفتم . چند نفر را در آن جاديدم . ✳️بـعـد از گـفتن اين مطلب ساكت شد. گفتم : تمام قضيه را ذكر كن . گفت : الان حال مساعدي ندارم سر فرصت آن را بيان مي كنم . ايـن بود و چند مرتبه از او درخواست اتمام جريان را مي كردم ، ولي ايشان همان جواب را مي دادند. تـا شب بيست و دوم ماه صفر سال 1335، در حرم عسكريين (ع )مقابل ضريح مقدس به او گفتم : حكايت را بگو. گفت : تا به حال قضيه را به احدي نگفته ام . ✳️پنج سال قبل شب جمعه اي وارد صحن مـطهر شدم . در پله هاي پشت بام هميشه قفل است . آن را باز كردم و از پله ها بالا رفتم تا به فضاي پـشت بام رسيدم . درفلان محل ، هفت نفر از سادات را ديدم كه رو به قبله نشسته اند و بزرگواري كـه عمامه سياه بر سر مبارك دارد، مانند امام جماعت جلوي آنهانشسته است . من پشت سرايشان قرار گرفته بودم . از يكي سؤال كردم : ايشان كيستند؟ گفت : اين بزرگوارحضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف است و نماز صبح را به ايشان اقتدامي كنيم . ✳️مشهدي ابوالقاسم گفت : من از هيبت نام مبارك آن حضرت ، ياراي ماندن نداشتم ، لذاروانه سمت مـقـابـل گشته ، بالا رفتم . صبح كه طالع شد، اذان گفتم و وقتي به زير آمدم درفضاي بام هيچ كس را نديدم 🍃كمال الدين ج 1، ص 103، س 40 https://eitaa.com/matalbdini💚