ای حبیب کاروان نور در میدان عشق
شمس بزم شعر در منظومه یاران عشق
ای حبیب با صفای کربلای پنج و شش
نغمه ساز بلبل پرشور و خوش الحان عشق
دشت سرخ لاله های واژگون را بوده ای
باغبان ای افتخار وادی سلمان عشق
گوش خونین شهرها دلبسته ی شعر تو بود
از همین اهواز تا دزفول و آبادان عشق
پیر اما راست قامت ایستادی در نبرد
راه می افتاد با هر مصرعت طوفان عشق
رنگ گیسوهای اشعار درخشانت سپید
دست های سبز شعر سرخ تو میزان عشق
حرفهایت آتش دل را گلستان کرده بود
چشم، بمباران آتش قلب، بمباران عشق
در حماسه مثل فردوسی و حتی خوب تر
با تو رستم ها گذشتند از هزاران خان عشق
لشکر صاحب زمان با نوحه ات آماده شد
تا بجنگد صف به صف با فوج دژخیمان عشق
با نوای کاروانت همرهان بستند بار
عزم شاه کربلا کردند از استان عشق
نوحه هایت شور بود و در مسیر نور بود
خط به خطِ شعرهایت زاده فرمان عشق
درخورت کاری نکردیم و نگفتیم از تو ای
شهریار بی نشان خاک خوزستان عشق
با کلامت رد شدیم از باد و طوفان و تگرگ
بعد از این سبزیم و روشن در غزل باران عشق
شاعر: حجت اله کفشیری
🌷صبا خیز و بگذر به دشت بلا
🌷به خیل شهیدان سلامم
صبا خیز و بگذر به دشت بلا
به خیل شهیدان سلامم رسان
سلامی چو آغشته با خون دل
به آن خفته بی سر امامم رسان
سلام خدا بر امامم حسین (ع)
سپهدار بی سر امامم حسین (ع)
حسین (ع) ای تو سالار آزادگان
قسم بر خدا خون پاکت نخفت
از آن خون که جاری شد از پیکرت
گل سرخ و آلاله هر دم شکفت
به گوش دل از خالق جسم و جان
شنیدم که او هم سلام تو گفت
سلام خدا بر امامم حسین (ع)
سپهدار بی سر امامم حسین (ع)
🌷🌷🌷
ای حسین ای غم تو همدم ما
ای تو خود شاهد اشک غم ما
ای به هر رنج و غمی محرم ما
ای خجل از کرم تو کم ما
تو کریمی و تو مولا تو ولی
ای جگر گوشه زهرا و علی
دل ما غرق غم توست حسین
سر ما و قدم توست حسین
کم ما و کرم توست حسین
قبله ی ما حرم توست حسین
به صفای دل صحرا سوگند
به دعای شب زهرا سوگند
ای که ناز تو خریدن دارد
بار عشق تو کشیدن دارد
گل ز گلزار تو چیدن دارد
حرم پاک تو دیدن دارد
صف اصحاب محبّت صف ماست
جان اگر می طلبی در کف ماست
گر چه ره روشن و روشن تر شد
شب ما با غم یاران سر شد
دیده از خون دل ما تر شد
یک گلستان گل ما پرپر شد
باز هم مهر تو روشنگر ماست
باز ایمان و شرف سنگر ماست
ای حسین ای پسر خون خدا
ای تو روشنگر مصباح هدی
ما و دل از تو بریدن ابدا
ای جمال تو بهشت شهدا
تو که جان دادن ما را دیدی
امتحان دادن ما را دیدی
تو که خود مرد ره توحیدی
تو که در ظلمت شب خورشیدی
تو که از شاخه ی غم گل چیدی
تو که خود داغ برادر دیدی
سوخته حاصل ما را بنگر
داغ های دل ما را بنگر
تو که خون شد زجدایی جگرت
آمده خون دل از چشم ترت
تو که خود بر سر نعش پسرت
چتر غم سایه فکن شد به سرت
تو که از دادن جان باخبری
تو که از داغ جوان باخبری
جبهه ها منتظر داد تواند
دوخته چشم به امداد تواند
سینه ها سوخته از یاد تواند
این جوان ها همه اولاد تواند
به غم عشق حسینی سوگند
به تولای خمینی سوگند
ای حسین ای غم تو همدم ما
ای تو خود شاهد اشک غم ما
شاعر:محمدجواد غفورزاده(شفق)
🌷🌷🌷
بحر طویل
ازحرم تا گودال
کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان را به سر دست و به جانان شده پا بست و ز صهبای وصال آمده سر مست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت و پسر و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز عطش حنجرهاش خشک و دلش آتش و چشمش شده دریا نگه دوخته بر نیزه و شمشیر سراپا شده از چار طرف پیکر پاکش سپر تیر و پیامش همه تهلیل و کلامش همه تکبیر به مرآت جمالش شده تفسیر کتاب الله اکبر به گمانم که خداوند بود پیشرو و پشت سرش خیل رسولان مکرم، سپهش یوسف و یعقوب و مسیحا و کلیم است و ذبیح است و خلیلالله و آدم به سرش سایه پیغمبر اسلام و یمینش ملک آب و یسارش ملک خاک و مطیعش ملک نار و مریدش ملک باد وزنند از جگر سوخته فریاد که: ای بر تو سلام از طرف خلق و خدا باد بده اذن که یک لحظه بگیریم و ببندیم، بکوبیم و بسوزیم سر و جان و تن این قوم دغا را.
پاسخ از آن دو لب خشک و از آن حنجره سوخته آمد که: الا ای همه عالم هستی ملک و جن و بشر ای همه پیغامبران بر سر تسلیم بمانید به ذات احد خالق دادار به پیغمبر مختار به پیشانی خونین علی حیدر کرار به قرآن و به قدر و شرف عترت اطهار به خون دل انصار به ایمان علیاکبر و لبخند علیاصغر و چشم و سر و دست و جگر تشنه عباس علمدار، مبادا که کسی پرده شود بین من و یار که از صبح ازل بوده چنین عهد من و حضرت دادار که سازم سر و جان را سپر تیغ شرر بار و به هر عضو تنم زخم روی زخم رسد از لبه تیغ و سر نیزه این قوم ستمکار و تنم چون ورق پاره قرآن ز سم اسب شود پاره دگر بار و سرم بر سر نی راه سپارد سوی دلدار برد خصم ستمگر سر و سامان مرا بر سر بازار، در آن حال کنم بر سر نی شکر خدا را.
پس از آن گفت و شنود آن شه ابرار ندا داد در آن عرصه پیکار به آن لشکر خونخوار که از قوم ستمکار منم حجت دادار منم آنکه به هر عضو و تنم بوسه زده احمد مختار، اگر اهل نمازید بدانید که ما روح نمازیم، اگر اهل دعایید بدانید که ما جان دعاییم، اگر عبد خدایید بدانید که ما وجه خداییم، خدا را به چه تقصیر ستادید و کشیدید به قتلم ز ره کینه و تزویر همه نیزه و شمشیر نمودید رخم را هدف سنگ و دلم را هدف تیر چه رو داده که با ختم رسل یکسره پیوند گستید و چنین عهد شکستید همین آب که بر وحش و طیور و به همه خلق مباح است به روی پسر فاطمه بستید در این ماه که ممنوعقتال است چه رو داده که خون من مظلوم حلال است چرا خیل جوانان مرا یکسره کشتید و به شش ماهه من رحم نکردید زدید از ره بیداد به حلقوم علیاصغر من تیغ جفا را.
صدافسوس که در پاسخ ریحانه پیغمبر اسلام زبان را ز ره کینه گشودند به دشنام که ناگاه همان مظهر خشم ازلی وارث شمشیر علی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و کرد سر و جان سپر و ریخت به هم بحر و بر و کرد چنان حمله بر آن قوم که در خاطرهها گشت عیان خندق و بدر و احد و احزاب، که دیدهست که یک فرد لب تشنه که هفتاد و دو داغش به جگر مانده کند حمله به یک لشکر و لشکر بگریزند به صحرا و در و دره و کوه و کمر از تندر خشمش ملکالموت گرفته به کف انگشت تحیر که حسین است و یا کرده خدا حمله بر این قوم ستمکار، زهی تیغ و زهی دست و زهی عزم و زهی غیرت و ایثار که یک فوج سیه در کف یک فرد شده سخت گرفتار، بیایید و ببینید حسین است که میرزمند و میتازد و از خشم جهانگیر و شرار دم شمشیر و ز فریاد خروشنده تکبیر به هم ریخته اوضاع زمین را و سما را.
اگر پیرو میثاق خداوند نمیبود به یک حمله آن حجت دادار نمیماند به جا یک تن از آن لشکر خونخوار به تسلیم خدا ماند ز پیکار که آن قوم ستمکار به او حمله نمودند به شمشیر شرر بار، یکی زد به جبین سنگ و یکی بر جگرش نیزه یکی بر دهنش تیر و یکی فرق ورا کرد جدا از دم شمشیر، فلک آتش توفنده شد و سخت برافروخت، ملک بال و پرش سوخت، قدر ریخت به سر خاک و گریبان قضا چون جگر خواجه لولاک شد از پنجه غم چاک و رسولان همه فریاد کشیدند و به تن جامه دریدند و به دندان جگر از خشم گزیدند ندا از طرف خالق دادار شنیدند که ای عالم ایجاد همه هست خدا نقش زمین شد، سر پیغمبر و زهرا و علی باد سلامت که شد از عرصه زین نقش زمین شمس امامت به خدا وجه خدا در یم خون کرد اقامت همه صحراست پر از گرگ و زنند از همه سو بر بدنش جنگ یکی نیزه فرو کرده به قلب و دگری دامن خود کرده پر از سنگ سنان رفته فرو در گلو و راه نفس بسته بر او تنگ الا خیل ملایک نگذارید که زهرا برود جانب گودال و ببیند که حسینش زده چون بسمل بیبال پر و بال به پرواز درآمده ز لبهای به خون شسته خود روح دعا را.
هوا تیره و تار است، زمین قله نار است، فلک صاعقهبار است و شده چشمه خورشید پر از دود و در آن وادی خون گم شده یک مرکب بیصاحب و فریاد زند زینب و بالای بلندی نگهش جانب میدان و در آن سور و در آن حال به تعجیل رود شمر ستمگر سوی گودال زده دامن خود بر کمر و در کف او خنجر و رودرروی او بر سر و بر سینهزنان فاطمه اطهر و جبریل امین
پاره شود پيکرت ای آسمان
خاک زمين، بر سرت ای آسمان
يکسره نابود شوی آفتاب
دود شوی، دود شوی، آفتاب
ماه، فلک، ستارگان خون شويد
ملائک از بهشت بيرون شويد
فرشتگاه آسمان فرشتگان، آه آه
شمر، روان گشته سوی قتلگاه
فاطمه سر تا به قدم، سوخته
چشم به قتلگهِ او دوخته
فاطمه بر حسين خود، دعا کن
اشک فشان خدا خدا خدا کن
دست گشا و به خدا دل ببند
آه بکش راه به قاتل ببند
خنجر قاتل، تو چه بي حيايی
تشنهی خونِ حجّت خدايی
سنگ کجا؟ آينهی جان کجا
چکمه کجا؟ سينهی قرآن کجا
خنجر قاتل و دل سنگ اوست
محاسن حسين، در چنگ اوست
خاتم انبيا بگويم، چه شد
سيّد اوصيا بگويم، چه شد
حضرت صدّيقه، خدا خدا کرد
شمر سر حسين، را جدا کرد
گشته عيان، نشانهی قيامت
اهل حرم، سر شما سلامت
صدای «يا حسين» را بشنويد
همه، مهيای اسيری شويد
حنجر تشنه نهری از خون شده
شمر ز قتلگاه بيرون شده
فاطمه، ماهت قمر نيزههاست
سر حسينت، به سر نيزههاست
سر به سر نيزه به تاب و تب است
نگاه او به خيمهی زينب است
يک نگهش به مادرشفاطمه است
يک نگهش به جانب علقمه است
صورتش از خون جبين، خضاب است
بر لب او صداي آب آب است
بر سر ني، ذکر خدا بر لبش
قتلگه است و اسب بي صاحبش
مردم کوفه! چه لئیم و پستيد
همه حقيقتکُش و زر پرستيد
پردهی حرمت نبی، دريديد
سر از تن حسين او بريديد
چرا به روی اسبها نشستيد
سينهی او را ز جفا شکستيد
اگر شما حسين را دشمنيد
چرا سکينه را کتک ميزنيد
در وسط خيمهی افروخته
به قول آن شاعر دلسوخته
طفل سه ساله که کتک ندارد
او که قبالهی فدک ندارد
شاعر:#حاج_غلامرضا_سازگار(میثم)
خوش آمدی به کربلا حسین جان
در این دیار پر بلا حسین جان
در این زمین به جز بلا نبینی
به غیر رنج و ابتلا نبینی
ز کوفیان بجز جفا نبینی
به جای رأفت و وفا حسین جان
خوش آمدی به کربلا حسین جان
در این دیار پر بلا حسین جان
غم و مصیبتم در این زمین است
بلا و محنتم در این زمین است
بسی مشقتم در این زمین است
چه بینی از ره جفا حسین جان
خوش آمدی به کربلا حسین جان
در این دیار پر بلا حسین جان
به کربلا تو خیمه را به پا کن
به عهد و وعده ی ازل وفا کن
برای حفظ دین لوا به پا کن
به سرزمین نینوا حسین جان
خوش آمدی به کربلا حسین جان
در این دیار پر بلا حسین جان
ز داغ ماتم علی اکبر
به جان سپردن علی اصغر
به خاک و خون فتادن برادر
ز جان و دل رضا بده حسین جان
خوش آمدی به کربلا حسین جان
در این دیار پر بلا حسین جان
به گلستان دین خزان نباشد
چو خونتم در این زمین بپاشد
نام گرامی تو زنده باشد
تا که خدا بود خدا حسین جان
خوش آمدی به کربلا حسین جان
در این دیار پر بلا حسین جان
غریب اهل بیت
پرچم قیام بر نداشتی
در دلت هزار درد داشتی
ای غریب اهلبیت، مجتبی
عندلیب اهل یت، مجتبی
صلح تو جهاد اکبر تو بود
شاهدش دو دیدهی ترِ تو بود
بر لبت سکوت و دردلت فغان
ای همیشه سربلند وجاودان
بر لبت سکوت و در دلت خروش
ای همیشه سرفراز و سبز پوش
بر لبت سکوت و دردلت غریو
یک فرشته بین بیشمار دیو
*
میوهی دل علی و فاطمه
صبر کردهای بدون واهمه
ای غریب در میان خانهت
من چگونه سر دهم ترانهات
ای غریب درمیان دوستان
آتشیست لابلای بوستان
آتشی که شعلهاش کمند شد
فتنه از شرارهاش بلند شد
آتشی که زهر شد به کام تو
صبر، شد نتیجهی قیام تو
*
صلح را جهاد نام دادهای
شیعه را به آن مقام دادهای
پایههای دینِ جدّ خویش را
با صبوریات قوام دادهای
شیر خوردهی بتول اطهری
سر به سایهی امام دادهای
کربلا نتیجه داد صبر تو
آبرو به آن قیام دادهای
لابلای صلح، درس جنگ را
برحسین تشنه کام دادهای
ای که از پیالهی شفاعتت
برهمه به لطف عام دادهای
ماه میهمانی خدای را
با تولدت سلام دادهای
من که لالم از بیان ذکر تو
برلبم تو این کلام دادهای
این گناهکارِ روسیاه را
شاه من! تو احترام دادهای!
#محمد_زمان_گلدسته
نام حسین آغاز شیرین سخن هاست
شیرین ترین واژه برای کوه کن هاست
امنیتی که در غذای نذری اش هست
بالاتر از امنیت این واکسن هاست
سرخی روی سینه ی ما، داغ یار است
ممنون اربابیم، مُهرش بر بدن هاست
رنگی که با آن نزد زهرا روسپیدیم
رنگ سیاه شال ها و پیرهن هاست
در لحظه های سخت دنیا، در بلایا
زهرا دعاگوی تمام سینه زن هاست
ما دور ماندیم از وطن، از کربلایش
گریه دوباره قسمت دور از وطن هاست
دلتنگ صحن کربلا، باید بداند
کرب و بلا در قبضه ی ابن الحسن هاست
بر پرچم مشکی قسم، نزد خداوند
بالاترین طاعت، همین سینه زدن هاست
قاسم... علی اکبر... ابوفاضل... کجایید؟!
تکیه به نیزه داده آقا... بس که تنهاست
سهم محبانش کفن شد، من بمیرم
سهمش فقط یک بوریا بین کفن هاست
وای از دل زینب، پس از داغ برادر
دیگر اسیر و هم مسیر بد دهن هاست
شاعر: #محمدجواد_شیرازی
بسته بال و پرم مادر
میسوزد جگرم مادر
شد وقت سفرم مادر
میسوزد جگرم مادر
مادر این دم آخر بنشین
بگذارم سر خود بر بالین
نام فاطمه باشد مرهم
یاد فاطمه باشد تسکین
زهرا تاج سرم مادر
میسوزد جگرم مادر
مادر ظلم دوانق بنگر
آتش در دل عاشق بنگر
پرپر برگ شقایق بنگر
پر خون سینهی صادق بنگر
آه از چشم ترم مادر
میسوزد جگرم مادر
میسوزد جگر من امشب
بسته بال و پر من امشب
گیرد بار امانت کاظم
فرزندم به بر من امشب
میآید پسرم مادر
میسوزد جگرم مادر
دشمن خار و فنا خواهد شد
تا از ریشه جدا خواهد شد
بحرین و یمن و سوریه
همچون کرب و بلا خواهد شد
حساسم به حرم مادر
میسوزد جگرم مادر
بعد از من پسرم میآید
یار در سفرم میآید
با شمشیر علی در کف
مهدی تاج سرم میآید
شاد از این خبرم مادر
میسوزد جگرم مادر
شعر: محمد زمان گلدسته
از جنوب و غرب تا شرق و شمال
گشته ام در بین اشباح و رجال
کیست تا از مرگ من پروا کند
یا به روی غربتم در وا کند
آب می جویم ولیکن در سراب
کوفه بازار است این شهر خراب
می زنم بر گرد آتش بال بال
تا بنوشم شعله مرگ حلال
«مرگ» آغاز جهانی دیگر است
عاشقان را مرگ جانی دیگر است
آن که در خون عشق بازی می کند
تا قیامت سرفرازی می کند
ای خداوندان مُـلک عافیت
والیان مسند اشرافیت
من یقین دارم مسلمان نیستید
چون ولی را تحت فرمان نیستید
من در این آشفته بازار شما
پرده بر می دارم از کار شما
نصرت حق را چو باور داشتم
یا علی دست از دهان برداشتم
آه از تزویر خلق دلق پوش
مردم گندم نمای جو فروش
آه از این، گرگهای میش خوار
وین همه مستغنی درویش خوار
یاد دارم روزگار پیش را
مردم نزدیک دوراندیش را
هر که بارش بیش سر در پیش داشت
یک گلیم کهنه ده درویش داشت
شیوه همسایگی در پیش بود
نوش در کام همه بی نیش بود
حرص مردم را اسیر خویش کرد
خلق را یکباره نادرویش کرد
خلق دلواپس تراز دیروز خویش
سرگردان از یأس هستی سوز خویش
سینه ها در آتش تشویش ها
هفت اقلیم است و نادرویش ها
موجهای خسته سر درگمی
پس چه شد حال و هوای مردمی
از چه رو مردم فریبی می کنید
با هم احساس غریبی می کنید
ای دل آشوبان زخوف و اضطراب
چرخد از خون شما، هفت آسیاب
ای شرارت پیشـِگان هرزه گرد
در کجا بودید هنگام نبرد
در کجا بودید وقتی جنگ بود
عرصه بر شیران عالم تنگ بود
ای کمند اندازها از پیش و پس
توسن سرکش نگردد رام کس
مابه صید طور مولا رفته ایم
در پناه او به بالا رفته ایم
یوسف والا زکنعان دور کرد
چشم ظاهربین ما را کور کرد
لیک چشم باطن ما را گشود
هر چه را دیدیم جز مولا نبود
گفت فحشا در کجا آید پدید
گفتمش در کوچه های بی شهید
بی شهیدانند بی سوزو گداز
بر سر سجاده های بی نماز
بی شهیدان را غم لیلا کجاست
سوز و اشک و آه و وایلا کجاست
کوچه ما بوی مجنون می دهد
بوی اشک و آتش و خون می دهد
بوی مجنون مست می سازد مرا
در پی لیلی می اندازد مرا
نام لیلی بردم، آرامم گریخت
هفت بندم بند بند از هم گسیخت
شیعیان فرهنگ عاشورا چه شد
پرچم خون رنگ عاشورا چه شد
کیست تا پرچم به دوش خون کشد
شیعه را از خواب خوش بیرون کشد
گفت مولا کل ارض کربلا
شیعه یعنی غربت و رنج و بلا
شیعه بی درد زخم بی نمک
بس کن این یا لیتـَنی کـُنتُ مَعَک
کربلا غوغاست، ساز و برگ کو
ظهر عاشوراست، شور مرگ کو
کربلا گفتم کـَران را گوش نیست
ورنه از غم بلبلی خاموش نیست
بلبلان چهچه ز ماتم می زنند
روز و شب از کربلا دم می زنند
هر نظر بر غنچه ای تر می کنند
یادی از غوغای اصغر می کنند
گفت بابا بی برادر مانده ای
بی کس و بی یار و یاور مانده ای
گر تو تنهایی بگو من کیستم
اصغرم اما نه اصغر نیستم
خیز و اسماعیل را آماده کن
سجده شکری بر این سجاده کن
ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و این قنداقه در آغوش گیر
خیز و با تعجیل می دانم به بر
بر سر نعش شهیدانم ببر
تشنه ام اما نه بر آب فرات
آب می خواهم ولی آب حیات
آب در دست کمان دشمن است
تیر آن نامرد احیای من است
آتش اقیانوس را آواز داد
آخرین ققنوس را پرواز داد
خون اصغر آسمان را سیر کرد
خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد
آه زینب سر به محمل می زند
کاروان را زخم بر دل می زند
ای پرستار پرستوهای من
مرهم زخم تکاپوهای من
ای زبان صدق و تصدیق صفا
اولین بیمار چشمت مصطفی
عصمت زهرا، عزیز مرتضی
در تو جاری رستخیز مرتضی
عصر عاشورا علم در دست توست
کرسی و لوح و قلم در دست توست
غنچه ها را گر چه پرپر کرده ام
کوله بارت را سبکتر کرده ام
ظهر عاشورا که زیر خنجرم
دست بگشا سایه افشان بر سرم
شاعر :
زنده یاد حاج محمدرضا آغاسی