🔸🔹🔸
السلام ای وارث آدم، سلام
ای نگین حلقهی خاتم، سلام
السلام ای در رگت خون خدا
شد لب عطشان سرت از تن جدا
السلام ای نور قبل کل نور
گاه بر نی، گاه در کنج تنور
سومین شمس ولایت، یاحسین
از ازل تا بی نهایت، یاحسین
ای که همراه اسیران رویِ نی
کرده راه کوفه را تا شام، طی
وای من الشام الشام، آه آه
سنگها از بام از بام، آه آه
ای فدای لعل عطشانت، حسین!
جان عالم باد قربانت، حسین!
ای بخون غلطیده در دشت بلا
کربلا یا کربلا یا کربلا
🔹🔹🔹
مستی ما از شرابی دیگر است
بر سر نی، آفتابی دیگر است
روزگاری پیش، اینجا جنگ بود
جنگ بود و عرصه بر ما تنگ بود
کوچه کوچه صحنهی پیکار بود
بازهم تاریخ در تکرار بود
تا به کف، عباس، پرچم را گرفت
نعرهی تکبیر، عالم را گرفت
ای شهیدان به خون غلطان ما
لالههای پرپر بستان ما
ای که در دل داشتید آتشفشان
ای بلند آوازههای بی نشان
ای شقایق محو سیمای شما
خالی است این روزها جای شما
ای خزان! از نوبهاران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
با پرستوها سفر دلچسب بود
چون مهیّا جاده بود و اسب بود
یاد گلهایی که پرپر سوختند
زیر آتش، پای تا سر سوختند
آه آه از نسترنها یاسها
دستهای بستهی غواصها
ای شهیدان! رازها در سینه ماند
اشکها در صفحهی آیینه ماند
از جمال عالم آرای شما
از قد و بالای رعنای شما
چفیهای خونین و خاکی بازگشت
استخوانی و پلاکی بازگشت
جنگ، جنگ حق و باطل بود و هست
پای استکبار در گِل بود و هست
ذات تاریخ است این تکرارها
نخلها و میثم تمارها
🔸🔸🔸
داعش و اسلام آمریکاییاش
با همه بدنامی و رسواییاش
در حریم نور، چنگ انداختند
اسب بر نعش شهیدان تاختند
باز در آیینهی دین، خَش زدند
خیمهها را بازهم آتش زدند
شعلهی جهل و گناه افروختند
تا اسیران را به آتش سوختند
باز از دل باز هم فریاد زد
حرف حق را با صلابت داد زد
از حرم باید نگهداری کنیم
امت اسلام را یاری کنیم
من یکی از آن هزارانم که باز
سوختم در بین این راه دراز
مدتی در بند دنیا زیستم
تا بدانجا که ندانم کیستم
فکر میکردم که روحم خسته است
چون در باغ شهادت بسته است!
ناگهان دیدم که وا شد دفترم
تازه شد روحِ شهادت باورم
گویی از سوریه و شام بلا
عمهی سادات میخواند مرا
دل که باشد قرص، میگردد شجاع
از حرم مردانه میسازد دفاع
در "حلب" باید بگیرم نایشان
تا به "کرمانشاه" ناید پایشان
جبههی یاران رهبر را ببین
قاسم و عباس و اکبر را ببین
پاسدارانی "سلیمانی" نشان
رعد آسا، چون شهاب آسمان
جان به کف دارند و حیدر زادهاند
در دفاع از حرم آمادهاند
غزه زیر آتشِ خشم و بلاست
شام و بحرین و یمن چون کربلاست
چون به استکبار، نه! گفتیم ما
خواب دشمن را برآشفتیم ما
چشم بر انگشت مولاییم ما
تا شهادت پشت مولاییم ما
#محمد_زمان_گلدسته
💠💠💠
💠💠💠
باز تکرار غدیری دیگر است،
حیدر ما نیز شیری دیگر است
با علی ما فتح خیبر داشتیم
فتنه را از پیش رو برداشتیم
راه حق همواره راه ایمن است
هر کجا خورشید باشد روشن است،
استخوان در چشم خاری در گلوست
فتنه های دیگری در پیش روست
ناگهان این جاده دست انداز شد
یک مسیر انحرافی باز شد
یک طرف نیرنگ عمر و عاص ها
یک طرف اما سکوت خاص ها
هر دو بی رحمانه بر ما تاختند
قلب مولا را به درد انداختند
یا علی ای مقتدای خاص و عام
یا علی حجتت بر ما تمام
عده ای راه از تو کج کرده اند
باز با تو،نه با خویش لج کرده اند
باز از نفس افتاده در رخوت شدند
تا اسیر قدرت و ثروت شدند
خواب یا بیدار قُر قُر می کنند
مهدویت را تمسخر می کنند
وای بر آنها که پیمان بشکنند
هم نمک خورده نمکدان بشکنند
حوریان دیو سیرت کیستند؟
این خواص بی بصیرت کیستند؟
غرق در خواب زمستانی شدند
پیرو اسلام ایرانی شدند
کیستند اینان علی را منکرند
هم ولایت هم ولی را منکرند
کیستند این نارفیقان، کیستند؟
ظاهراً از ما و با ما نیستند
شهوت قدرت به دل گر ریشه کرد،
کی خدا را می شود اندیشه کرد
حال ای ناباوران خیره سر
ای کج اندیشان از خود بی خبر
شاخه ای بودید و آخر خم شدید
شیره بی یار و اشکم شدید
گر که حزب الله یاری کرد تان
ذیل بودید و به سر آوردتان
گر بسیجی ها به میدان آمدند
مردم از هر قشر هم پیمان شدند
جمله از مهر ولایت بود و بس
نه شما ، نه دیگران ، نه هیچ کس
خلق با امر ولی شد یارتان
تا گره را باز کرد از کارتان
تا شما این گونه قدرت یافتید
وای من روی از علی بر خواستید
زخم خورد از تیغ تان احساس ها
شرمتان باد ای نمک نشناس ها
قلب مولا را نشاید خونی دید
پنبه را از گوش بیرون کنید
جز با ولایت راه دیگر باطل است
هر که از این ره بیرون شد آخر در گل است
یا علی صفین را تکرار کن
باز هم این جاده را هموار کن
یا علی مستان سلامت می کنند
امر فرمایی قیامت می کنند
سر خوش از جام الستت می شوند
خورده وناخورده مستت می شوند
یا علی جان با تو پیمان بسته ایم
عهد با شیرازه ی جان بسته ایم
با سرانگشتت به جوش آئیم ما
مثل طوفان در خروش آئیم ما
چون تمام مقصد ما مکتب است
راه ما راه حسین و زینب است
پس نه جای خوف باشد والسلام
این دو روز تلخ هم گردد تمام
شاعر:محمدزمان گلدسته
🔷🔷🔷💠💠💠
خال لب دوست
من که با دست بت میکده بیدار شدم
از دم رند می آلوده مددکار شدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
آی دلسوخته گان نیمه ی خرداد آمد
نوبت مرثیه و موسم فریاد آمد
غمی از سوگ پدر در دل اولاد آمد
پیر من مرشد من رفت که تبدار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
در غم غربت او دشت و دمن می سوزد
زهر نوشید و دلش همچو حسن می سوزد
از دل سوخته اش سینه ی من می سوزد
باز از جان و دل این قافله را یار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
پیر من زهر که نوشید دلش پر خون شد
دل یاران جگر سوخته اش محزون شد
اشک چون سیل روان، چشم چنان جیحون شد
در خود آنقدر فرو ریختم آوار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
روح حق عازم دیدار خدا شد پر زد
امت سوخته دل، خاک عزا بر سر زد
غم هجران پدر، شعله به خاکستر زد
سالها در غم این فاجعه تکرار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
رفت پیغمبر، اما خللی نیست مرا
هیچ راهی بجز از راه علی نیست مرا
جز ولایت هم خیرالعملی نیست مرا
سرّ حق بود که مجبور به اقرار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
ای که در صحن و رواقی و به گوهرشادی
زائر کوی رضا از دو جهان آزادی
پیش جدش کنم از سوگ خمینی یادی
تو هم آواز شو با من که سبکبار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
من که فرزند همین خاک شهادت خیزم
جاده و اسب مهیاست که تا برخیزم
نیست از مرگ به یک ثانیه هم پرهیزم
بار بربستم و آماده ی پیکار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
به رضا و حرم و گنبد پاکش سوگند
به حسین و عطش و تربت و خاکش سوگند
به شهیدی که به جا ماند پلاکش سوگند
فاش می گویم و چون میثم تمار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
به علی بن ابی طالب اگر جنگ شود
کربلا و یمن و شام هماهنگ شود
عرصه بر آل سعود از همه سو تنگ شود
پاسدار حرم حیدر کرار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشمم ابری ست که اندیشه ی باران دارد
داغی از خاطره ی پیر جماران دارد
مثل پاییز که سودای بهاران دارد
جامی از شهد شهادت زده سرشار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
داعش آن دولت اسلامی آمریکایی
صهیونیسم آتش افروخته ی هرجایی
فتنه بر پا شده در عالم ازین رسوایی
عصر بیداری اسلامی ست... بیدار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
رهبرا امر کن آماده ی جنگم لبیک
به زمین شیر و به دریا چو نهنگم لبیک
مست از شوق شهادت دل تنگم لبیک
مست مینای ولایت شده هشیار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
شعر: محمد زمان گلدسته
💠🌷🌷💠
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
این، آخرین دیدار است
دل، با غمت بشکسته
مهلا، مهلا برادر
برگرد، رو سوی خواهر
دارم، یادگاری از
زهرا، مظلومه مادر
آن، پیرهن کهنه
بر، قامتش بنشسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
وقت، محمل سواری
دیگر، یاور نداری
ایکاش، محرمی باشد
زینب، را کند یاری
وای، اف به دنیایی که
این، رشته را بگسسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
ای وای، از چه شد پاره
هم گوش، هم گوشواره
لالایی مخوان مادر
خالی، مانده گهواره
آه، آخرین امیدم
وای، بار سفر بسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
یاد، قتلگاه افتاد
ابری، روی ماه افتاد
زینب، در پی محمل
سوی، کوفه راه افتاد
با، ذکر یارب یارب
بر، روی لب پیوسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
با ما، همسفر بودی
از ما، باخبر بودی
گاهی، در تنور و گاه
روی، طشت زر بودی
کن، گاهی نگاهی بر
این، خواهر وابسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
آقا، روسیاهم من
سر تا، پا گناهم من
دست، من و دامانت
محتاج نگاهم من
این، نالهی جانسوز است
از، سینهی گلدسته
من، زینب دلخسته
تو، میروی آهسته
من، زینب دلخسته
شاعر: محمد زمان گلدسته
کردی سر نی جلوه جانانه برادر جان
بر شمع رخت گردم پروانه برادر جان
هم سینه ام از داغت آتشکده گردید
هم دل شده با یادت غم خانه برادر جان
در کوفه که ما روزی یار همگان بودیم
با ما همگان گشتند بیگانه برادر جان
چشم از سر نی واکن ما را تو تماشا کن
در سلسله ی پور مرجانه برادر جان
با این همه سوز دل ، خندیده به هر محفل
بر گریه ی ما قاتل مستانه برادر جان
افسوس که شد ، گلگون در دشت بلا با خون
مویی که بر آن زهرا ، زد شانه برادر جان
اطفال تو در هر گام وحشت زده نا آرام
چون جوجه که افتد دور از لانه برادر جان
بین فاطمه ات بی تاب از غصه دلش شد آب
بر گو سخنی با آن در دانه برادر جان
شد مزد رسالت این ، کین امت بی تمکین
بر قتل تو بگرفتند بیعانه برادر جان
شاعر: حاج غلامرضا سازگار(میثم)
🌷🌷🌷
اذنم بده عمو جان
تا رو کنم به میدان
عمو دگر ز دنیا
بریدم بریدم
_
_
عمو اگر یتیمم رزمنده و دلیرم
پا بوست آمدم تا اذن از تو من بگیرم
می خواهم اذن میدان از محضرت عموجان
تا پای پرچم تو کشته شوم بمیرم
من تشنه ام عمو جان
تا جان دهم به جانان
اجری فرا تر از این
ندیدم ندیدم
گرچه پدر ندارم بابای من تو هستی
بابای مهربان و مولای من تو هستی
شاگرد مکتب تو تکلیف را بداند
تکلیف من جهاد و سودای من تو هستی
بانگ تو را عمو جان
مثل تمام یاران
از جان و دل
شنیدم شنیدم
از نسل حیدرم من فرزند مجتبایم
هم از تبار زهرا هم پور مصطفایم
شاگردی ابالفضل گردیده افتخارم
گرچه زره نباشد در معرکه برایم
داغ فراق یاران
می سوزدم فراوان
دلخسته درد هجران
کشیدم کشیدم
آماده جهادم در جنگ حق و باطل
بگذار تا بتازم بر لشکر مقابل
من وارث جهادم مرد نبرد و پیکار
مثل عموی خوبم عباس ابوالفضائل
بر دشمنان بتازم
بر رزم خود بنازم
بهر وصال یاران
دویدم دویدم
عمو بیا به میدان شد حال من پریشان
در زیر تیغ و خنجر افتاده ام عمو جان
بر قامتم نشانده هرکس نشان خود را
افتاده ام به خاک و پامال سم اسبان
احلا من العسل شد
شیرین ترین عمل شد
آخر به آرزویم
رسیدم رسیدم
عمو بیا کنارم از مرکبم فتادم
عمو عنایتی کن عنو برس به دادم
پا پیکری پر از خون برروی خاک صحرا
پایان رسیده کارم شد خاتمه جهادم
شد تیره روزگارم
دیگر توان ندارم
از بند زندگانی
پریدم پریدم
از پیکرم نمانده جز خورده استخوانی
شد قسمتم شهادت در فصل نوجوانی
خوشحال می روم من نزد پدر عموجان
احلا من العسل شد این رزم جاودانی
قاسم شود فدایت
سر می نهم به پایت
بر ساحل شهادت
رسیدم رسیدم
شعر: مرتضی ذاکر
(نوحه شب سوم محرم)
تو را قسم ای سر
به مادرت زهرا
مرا ببیر بابا
مرا ببر بابا
خوش امدی بابا
در این شب غمها
مرا ببر بابا
مرا ببر بابا
مرا ببر با خود که خسته ام دیگر
در این شب غربت شکسته ام دیگر
دل از همه دنیا گسسته ام دیگر
ببر مرا با خود
رها کن از دنیا
مرا ببر بابا
مرا ببر بابا
ز کربلا تا شام خدا خدا کردم
برای دیدارت چه گریه ها کردم
تو را ز روی نی پدر صدا کردم
نرفته از یادم
غروب عاشورا
مرا ببر بابا
مرا ببر بابا
ز ناقه افتادم شب و دل صحرا
پدر کتک خوردم شب و دل صحرا
چو غنچه پژمردم شب و دل صحرا
خدا کند باشد
غروب من اینجا
مرا ببر بابا
مرا ببر بابا
چرا سرت خونی رخت پریشان است
دو چشم زیبایت دوباره گریان است
به چهره ات گَردِ فراق و هجران است
سر تو بر نیزه
تن تو در صحرا
مرا ببر بابا
مرا ببر بابا
فغان و واویلا سرت جدا کردند
ز پیکرت بابا سرت جدا کردند
به ظهر عاشورا سرت جدا کردند
سرت به نی امروز
به طشت زر فردا
مرا ببر بابا
مرا ببر بابا
شعر: مرتضی ذاکر
دیده گشا ماه شب تارم
فکر حرم باش علمدارم
بی تو گره آمده در کارم
فکر حرم باش علمدارم
بر سر بالین تو من خون جگر
بین حرم کودک چشم انتظار
دیده گشا نور دلم تا شوی
مرهم این زخم دل غصه دار
منتظرت خواهر غمخوارم
فکر حرم باش علمدارم
زخم سرت را چه کنم با وفا
با چه ببندم که سرت وا شده
باور من نیست چنین دیدنت
بعد تو سقا کمرم تا شده
از غم تو یکسره میبارم
فکر حرم باش علمدارم
هلهله و خنده کند لشکری
دور و بر این تن پرپر شده
وای که سربسته بگویم اخا
صحبت از غارت معجر شده
بی تو زمینگیر و گرفتارم
فکر حرم باش علمدارم
دست یدالهی تو بر زمین
دست من از غصه تو بر کمر
خواهر من نیست ببیند چنین
قد رسای تو شده مختصر
بی تو گره آمده در کارم
فکر حرم باش علمدارم
دست علمداری تو غرق خون
روی زمین مانده سر راه من
حائل دیدار من و تو شده
خون دو چشمان تو ای ماه من
حسرت دیدار تو را دارم
فکر حرم باش علمدارم
غصه نخور راضی ام از یاریت
آب اگر ریخت فدای سرت
ام بنین نیست اگر پیش تو
در عوضش فاطمه شد مادرت
چادر خاکی دهد آزارم
فکر حرم باش علمدارم
سوره خورشید، اگر میرسد
در پی آن شان قمر میرسد
عاقبت از جلوهی این مهر و ماه
ظلمت ما نیز به سر میرسد
ای حرمت جنت الابرارم
فکر حرم باش علمدارم
شعر: علی مداح
با وجودت در هجوم درد سنگر داشتم
دست تو در دست هایم بود شَهپَر داشتم
گرچه در دل داغ قاسم، داغ اکبر داشتم
لا اقل دلخوش به این بودم برادر داشتم
تکیه گاه شانه ی مجروح من بودی اَخا
تو برای قلب من مثل حسن بودی اَخا
جان من در علقمه افتاده ای جانم بیا
من اسیر شام تارم ماه تابانم بیا
رحم کن عباس بر حال پریشانم بیا
من اگر گفتم که سقا شو پشیمانم بیا
تشنگی سخت است اما بی کسی مشکل تر است
به حرم برگرد که در خیمه هایم محشر است
از نفس افتاده ام که با تقلا میرسم
تشنه لب دارم سر بالین سقا میرسم
قامتم خم میشود بالا سرت تا میرسم
بوی زهرا میرسد هر وقت اینجا میرسم
حال و روز پیکرت از جوشنت معلوم بود
لطف مادر از برادر گفتنت معلوم بود
تیرهایی که سریعا پیکرت را میشکست
داشت زیبایی چشمان ترت را میشکست
پابه پای چشم قلب مادرت را میشکست
گرز آهن آن زمانیکه سرت را میشکست
ناگهان دیدم رباب از خیمه اش بیرون دوید
برسرش زد گریه کرد و از جگر آهی کشید
تیر بود و تیر بود و تیر بود و تیر بود
چشم تا می دید روبَه دور جسم شیر بود
طاق ابروی قمر مجروح از شمشیر بود
تیر درآوردن از چشم تو بی تاثیر بود
دست سویش میبرم دردت مکرر میشود
حال و روز کاسه چشم تو بدتر میشود
بعد تو دیگر زمان هتک حرمت میشود
خیمه ها از حملۀ اشرار غارت میشود
وای من بر چادر زینب جسارت میشود
از کنیزی بردن و تحقیر صحبت میشود
خیز و از این لشگر بی عافطه جان را بگیر
هرزه چشمند این جماعت چشم هاشان را بگیر
شاعر : سید پوریا هاشمی
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
افتاده به خاکی چرا با لب عطشان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
ای میر و سپهدار من ای راحت جانم
بعد از تو نخواهم که دمی زنده بمانم
برخیز که دشمن نزند زخم زبانم
نگذار که گردد عدو سرخوش و خندان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
سر لشکر من بودی و سردار دلیری
لب تشنه شدی کشته که ذلت نپذیری
فردا چه کند زینب و اندوه اسیری
گردد دل خونش از این غصه پریشان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
ای اهل حرم میر و سپهدار نیامد
ای اهل حرم میر و سپهدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
ای اهل حرم میر و سپهدار نیامد
بودی تو علمدار من ای حیدر ثانی
برخیز که سوز جگرم را بنشانی
برخیز که آبی به رقیه برسانی
ترسم که سکینه از این غصه دهد جان
برخیز ابالفضل حسین آمده میدان
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
بر حسین یارم بر حسین یارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
میر و سردارم میر و سردارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من به دشت کربلا یار حسینم
میر و سردار و سپهدار حسینم
روز محشر هم علمدار حسینم
میر و سردارم میر و سردارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
این صدای آب و آب کودکان
اشکشان از دیده بر دامن روانست
باغ آل پاک طاها در خزانست
میر و سردارم میر و سردارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
من علمدارم من علمدارم
دست یاری از امامم بر نمی دارم
حضرت زهرا بود صاحب عزایم
در کنار علقمه گرید برایم
بوسه گیرد از دو دستان و لوایم
ابالفضل با وفا علمدار لشگرم
ابالفضل با وفا علمدار لشگرم
مه هاشمی نسب امیر دلاورم
ابالفضل با وفا علمدار لشگرم
بعد عباس شکست پشت حسین
بعد عباس شکست پشت حسین
گردیده از پیکر جدا
شاخه ی یاسم شاخه ی یاسم
افتاده بر روی زمین
دست عباسم دست عباسم
گردیده از پیکر جدا
شاخه ی یاسم شاخه ی یاسم
عباس من عباس من
چشم خود وا کن
بار دگر حمایت از آل طاها کن
افتاده بر روی زمین
دست عباسم
گردیده از پیکر جدا
شاخه ی یاسم
سقای آل فاطمه
از چه بی تابی
کنار نهر علقمه تشنه ی آبی
افتاده بر روی زمین
دست عباسم
گردیده از پیکر جدا
شاخه ی یاسم
عباس من عباس من
چشم خود وا کن
ای بی کفن
حسین وای
صد پاره تن
حسین وای
عریان بدن
حسین وای
دور از وطن
صد پاره تن
حسین وای
ای بی کفن
حسین وای
حسین وای حسین وای
حسین وای حسین وای
من که نه دستی و نه آب و نه علم دارم
دگر چگونه می توان رو به حرم آرم
نه در بدن قدرت نه در دلم تابی
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
بیا اخا برادرت فتاده است از پا
حاصل سقایی من ریخته در صحرا
نشد رسانم آب را به گلشن زهرا
نمانده دست تا علم ز خاک بردارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
ز روی زین به خاک و خون ز سر در افتادم
بیا عزیز فاطمه برس به فریادم
چو مرغ پر شکسته زیر پای صیادم
بیا که انتظار دیدن تو را دارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
فغان که این حوادث زمانه دستم بست
به ضربه ی عمود آهنین سرم بشکست
خون سر و صورت و سینه ام به هم پیوست
بیا برآر تیر کین ز چشم خونبارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
حسین من نشسته در برابرم زهرا
سایه ی مرحمت فکنده بر سرم زهرا
به خاک گرم کربلا چو مادرم زهرا
لحظه ی جان دادن من شده پرستارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
بیا بگیر از زمین پیکر خونینم
ببخش اگر نمی توان نزد تو بنشینم
نشسته در حضور تو نبوده آئینم
نه نیرویی که حرمت ادب نگه دارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
امام من امیر من رهبر و مولایم
بیا کنار علقمه نما تو پیدایم
خرد شده ز ضرب تیر و نیزه اعضایم
بیا که سر به روی زانوی تو بگذارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
بگیر این سر شکسته را به زانویت
که وقت جان سپردنم نظر کنم رویت
دسته گل محمدی بیا کشم بویت
ز خاک و خون پاک نما دیده ی خونبارم
فغان ز بی دستی امان ز بی آبی
____
بی برادری خانمان سوز است ای برادرم
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
بوسه بر بازوی پاکت
می زنم ای عزیزم
در عزایت از دو دیده
خون فشانم خون بریزم
بی برادری خانمان سوز است ای برادرم
ای عزیز آل طاها
خیز و بنگر کودکان را
از برای قطره آبی
کودکان خسته جان را
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
ای عزیزم کی زده تیر ستم
بر دیده هایت
دست های پاک تو
پس کجا باشد لوایت
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
ای برادر خیز و بنگر
مانده ام بی یار و یاور
بشکند دستی که بشکست
قامت سرورت برادر
همچو قلب پر ز خونم
جسم تو در خون شناور
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
رفتی میدان تا که آبی
آری بهر کودکانم
ای دریغا غرق خونی
ای شهید قهرمانم
ای برادر بی تو سخت است
زنده مانم زنده مانم
بی برادری سخت و جانسوز است ای برادرم
متن اشعار از مرحوم حاج حبیب الله معلمی
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
در لحظه ی جان دادنم
بالا سرم باش بالا سرم باش بالا سرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
مانند حر و عابس و جون و بریرت
ارباب خوبم
در لحظه ی آخر کنار پیکرم باش
بالا سرم باش بالا سرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
وقتی که دارم بار سفر را می بندم آقا
آن لحظه ای که پر می کشم از دار دنیا
دیده به راهت می شود تا که بیایی
آقا انیس لحظه های آخرم باش
بالا سرم باش بالا سرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
با بی قراری دل خوش به اینم آقا تو هستی
در لحظه های تاریکی قبر پیشم نشستی
می ترسم از تاریکی قبرم حسین
دلشوره دارم دلشوره دارم
در اوج تنهایی بیا و یاورم باش
بالا سرم باش بالا سرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
روز قیامت باشد دو دستم بر دامن تو
آن لحظه ای که زهرا رسد با پیراهن تو
در روز محشر فکر ما هستی حسین جان
گویی به مادر
در این شلوغی ها به فکر نوکرم باش
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
ای جان جانان یا حسین
بال و پرم باش بال و پرم باش بال و پرم باش
🌷اشعار: حمید رمی،
زنده یاد محمد زمان گلدسته و مرتضی ذاکر
🌷🌷🌷