eitaa logo
معراج اندیشه
493 دنبال‌کننده
99 عکس
226 ویدیو
9 فایل
مطالب خیلی ناب ویژه جهاد گران تبیین کاری از قرارگاه معراج استان خوزستان ارتباط با ادمین @ma_malekii
مشاهده در ایتا
دانلود
اوایل پاییز ۱۳۳۳ همسرم علی اکبر و عده ای از بستگان می خواستند به کربلا بروند. من سـه ماهه باردار بودم. شـش ماه مانده بود که پسـرم به دنیا بیاید. برای همین علی اکبر نمیخواسـت مرا همراه خود ببرد. پدرم هم مخالفت کرد. اما با اصرار زیاد من آنها قبول کردند. خلاصه از شـهر رضـای اصـفهان آماده ی حرکت شـدیم. راه سـخت بود و ماشـین هم فرسـوده سـختی راه را به همراه علی اکبر تحمل کردم. اما با رسـیدن به شـهر کاظمین حالم بد شـد و دل درد عجیبی گرفتم. غروب به کربلا رسـیدیم هشـت روز در اتاقی که اجاره کرده بودیم بستری شدم. بعد از هشت روز به دکتر مراجعه کردیم او پس از معاینه گفت: به احتمال زیاد بچه مرده.خیلی ناراحت شدم. شب جمعه بود با علی اکبر به حرم رفتیم. گوشه ای نشستم و با گریه و زاری به آقا گفتم: آقا بچه ام تقصیری نداشت. این من بودم که به عشق شما سر از پا نشناخته و پا در جاده ی خطر گذاشتم. می ترسـم اتفاقی برای این طفل افتاده با شـد و نتوانم آن دنیا جواب گو باشـم. من شـفای بچه ام را از شـما میخواهم و به دکتر هم کاری ندارم. به اتاق خودمان برگشتیم. با رسیدن به خانه از شدت خستگی خوابم برد. در خواب، بانوی بزرگواری دیدم که در صحن ابراهیم مجاب در کنار حرم امام حسین(ع)به سراغم آمد. این بانو لباس عربی به تن داشت. بعد بچه ای را که در آغوشش بود به من داد و گفت: بیا بچه ات را بگیر بعد از تعریف این رؤیای صـادقه مادر شـوهرم گفت: ان شـاء الله که فرزندت سـالم اسـت. فقط نیت کن که اگر پسـر بود اسمش را محمد ابراهیم بگذاری.دیگر اثری از درد و بیماری در خود ندیدم باز هم به پزشکان مراجعه کردم. آنها پس از معاینه انگشت به دهان ماندند. بعـد از چهـار مـاه بـه ایران برگشـتیم در روز دوازده فروردین ۱۳۳۴ فرزنـدمـان بـه دنیـا آمـد و نـامش را محمـد ابراهیم گذاشتیم.محمد ابراهیم همت منبع: کتاب تا کربلا ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
همـه از بوی خوش عطرش می شـنـاختنـش هر کجـا می رفـت آنجـا را نیز خوش بو می کرد. وقتی از نـام عطرش می پرسیدیم، همیشه جواب سر بالا میداد.شـهید که شـد در وصـیت نامه اش نوشـته بود: به خدا قسـم هیچ گاه به خودم عطر نزدم هر وقت می خواسـتم معطر شـوم از ته دل می گفتم: 《یا حسین》 منبع:کتاب بچه های محله ی تو و من ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
ابو ریاض از مسـئولان فعلی در کشـور عراق اسـت. ایشـان می گفت: در سـالهای جنگ عراق علیه ایران فرزند من به اجبار به سربازی رفت. یکی از عملیات های ایران آغاز شد از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در این نبرد کشته شده. خیلی ناراحت بودم با اتومبیل خودم از بغداد برای تحویل جسـد راهی جنوب شـدم به محل تحویل اجسـاد رفتم کارت و پلاک پسرم را تحویل دادند. کارت متعلق به خودش بود.اما وقتی برای تحویل جسـد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسـرم نیسـت چهره ی او شـبیه بسـیجیان ایرانی بود محاسن داشت. بسیار نورانی بود با مسـئول مربوطه صـحبت کردم گفتم این جنازه ی پسـر من نیسـت. اما او می گفت: مدارک کاملا صـحیح اسـت. این جنازه را بردار و ببر! هر چه با او بحث کردم بی فایده بود کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم طبق رسم شیعیان عراق تابوت را بالای ماشین خودم بستم و به سمت بغداد حرکت کردم. در راه به این موضـوع فکر میکردم که این جنازه ی کیسـت؟! چرا مدارک پسـر من همراه این پیکر بوده هر چه بیشـتر فکر میکردم کمتر نتیجه می گرفتم. تا اینکه در طی مسـیر به کربلا رسـیدم پس از زیارت به سـمت قبرسـتان کربلا رفتم. نمی دانستم با این پیکر نورانی چه کنم، به خانواده چه بگویم؟! لذا او را در کربلا به خاک سپردم بعد هم فاتحه ای برایش خواندم و راهی بغداد شدم. مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد از طریق هلال احمر اعلام شـد که پسـر من زنده اسـت و در اسـارت ایرانی ها به سـر میبرد. بعد از پایان جنگ، اسرای ایرانی و عراقی تبادل شدند و پسر من هم برگشت. اولین سـؤال من از او درباره ی مدارکش بود اینکه آن جوان خوش سـیما چه کسـی بوده؟ اما جواب پسـر من عجیب تر بود! او گفت: وقتی من به اسـارت نیروهای ایرانی در آمدم جوانی به سـمت من آمد و گفت: کارت و پلاکت را بده من هم آنها را به او تحویل دادم. جوان به من گفت: قرار اسـت من در کربلا و در جوار امام حسـین(ع)به خاک سـپرده شـوم!! اما برای رسـیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم.بسـیجی ایرانی از من حلالیت طلبید بعد خدا حافظی کرد. من را به دیگر نیروهای ایرانی تحویل داد و به سـمت جلو حرکت کرد. من دیگر از او خبری ندارم! واقعاً عجیب بود یعنی او که بود؟ چه کسـی به او گفته بود این کار را انجام دهد؟ چه کسـی به دل ابو ریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک بسپرد؟! منبع: کتاب تا کربلا ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
مرحوم حضرت آیت الله العظمی اراکی فرمود: شبی در خواب امیر کبیر را دیدم جایگاهی خوب و رفیع در عالم برزخ داشت. از او پرسیدم شما چون مظلومانه شهید شدی به این مرتبه و مقام رسیدی!؟ با لبخندی بر لب گفت: خیر. دوباره سؤال کردم چون چندین فرقه ی ضاله را نابود کردی به این جایگاه رسیدی؟ باز فرمود: خیر. با تعجب پرسیدم پس راز این مقام عالی شما چیست!؟ جواب داد: این هدیه ی مولایم حسین است! با تعجب گفتم: چطور!؟ در حالی که اشـک بر دیدگان داشـت گفت: آنگاه که رگ دو دسـتم را در حمام فین کاشـان بریدند خون به شـدت از بدنم می رفت و تشنگی بر من غلبه کرد. سرم را چرخاندم تا بگویم قدری آب به من بدهید.ناگهان به خودم گفتم میرزا تقی دو رگ تو را بریدند و این همه تشـنه ای، پس در کربلا پسـر فاطمه(ع) چه کشـید؟! حسین(ع) از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود. من از عطش پسـر فاطمه آقا ابا عبدالله(ع)، حیا کردم. برای همین چیزی نگفتم و آب نخواسـتم همان موقع اشـک بر دیدگانم جاری شد. وقتی صورت بر خاک گذاشتم و آماده ی مرگ شدم، مولایم امام حسین(ع) بالای سر من آمدند و فرمودند:به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی وآب ننوشیدی. بعد مرا به این مکان آوردند و گفتند: این هدیه ی ما در برزخ، ان شاء الله در قیامت جبران کنیم.اکثر قریب به اتفاق ایرانی ها نمی دانند مزار این اسـطوره ی تاریخ دین و سـیاسـت کجاسـت. قابل توجه اسـت که پیکر امیر را ابتدا در همان کاشان دفن کردند. به روایت میرزا جعفر حقایق نگار با تالش عزت الدوله، هم سـر امیر، پیکر او به کربلا حمل شـد و در صـحن مطهر امام حسین(ع)به خاک سپرده شد. مکانی که امام صادق(ع)در مورد آن فرمودند: جایگاه قبر امام حسین بالای دری از درهای بهشت است. منبع: کتاب تا کربلا ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
وقتی علی شـهید شـد پیکرش را به معراج شـهدای کرمان آوردند. یک شـب پیش از خاک سـپاری با مادر و خواهرانش برای وداع با شهید به آنجا رفتیم. در کنار پیکر او حال عجیبی داشـتیم بعد یکی از خواهران شـهید پیشـانی بند برادرش را، که مزین به نام امام حسـین بود، برای یادگاری برداشت. همان شـب یکی از دوسـتان خواب میبیند که شـهید درحالی که در یک باغ بسـیار زیبا قرار دارد سـرش درد میکند و اطراف سـرش را با دسـتهایش گرفته. شـهید به ایشـان می گوید: برو به خواهرم بگو هر چه سـریع تر پیشـانی بند یا حسین مرا برگرداند! وقتی روز بعد به کنار پیکرش رفتیم با تعجب دیدیم چهره ی شهید تیره شده. بعد پیشانی بند را به سرش بستیم و رفتیم برای مراسم تشییع و تدفین و...... سـاعتی بعد وقتی کنار مزار برای آخرین بار به چهره ی شـهید نگاه کردم با تعجب دیدم صـورتش بسـیار روشـن تر و زیباتر از قبل شده و پیشانی بند یا حسین(ع) بر چهره ی زیبای او جلوه گری می کرد. منبع: کتاب تا کربلا ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
پست نگهبانی اش افتاده بود نیمه شب. سر پست نشسته بود رو به قبله و مراقب اطرافش بود. تو حال خودش بود نماز و ذکر و.... با خودش زمزمه می کرد. ساعتی گذشت نفر بعدی رفت پست را تحویل بگیرد. دید مهدی با صورت افتاده روی زمین. خیال کرد رفته سجده هر چی صدایش زد صدایی نشنید. جلو رفت دید تیر خورده توی پیشونی اش و شهید شده.نحوه ی شهادت او خیلی ما را اذیت میکرد هم تنها شهید شده بود و هم ما نفهمیده بودیم. خیلی ناراحت بودیم تا اینکه یک شب آمد به خواب یکی از بچه ها و درباره ی شهادت خودش حرف زد و گفت: نگران من نباشید همین که تیر خورد به پیشانی من، به زمین نرسیده افتادم توی آغوش آقا امام حسین و... منبع: کتاب تا کربلا ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
سالهای اول جنگ بود. من می رفتم و در تاریکی شب جمعه بر می گشتم. دل خوشـی من مادر به این بود که شـب جمعه کنار فرزندم باشـم. تا اینکه یک شـب جمعه وقتی به خانه برگشـتم و خوابیدم بلافاصله پسـرم، علی اکبر، را دیدم! بسـیار زیباتر از قبل شـده بود با خوشـحالی به اسـتقبالش رفتم. علی اکبر کنارم نشـسـت و با ادب سـلام و احوالپرسـی کرد بعد از کمی صـحبت به من گفت: مادر، خواهشـی از شـما دارم. میشـود شما شبهای جمعه سر مزار من نیایید؟! با تعجب گفتم برای چی؟ من خیلی سـختی میکشـم تا خودم رو به بهشـت زهرا برسـونم. وقتی هوا تاریک می شـه با هزارعالم بدبختی بر می گردم. پسـرم بی مقدمه ادامه داد مادر آخه شـب جمعه که می شـه من با همه ی شـهدا می ریم خدمت آقا ابا عبدالله(ع) در کربلا نمی دونی چه حالیه. همه دور آقا حلقه میزنن و... اما همین که میخوام کنار آقا در میان جمع شـهدا بنشـینم مولای ما به من میفرماید: برگرد شـما مهمان داری، برو پیش مادرت. پسـرم تا این حرف را زد از خواب پریدم. از هفته ی بعد یا صـبح های جمعه می رفتم یا ظهر پنج شنبه تا اینکه مدتی بعد به خواب یکی از دوستان آمد و گفت: از مادرم تشکر کن و بگو پسرت ملازم رکاب امام حسین است. منبع:کتاب تاکربلا ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
یکی از آزادگان عزیز میگفت در اردوگاه ما برادری به نام « عبدالله » بود که بیش از هشـتاد درصـد بینایی چشـم خود را در نتیجه ی مجروحیت از دست داده بود. یک روز عبدالله پیش اسـیر دیگری به نام یاسـر که مددکار چشـم پزشـک بود رفت بعد از معاینه توسـط پزشـک متوجه شد که دیگر امیدی به بهبودی اش نیست. چشمان او هر روز ضعیف و ضعیف تر می شد. چند روز بعد خبر رسـید که به زودی آزاد خواهید شـد و به ایران می روید. اما عبدالله همچنان ناراحت بود. دو روز بعد عبدالله با جمع اسرای اردوگاه موصل چهار همراه و زائر کربلا شد. آنها قتلگاه شهدای کربلا را زیارت کردند عبدالله وقتی برگشت دلش گرفته بود و حال عجیبی داشت. آن شـب دو رکعت نماز خواند و پس از نماز مشـغول راز و نیاز با مولایش امام حسـین شـد گفت: من تا حالا شـفای چشم و رفتن به ایران را از شما می خواستم. این مدت اسـیر بودم و وظیفه ام بوده که اسـارت را بگذرانم و سـعی من همیشـه بر این بوده که به وظیفه ی خود عمل کنم امروز به برکت عنایت شـما می خواهیم به ایران برگردیم من با این چشـم راهی ندارم جز اینکه دسـت گدایی پیش این و آن دراز کنم و این برای من سخت خواهد بود..... شـما را به حق مادرتان زهرا(س) قسـم میدهم که نظری بفرمایید تا من بتوانم بینایی چشـم خویش را از شـما بگیرم تا محتاج کسی نباشم.عبدالله گویی می دانسـت که حضـرت امام کاظم(ع) در ضـمن حدیثی فرمودند: ... خدای متعال فقط تربت کربلا را برای شیعیان و دوستان ما شفا قرار داده است. عبدالله پیشـانی اش را بر مهر گذاشـته بود و اشـک می ریخت. من هم در کنارش بودم تا به او کمک کنم و ناخواسـته سخن گفتنش را با مولایش می شنیدم. دقایقی بعد سـرش را به آهسـتگی بلند کرد با چشـمانی خیس از اشـک به من نگاه کرد. بعد چشـمانش گرد و بزرگ شـد خوب به چهره ی من دقت کرد. بعـد بـه اطراف خودش خیره خیره نگـاه کرد. یـک بـاره از جـا بلنـد شـد و فریـاد زد: من میبینم من همـه چیز رو خوب میبینم به مدد توسـل به مولای مظلومان بینایی چشـم عبدالله برگشته بود. او شفا یافته ی سید الشهدا(ع) بود. چشمان او به گونه ای شده بود که حتی شماره های ریزی که روی ظرفهای غذای آسایشگاه نوشته شده بود را از دور می خواند! صـبح فردا پزشـک مسـیحی عراقی او را معاینه کرد. یک دفعه داد زد: یا عیسـی بن مریم چشـم های عبدالله مانند چشـم های یک جوان کاملا سالم است منبع: کتاب تا کربلا ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
لشـکر زرهی قزوین در پنجم مرداد ۱۳۶۰ قصـد حمله به مواضـع دشـمن در کرخه داشـت از منطقه ی عملیاتی تقاضـای پشتیبانی هوایی شد. تازه از خواب بیدار شـده بودیم سـریع به سـمت هلی کوپترها رفتیم. همگی اسـتارت زدیم. پرنده ی من دچار نقص فنی بود اما سریع مشکل آن بر طرف شد و من هم پرواز کردم. در منطقه ی حمیدیه به بقیه ی پرنده ها ملحق شدم. منطقه ی کرخه زیر شدیدترین آتش قرار داشت. اولین تانک دشـمن توسـط هلی کوپتر من شـکار شـد. چندین مرحله به میان مواضـع دشـمن یورش بردم اما به خاطر دود غلیظی که در منطقه وجود داشت شعاع دید ما کم شده بود. هلی کوپتر من در مسیر برگشت به سمت دشمن پهلو داده بود. یک باره یک موشک به سمت من شلیک شد. صـدای انفجار مهیبی آمد. از هفده متر طول هلی کوپتر پانزده متر عقب آن جدا شـد!! فقط کابین مانده بود! هر لحظه ممکن بود آتش به داخل کابین سرایت کند و در پی آن باک هلی کوپتر منفجر شود. در چنین شرایطی چه باید کرد؟ فرامین از کنترل من خارج شـده بود صـورت و دسـتها و پاهایم در حال سـوختن بود. ارتباطم با خلبان حمید علی مدد خلبان تیرانداز، قطع شده بود. اما با تعجب دیدم در این شرایط ملخ اصلی کار می کند. ما مثل یک هدف متحرک در وسـط آسـمان بودیم. فقط یک معجزه می توانسـت ما را نجات دهد. ناامید نشـدم یک باره به یاد مولای مظلومان حسـین بن علی(ع)افتادم. با چشـمانی اشـک بار از سـرور آزادگان و موالی مظلومان کمک خواستم. در همان کابین توسلی به آقا پیدا کردم و بلند فریاد زدم یا حسین(ع)دوباره به سراغ فرامین هلی کوپتر رفتم عجیب بود. همه چیز در اختیار من قرار داشت در حالی که کابین خلبان شعله ور بود به سرعت پایین آمدم. با سرعتی نزدیک به ۱۵۰ کیلومتر بر روی زمین ناهموار کشیده شده و نشستیم. این هم یک معجزه بود. وقتی از هلی کوپتر خارج شدم حمید را صدا کردم. او هم بیرون آمد. سریع از محدوده ی خطر دور شدیم ما در وسط کارزار و در پانصد متری سنگر دشمن قرار داشتیم. همین که از هلی کوپتر فاصـله گرفتیم صـدای انفجار بسـیار مهیبی آمد. وقتی به عقب نگاه کردیم اثری از پرنده ی ما نمانده بود. آنجا بود که یک باره سجده رفتم و از خدا تشکر کردم. منبع: کتاب تا کربلا ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله
بعـد از عملیـات آمـده بود مرخصـی روی بـازوش رد یـک تیر بود کـه درش آورده بودنـد و کم کم می رفـت کـه خوب بشود. جای تعجب داشت. اگر توی عملیات مجروح شده بود تا بخواهند عملش کنند و گلوله را در بیاورند خیلی طول میکشید همین را به خودش هم گفتم. گفت: قبل از عملیات تیر خوردم.کنجکاوی ام بیشتر شد با اصرار من شروع کرد به گفتن ماجرا:تیر که خورد به بازوم بردنم یزد توی یکی از بیمارستانها بستری شدم. چیزی به شروع عملیات نمانده بود دیرم میشد که هر چه زودتر از آنجا خلاص شـوم دکتری آمد معاینه کرد و گفت باید از بازوت عکس بگیرن. عکس که گرفتند معلوم شـد گلوله مابین گوشـت و اسـتخوان گیر کرده تو فکر این چیزها و تو فکر درد شـدید بازوم نبودم فقط میگفتم من باید برم خیلی زود. دکتر هم میگفت شما باید عمل بشین خیلی زودتر.وقتی دید اصـرار دارم به رفتن، ناراحت شـد عکس را نشـانم داد و گفت: این رو نگاه کن گلوله توی دسـتت مونده کجا میخوای بری؟ به پرستارها هم سفارش کرد و گفت مواظب ایشون باشید، باید آماده بشه برای عمل این طوری دیگر باید قید عملیات را میزدم. قبل از این که فکر هر چیزی بیفتم، فکر اهل بیت علیهم السـلام افتادم و فکر توسـل. حال یک پرنده را داشـتم که توی قفس انداخته باشـندش. حسـابی ناراحت بودم و حسـابی دلشـکسـته شـروع کردم به ذکر و دعا. توی حال گریه و زاری خوابم برد؛ دقیقا نمی دانم، شـاید هم یک حالتی بود بین خواب و بیداری به هر حال توی همان عالم جمال ملکوتی حضـرت ابوالفضـل(ع)علیه را زیارت کردم آمده بودند عیادت من خیلی قشـنگ و واضـح دیدم که دست بردند طرف بازوم حس کردم که انگار چیزی را بیرون آوردند، بعد فرمودند بلند شو، دستت خوب شده. با حالت استغاثه گفتم پدر و مادرم فدایتان من دستم مجروح شده، تیر داره دکتر گفته که باید عمل بشم. فرمودند: نه تو خوب شدی حضـرت که تشـریف بردند من از جام پریدم و به خودم آمدم انگار از خواب بیدار شـده بودم. دسـت گذاشـتم روی بازوم درد نمی کرد! یقین داشتم خوب شدم. سریع از تخت پریدم پایین سر از پانمیشناختم. رفتم که لباسهام را بگیرم ندادند. گفتند: کجا؟ شما باید عمل بشی. گفتم من باید برم منطقه، لازم نیست عمل بشم. جر و بحث بالاگرفت بالاخره بردنم پیش دکتر پا توی یک کفش کرده بود که مرا نگه دارد. هر چه گفتم مسؤولیتش با خودم قبول نکرد. چاره ای نداشـتم جز این که حقیقـت را بهش بگویم کشـیـدمش کنـار و جریان را گفتم باور نکرد و گفت: تا از بازوت عکس نگیرم نمی گذارم بری.گفتم: به شرط این که سر و صداش رو در نیاری. قبول کرد و فرستادم برای عکس. نتیجه همان بود که انتظارش را داشتم توی عکسی که از بازوم گرفته بودند، خبری از گلوله نبود. منبع: کتاب خاطرات نرم کوشک ═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════ 🌐معراج اندیشه 🔰فهرست مطالب بصیرتی @Meraj_Andisheh1404 🔰فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی @meraj_andisheh_2 روبیکا | بله