نامه های مردم را به دستم برسانید
در مجله ی امید انقلاب، نشریه سپاه پاسداران اسلامی از قول یکی از بستگان رهبری می نویسد:
یک روز مقام معظم رهبری به ما فرمودند: این را بدانید؛ نامه هایی که مردم به دستتان می دهند تا برای من بیاورید، این ها امانت نزد شماست که باید بیاورید و به من بدهید.حتی اگر تشخیص دادید که محتوای نامه نامربوط است، باز هم فرقی نمیکند و باید نامه را به دستم برسانید.
منبع:
۱_امید انقلاب،۷۹/۹/۱
۲_خورشید در جبهه،ص۱۴۴
صفحه ۶۶،کتاب:گل های باغ خاطره
#ایران_شخصیت_شناسی_امام_خامنه_ایی_داستان_امانت_داری
#داستان_امانت_داری_آقا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
خودمان آخر شب تقسیم میکنیم
چند سال قبل از انقلاب در شهر قوچان سیل آمده بود و خسارت زیادی به مردم آنجا وارد کرد.کاروان های کمک از شهرهای مختلف از جمله مشهد مقدس به راه افتاد.مقام معظم رهبری به همراه کاروان به قوچان رفتند، اما در قوچان متوجه شدند، کسانی که کمک های مردم را تقسیم می کردند، بیشتر اجناس را به دوستان و آشنایان خود دادند.رهبر عزیز از این کار ناراحت شدند لذا به همراهان خود فرمودند: شما دست نگه دارید! ما بسته هایی را که از مشهد آورده ایم، خودمان آخر شب تقسیم میکنیم.ایشان منتظر ماندند تا دیگران کار خود را انجام دهند و بروند.آن گاه آخرش که همه رفتند، خودشان کمک های مردمی را به خانه های مردم سیل زده بردند و آن ها را به درستی میان مردم تقسیم کردند.
منبع:
۱_ روزنامه کیهان،تاریخ۸۱/۴/۹ به نقل از خبرگزاری ایسنا
۲_سیمای رهبری،معاونت آموزشی و نیروی انسانی نهضت
صفحه ۶۲،کتاب: گل های باغ خاطره
#ایران_شخصیت_شناسی_امام_خامنه_ایی_داستان_انصاف
#ایران_شخصیت_شناسی_امام_خامنه_ایی_داستان_دلسوز_دیگران
#ایران_شخصیت_شناسی_امام_خامنه_ایی_داستان_روحیه_جهادی
#داستان_انصاف_آقا
#داستان_دلسوز_دیگران_آقا
#داستان_روحیه_جهادی_آقا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
ورزش، دلیل عدم خستگی
حاج آقا رحیمیان درباره ی علاقه شدید رهبر به خانواده شهدا می گوید:
در ماه مبارک رمضان،قبل از غروب آفتاب، آقا با خانواده های شهدا دیدار داشتند.این ملاقات بیش از دو ساعت طول کشید.در تمام این مدت، مقام معظم رهبری روی پا ایستاده بودند.با اینکه برنامه های روزانه، آقا را خسته کرده بود و روزی ماه مبارک، آن هم نزدیک غروب،معمولا ضعف در بدن ایجاد میکند، محبت آقا به خانواده های شهدا کم نمیشد و ایشان، ایستاده به درد و دل آنان گوش می دادند.این نوع برخورد،نشان از علاقه ی بسیار شدید آقا به خانواده های شهداست.هم، افطار را مهمان آقا بودند.من در کنار سفره، به معظم له گفتم: شما که این طوری می ایستید و به درد و دل ها گوش می دهید، خسته نمی شوید؟ آقا فرمودند: نه! من چون ورزش میکنم، خسته نمیشوم.
منبع:
۱_پرتوی از خورشید،علی شیرازی ص ۹۳
صفحه۵۶، کتاب: گل های باغ خاطره
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
همان محبت و علاقه قبلی
یکی از بستگان مقام معظم رهبری تعریف می کرد:
یک بار ایشان در زمان ریاست جمهوری به من فرمودند: از همه همسایگانی که در مشهد داشتیم، دعوت کنید به تهران بیایند.من هم همین کار را کردم.حتی ایشان فرموده بودند، خادم مسجد را دعوت کن به تهران بیاید.همسایه ها فکر کرده بودند که ایشان در مقام ریاست جمهوری، کسی را به یاد نمی آورد و با آنها گرم نمی گیرد؛ اما وقتی به تهران آمدند، رفتار رئیس جمهوری در آنان خیلی اثر گذاشت.ایشان با همان محبت و علاقه ی قبلی، با همه برخورد کرد.
منبع:
۱_هفته نامه جبهه،اولین شماره نشریه
۲_سیمای رهبری،معاونت آموزش و نیروی انسانی نهضت
صفحه ۵۴،کتاب:گل های باغ خاطره
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
سردار کوثری می گوید:
مقام معظم رهبری در مورد حفظ بیت المال بسیار دقیق و دلسوزند.روزی ما برای ساختمان سازی در جنوب، خدمت ایشان رسیدیم و گفتیم: می خواهیم تعدادی خانه آن جا بسازیم که فرماندهان، خانواده هایشان را بیاورند آن جا.چون رفت و آمد مشکل است و به کارشان هم لطمه می زند ایشان نگفتند این پول را بگیرید، بروید.بلکه گفتند: این پول را به طور امانی به شما می دهم، بروید و بسازید؛ بعد که کارها انجام شد، من از راه قانونی اش به شما پول می دهم، که این پول را برگردانید.
منبع:
۱_امید انقلاب؛۷۹/۹/۱
۲_خورشید در جبهه،ص۱۴۴
صفحه ۶۶،۶۷
کتاب:گل های باغ خاطره
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
امشب اتفاقی رخ میدهد
حجت السلام و المسلمین نیازی میگوید:
در همان شبی که حادثه ی کوی دانشگاه تهران به وقوع پیوست، من نماز مغرب و عشا را پشت سر آقا خواندم.نماز که تمام شد، برای گزارش کارها، خدمت ایشان رسیدم.معظم له فرمودند: من احساس میکنم که امشب اتفاقی رخ می دهد. با خود گفتم: حتما اتفاق های همیشگی است که هر روز در مملکت پیش می آید.روز بعد، متوجه شدیم که حادثه ی تلخ کوی دانشگاه به وجود آمده است.ظاهرا ایشان جزئیات را نمی دانستند؛ لیکن اصل موضوع گویا به ایشان الهام شده بود.
منبع:
۱_خورشید در جبهه،ص ۱۴۷
۲_پرتوی از خورشید،علی شیرازی،ص ۱۴۰
صفحه۵۲،کتاب:گل های باغ خاطره
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
اوایل پاییز ۱۳۳۳ همسرم علی اکبر و عده ای از بستگان می خواستند به کربلا بروند.
من سـه ماهه باردار بودم. شـش ماه مانده بود که پسـرم به دنیا بیاید. برای همین علی اکبر نمیخواسـت مرا همراه خود ببرد. پدرم هم مخالفت کرد. اما با اصرار زیاد من آنها قبول کردند. خلاصه از شـهر رضـای اصـفهان آماده ی حرکت شـدیم. راه سـخت بود و ماشـین هم فرسـوده سـختی راه را به همراه علی اکبر تحمل کردم. اما با رسـیدن به شـهر کاظمین حالم بد شـد و دل درد عجیبی گرفتم. غروب به کربلا رسـیدیم هشـت روز در اتاقی که اجاره کرده بودیم بستری شدم. بعد از هشت روز به دکتر مراجعه کردیم او پس از معاینه گفت: به احتمال زیاد بچه مرده.خیلی ناراحت شدم. شب جمعه بود با علی اکبر به حرم رفتیم. گوشه ای نشستم و با گریه و زاری به آقا گفتم: آقا بچه ام تقصیری نداشت. این من بودم که به عشق شما سر از پا نشناخته و پا در جاده ی خطر گذاشتم. می ترسـم اتفاقی برای این طفل افتاده با شـد و نتوانم آن دنیا جواب گو باشـم. من شـفای بچه ام را از شـما میخواهم و به دکتر هم کاری ندارم. به اتاق خودمان برگشتیم. با رسیدن به خانه از شدت خستگی خوابم برد. در خواب، بانوی بزرگواری دیدم که در صحن ابراهیم مجاب در کنار حرم امام حسین(ع)به سراغم آمد. این بانو لباس عربی به تن داشت. بعد بچه ای را که در آغوشش بود به من داد و گفت: بیا بچه ات را بگیر بعد از تعریف این رؤیای صـادقه مادر شـوهرم گفت: ان شـاء الله که فرزندت سـالم اسـت. فقط نیت کن که اگر پسـر بود اسمش را محمد ابراهیم بگذاری.دیگر اثری از درد و بیماری در خود ندیدم باز هم به پزشکان مراجعه کردم.
آنها پس از معاینه انگشت به دهان ماندند.
بعـد از چهـار مـاه بـه ایران برگشـتیم در روز دوازده فروردین ۱۳۳۴ فرزنـدمـان بـه دنیـا آمـد و نـامش را محمـد ابراهیم گذاشتیم.محمد ابراهیم همت
منبع: کتاب تا کربلا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
همـه از بوی خوش عطرش می شـنـاختنـش هر کجـا می رفـت آنجـا را نیز خوش بو می کرد. وقتی از نـام عطرش می پرسیدیم، همیشه جواب سر بالا میداد.شـهید که شـد در وصـیت نامه اش نوشـته بود: به خدا قسـم هیچ گاه به خودم عطر نزدم هر وقت می خواسـتم معطر شـوم از ته دل می گفتم: 《یا حسین》
منبع:کتاب بچه های محله ی تو و من
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
ابو ریاض از مسـئولان فعلی در کشـور عراق اسـت. ایشـان می گفت: در سـالهای جنگ عراق علیه ایران فرزند من به اجبار به سربازی رفت. یکی از عملیات های ایران آغاز شد از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در این نبرد کشته شده. خیلی ناراحت بودم با اتومبیل خودم از بغداد برای تحویل جسـد راهی جنوب شـدم به محل تحویل اجسـاد رفتم کارت و پلاک پسرم را تحویل دادند. کارت متعلق به خودش بود.اما وقتی برای تحویل جسـد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسـرم نیسـت چهره ی او شـبیه بسـیجیان ایرانی بود محاسن داشت. بسیار نورانی بود با مسـئول مربوطه صـحبت کردم گفتم این جنازه ی پسـر من نیسـت. اما او می گفت: مدارک کاملا صـحیح اسـت. این جنازه را بردار و ببر! هر چه با او بحث کردم بی فایده بود کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم طبق رسم شیعیان عراق تابوت را بالای ماشین خودم بستم و به سمت بغداد حرکت کردم. در راه به این موضـوع فکر میکردم که این جنازه ی کیسـت؟! چرا مدارک پسـر من همراه این پیکر بوده هر چه بیشـتر فکر میکردم کمتر نتیجه می گرفتم. تا اینکه در طی مسـیر به کربلا رسـیدم پس از زیارت به سـمت قبرسـتان کربلا رفتم. نمی دانستم با این پیکر نورانی چه کنم، به خانواده چه بگویم؟! لذا او را در کربلا به خاک سپردم بعد هم فاتحه ای برایش خواندم و راهی بغداد شدم. مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد از طریق هلال احمر اعلام شـد که پسـر من زنده اسـت و در اسـارت ایرانی ها به سـر میبرد. بعد از پایان جنگ، اسرای ایرانی و عراقی تبادل شدند و پسر من هم برگشت. اولین سـؤال من از او درباره ی مدارکش بود اینکه آن جوان خوش سـیما چه کسـی بوده؟ اما جواب پسـر من عجیب تر بود! او گفت: وقتی من به اسـارت نیروهای ایرانی در آمدم جوانی به سـمت من آمد و گفت: کارت و پلاکت را بده من هم آنها را به او تحویل دادم. جوان به من گفت: قرار اسـت من در کربلا و در جوار امام حسـین(ع)به خاک سـپرده شـوم!! اما برای رسـیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم.بسـیجی ایرانی از من حلالیت طلبید بعد خدا حافظی کرد. من را به دیگر نیروهای ایرانی تحویل داد و به سـمت جلو حرکت کرد. من دیگر از او خبری ندارم! واقعاً عجیب بود یعنی او که بود؟ چه کسـی به او گفته بود این کار را انجام دهد؟ چه کسـی به دل ابو ریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک بسپرد؟!
منبع: کتاب تا کربلا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله
مرحوم حضرت آیت الله العظمی اراکی فرمود: شبی در خواب امیر کبیر را دیدم جایگاهی خوب و رفیع در عالم برزخ داشت. از او پرسیدم شما چون مظلومانه شهید شدی به این مرتبه و مقام رسیدی!؟ با لبخندی بر لب گفت: خیر. دوباره سؤال کردم چون چندین فرقه ی ضاله را نابود کردی به این جایگاه رسیدی؟ باز فرمود: خیر. با تعجب پرسیدم پس راز این مقام عالی شما چیست!؟ جواب داد: این هدیه ی مولایم حسین است! با تعجب گفتم: چطور!؟ در حالی که اشـک بر دیدگان داشـت گفت: آنگاه که رگ دو دسـتم را در حمام فین کاشـان بریدند خون به شـدت از بدنم می رفت و تشنگی بر من غلبه کرد. سرم را چرخاندم تا بگویم قدری آب به من بدهید.ناگهان به خودم گفتم میرزا تقی دو رگ تو را بریدند و این همه تشـنه ای، پس در کربلا پسـر فاطمه(ع) چه کشـید؟! حسین(ع) از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود. من از عطش پسـر فاطمه آقا ابا عبدالله(ع)، حیا کردم. برای همین چیزی نگفتم و آب نخواسـتم همان موقع اشـک بر دیدگانم جاری شد. وقتی صورت بر خاک گذاشتم و آماده ی مرگ شدم، مولایم امام حسین(ع) بالای سر من آمدند و فرمودند:به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی وآب ننوشیدی. بعد مرا به این مکان آوردند و گفتند: این هدیه ی ما در برزخ، ان شاء الله در قیامت جبران کنیم.اکثر قریب به اتفاق ایرانی ها نمی دانند مزار این اسـطوره ی تاریخ دین و سـیاسـت کجاسـت. قابل توجه اسـت که پیکر امیر را ابتدا در همان کاشان دفن کردند. به روایت میرزا جعفر حقایق نگار با تالش عزت الدوله، هم سـر امیر، پیکر او به کربلا حمل شـد و در صـحن مطهر امام حسین(ع)به خاک سپرده شد. مکانی که امام صادق(ع)در مورد آن فرمودند: جایگاه قبر امام حسین بالای دری از درهای بهشت است.
منبع: کتاب تا کربلا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
🌐معراج اندیشه
🔰فهرست مطالب بصیرتی
@Meraj_Andisheh1404
🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی
@meraj_andisheh_2
روبیکا | بله