eitaa logo
نوای آئینی متن نوحه و شعرهای آئینی
95 دنبال‌کننده
71 عکس
6 ویدیو
2 فایل
نوحه هایی که در کانال منتشر میشود بعضی ازمتنها و شعر در دسترس نوحه در اینجا قرار داده میشود
مشاهده در ایتا
دانلود
دراي کارواني، سخت و با سوز و گداز آيد چو آه آتشيني کز دل پر غصه باز آيد گمانم کارواني از وطن آواره گرديده چو آواز جرس با ناله‏هاي جانگداز آيد اگر اين کاروان است از حسين فرزند پيغمبر چرا او را اجل منزل به منزل پيشواز آيد الا يا خيمگي، خرگاه عزت بر سر پا کن که ناموس خدا زينب، ز راهي بس دراز آيد فلک گسترده خواني، آب و نانش خون و لخت دل عراقي ميهمان دار است و مهمان از حجاز آيد به روي ميهمانان حجازي آب و نان بستند که ديده ميزبان هرگز چنين مهمان نواز آيد؟ بنازم مقتدايي را که در محراب و شمشيرش ز خون سر وضو سازد چو هنگام نماز آيد يزيد از زاده‏ي خيرالبشر بيعت طمع دارد چگونه طاعت جبريل با ابليس ساز آيد؟ دراي کارواني، سخت و با سوز و گداز آيد چو آه آتشيني کز دل پر غصه باز آيد شاعر:ملک الشعرای صبوری خراسانی
تویی آن غرقه به خونی که بزرگ شهدایی تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی سرت از پیکر پاکت که لب تشنه بریده بدنت را که به خاک سیه ای کشته کشیده چه بود جرم و گناهت که مرمل به دم آیی ز جه رو قلب شریفت هدف تیر بلا شد به تو ای سرور خوبان چه جفا روی جفا شد که به مظلومیت و خون جگر آل عبا شد گل سالم نبود در بدن پاک تو جایی تن عریان تو خونین به زمین در بر زینب شده در لُجه خون غرقه مه انور زینب نه مرا بی تو دگر تاب و توان یاور زینب چه کند خواهر افسرده به هنگام جدایی ز چه پامال مراکب شده گلگون بدن تو گل من دامن صحرای بلا شد وطن تو اسفا خاک بیابان شده جای کفن تو نه لباسی ز تو برجا نه سلاحی نه عبایی نه سری در بدن تو که ببوسم سر و رویت نه تو را نای و گلویی که زنم بوسه گلویت نه گلابی که بشویم بدن قاری گویت نه مجالی سر نعش تو کشم آه و نوایی تویی آن کشته که عشان به لب شط فراتی حرمت کعبه و قصود٫ تو کشتی نجاتی ثمر باغ نبوت کرم و عین حیاتی به فدایت سر و جانم که به هر درد دوایی تو حسین الگوی آزادگی و عشق و جهادی که به سرمنزل معراج بلا گام نهادی به ره مکتب توحید تو هستی همه دادی حرم و زمزمی و سعی و صفایی و منایی به برت خفته به خون قاسم و عبدالله و جعفر ز دم تیغ جفا غرقه به خون شد علی اکبر نه سپاه و نه علم مانده نه عباس دلاور همه یاران تو در کربُبلا گشته فدایی به خیام حرم تو زده شد آتش بیداد ز عطش اهل حریمت همه در ناله و فریاد نبود خیمه دیگر چه کنم با تب و سجاد نگران عهد و اَیالت که سوی خیمه بیایی همه جا بوده مرا با تو سر اُلفت و وحدت سفری با سر خونین تو دارم سوی غربت نگذارم به زمین بعد تو من پرچم نهضت گل من راس تو بر نیزه کند جلوه نمایی تو چراغ شب تاریک عزیزان بسیجی تو به میدان شرف رهبر گردان بسیجی همه دم زمزمه و نغمه مردان بسیجی به عزای تو معلم همه در نوحه سرایی شاعر: معلم
ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم در نیمه ره ماندم ز هجرت بی قرارم ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم هر گه که دل از دیدنت بی تاب گردد یا ابر غم بر چهره ی مهتاب گردد یا اشک اندر چهره ام سیلاب گردد بی تابم اندر هجر رویت زار زارم ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم برخیز ای خونت به رگ هایم دمیده برخیز جان از دوریت بر لب رسیده برخیز ای دیدار دلبر را ندیده یاد تو باشد در نهان و آشکارم ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم برخیز چون تا کربلا راهی نمانده بر دل ز هجرت جز تب آهی نمانده از جسم مادر جز پر کاهی نمانده بهر تسلی بر مزارت اشک بارم ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم اینجا بقیع و آن دگر کرببلا شد خاک مزارت بر دو چشمم طوطیا شد سوی خدا شد گر ز تن جسمت جدا شد ای غنچه ی پرپر به ایام بهارم ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم اسلام را اندر جهان پاینده کردی یاد شهید کربلا را زنده کردی ما را ز لطف و مرحمت شرمنده کردی هر گه که یادت می برد صبر و قرارم ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم جسمت به خاک طوس اقدس آرمیده روحت به اوج عرش اقدس پر کشیده ای شربت و شهد شهادت سر کشیده بهر تسلای دل شب زنده دارم ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم درس وفا و عشق بر عالم تو دادی بار امانت را به دوش من نهادی چون در ره قرآن و دین از پا فتادی اینک رهت را با سر و جان می سپارم ای خفته در خون سر به خاکت می گذارم
زینب یا زینب چه دیدی که دل از دنیا بریدی ِهمراه قاتل به سوی گودال غم می دویدی زیر خنجر حنجری را بر روی نیزه سری را می دیدی از روی گودال در خاک و خون پیکری را برخیز از جا نور دیده ای در خاک و خون تپیده بر بوسه گاه پیمبر دست کی خنجر کشیده طفلی می گرید شبانه بابا را کرده بهانه فریاد از شلاق و سیلی وای از زخم تازیانه پروانه ی پر شکسته ساقی ساغر شکسته همواره یادش می آید از خانه ی در شکسته از سوز شام غریبان خشکیده کام‌ غریبان در انتظار ظهور است قلب امام غریبان
اباالفضلم علمدارت حسین جان منم میر و سپه دارت حسین جان اباالفضلم علمدارت حسین جان منم میر و سپه دارت حسین جان نگهبان حریم خیمه هایم منم خادم به دربارت حسین جان اباالفضلم علمدارت حسین جان منم میر و سپه دارت حسین جان من آن سقای دشت کربلایم امیر لشکر خون خدایم نگهبان حریم خیمه هایم منم خادم به دربارت حسین جان اباالفضلم علمدارت حسین جان منم میر و سپه دارت حسین جان مرا تا در بدن تاب و توان است به پیکر قدرت و روح و روان است تو را یارم به وقت امتحانم نظر کن سوی سردارت حسین جان اباالفضلم علمدارت حسین جان منم میر و سپه دارت حسین جان منم آب آور خیل سپاهت شدم شرمنده ای در پیشگاهت توان بخشد به من برق نگاهت ببین هستم گرفتارت حسین جان در این صحرا که میدان صفا شد خزان گلهای باغ مصطفی شد ز خون عاشقان کوی منا شد چه پژمان گشته گلزارت حسین جان اباالفضلم علمدارت حسین جان منم میر و سپه دارت حسین جان جدا شد گر دو دست از پیکر من دو تا شد از جفا فرق سر من شکست از کینه گر بال و پر من چه غم جانم به ایثارت حسین جان اباالفضلم علمدارت حسین جان منم میر و سپه دارت حسین جان نظر کن از عنایت سوی ایران به بزم با صفای اهل ایمان بر این سینه زنان دیده گریان به شیعه این عزادارت حسین جان اباالفضلم علمدارت حسین جان منم میر و سپه دارت حسین جان
یوسف کنعانم سرو خرامانم غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم بهر تسلای دل پریشانم سر پر از خون را بگذار به روی دامانم یوسف کنعانم سرو خرامانم غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم بوسه زنم بابا صورت گلگونت لب بگذارم بر لب پر از خونت ز خون نمایم پاک فرق همایونت کشم در آغوشت نعشت به سینه چسبانم یوسف کنعانم سرو خرامانم غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم چو ظالمی ضربت زده ترا بر سر شجاع شیر افکن دلیر نام آور دوتا شده فرق سرت علی اکبر خون ز سرت شویم با این دیده ی گریانم یوسف کنعانم سرو خرامانم غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم بی تو حسین سیر است دگر از این دنیا ز گلپر خونت معطر این صحرا دو نرگس شهلا به روی من بگشا گرفته این خون رویت ای مه تابانم یوسف کنعانم سرو خرامانم غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم روانه بنمودم ترا سوی میدان فدا نمودی جان به حضرت جانان لطف و صفا دادی به گلشن ایمان با لب خشکیده رفتی شهید عطشانم یوسف کنعانم سرو خرامانم غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم نظاره می کردم جنگ نمایانت شبیه پیغمبر حسین به قربانت شده غبارآلود چهره ی رخشانت چرا شدی خاموش ناگه شمع فروزانم یوسف کنعانم سرو خرامانم غرقه به خون گشتی بابا در بر چشمانم تو یکه سربازم به کربلا بودی برج سرافرازم به نینوا بودی به عرصه ی پیکار چو مرتضی بودی داغ تو آتش زد بابا به قلب سوزانم تشنه جگر رفتی شهید جانبازم سرو برومندم همدم و همرازم ببین حسین تنهاست حماسه پردازم سخن بگو با من شیرین کلام دورانم پس از تو بابا را دگر توانی نیست مرا دگر اکبر چون تو جوانی نیست فروغ و امیدی به زندگانی نیست نگر دو چشمانم بنگر حال پریشانم ز خون سر گلرنگ جمال نیکویت شکفته از هم طاق دو ابرویت ز خاک و خون شویم سنبل گیسویت ز لطف خود یارب فرما قبول قربانم شاعر: حاج حبیب الله معلمی
شيعيان شرح شب تار مرا گوش كنيد قصه ديده ی خونبار مرا گوش كنيد مو به مو راز دل زار مرا گوش كنيد داستان من و دلدار مرا گوش كنيد تا بدانيد چرا خسته و بيمار شدم اين چنين در كف اغيار گرفتار شدم روزگارى به سر دوش پدر جايم بود ساحت كاخ شرف منزل و ماوايم بود ديده ی مام و پدر محو تماشايم بود ماه ، شرمنده ز رخسار دل آرايم بود حال در گوشه ی ويرانه بود منزل من خون دل گشته ز بى تابى دل ، حاصل من يك شبى ناله ز هجران پدر سر كردم دامن خويش ز خوناب جگر تر كردم صحبت باب بر عمه مكرر كردم گفت بابت به سفر رفته و باور كردم تا سر غرقه به خونش به طبق من ديدم من از اين واقعه چون بيد به خود لرزيدم گفتم اى جان پدر، من به فداى سر تو اى سر غرقه به خون ، گو چه شده پيكر تو كاش مى مرد و نمي ديد ترا دختر تو بنشين تا كه زنم شانه به موى سر تو ز چه خاكستری اى سر شده اين سان رويت همچو احوال من آشفته شده گيسويت غم مخور آنكه كند موى ترا شانه منم آنكه از هجر تو از خود شده بيگانه منم آنكه شد معتكف گوشه ويرانه منم تو مرا شمع شب افروزى و پروانه منم بنشين تا به برت راز دل ابراز كنم شايد امشب گره از مشكل خود باز كنم دوست دارم كه مرا از قفس آزاد كنى همره خود ببرى ، خاطر من شاد كنى راحتم ز آتش سوزنده بيداد كنى از ره لطف به این غم زده امداد كنى شاعر: محمدحسن فرحبخشیان(ژولیده ی نیشابوری)
قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین آب نایاب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین ای دریغا که ز بیداد لعام شده بر آل علی آب حرام روز آنان ز ستم گشته چو شام خصم سیراب ولی تشنه اولاد علی العطش یا حسین العطش یا حسین قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین گر چه مواج بود آب روان هست یک جرعه ی آن قیمت جان از عطش رفته ز تن تاب و توان بهر کشتی نجات بهر کشتی نات شده ممنوع فرات العطش یا حسین العطش یا حسین قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین تشنگی شراره در حرم زده نظم این سلسله را بهم زده آهشان به آسمان علم زده جان شده بر لبشان جان شده بر لبشان خون جگر زینبشان العطش یا حسین العطش یا حسین قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین در جهان که دیده روز تشنگی یا که آه جان فروز تشنگی طفل ششماهه و سوز تشنگی طفل بی تقصیر است طفل بی تقصیر است مادرش بی شیر است العطش یا حسین العطش یا حسین قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین اصغر از سوز عطش بی تاب است بی رمق گشته و یا در خواب است بر لبش حسرت شیر و آب است خون جگر مادر او خون جگر مادر او به فغان خواهر او العطش یا حسین العطش یا حسین قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین ای فرات از رخ اکبر شرمی وز لب تشنه ی اصغر شرمی آخر از روی پیمبر شرمی آه دلها بنگر آه دلها بنگر اشک مولا بنگر العطش یا حسین العطش یا حسین قطحی آب بود به کربلا العطش یا حسین العطش یا حسین عاشورا
از خیمه گه آمد برون نوجوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا رزمنده ای شیرافکنی پرتوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا از خیمه گه آمد برون نوجوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا شد کربلا از روی قاسم طور سینا انا فتحنا لک فتحا مبینا از خیمه گه آمد برون نوجوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا ساطع بدی از چهره ات نور ایمان بود در صلایت چون علی شیر یزدان شیر از شکوه و صولت او هراسان صورت چو سیمای حسن ارغوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا از خیمه گه آمد برون نوجوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا دست ادب بر سینه شد نزد عمو بعد از ادای احترام آن ملک خو دست حسین بوسید و کرد خواهش از او بگشوده لب بنموده شیرین زبانی انا فتحنا لک فتحا مبینا از خیمه گه آمد برون نوجوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا از حضرتت دارم تمنا عمو جان رخصت بفرمایی کنم جان به قربان در پاسخش فرمود حسین چشم گریان داری چه مقصودی از این جان فشانی انا فتحنا لک فتحا مبینا از خیمه گه آمد برون نوجوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا گفت ای عمو دانم چه ام بر سر آید از قالب تن جان من چون برآید مرگ از عسل صدباره شیرین تر آید جایی که تو بی یاور و مستعانی انا فتحنا لک فتحا مبینا از خیمه گه آمد برون نوجوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا بوسیده رویش را حسین میر احرار شد از گلاب دیده آن روی گلنار کردش مجهز با سلاح بهر پیکار چون او ندیده روزگار قهرمانی انا فتحنا لک فتحا مبینا از خیمه گه آمد برون نوجوانی انا فتحنا لک فتحا مبینا شاعر: حاج حبیب الله معلمی
حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم چه زیبا ارمغانی بر جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم اگر از تشنه کامی لب خشکیده دارد ننوشیده است شیر و دلی تفتیده دارد شرشک شوق وصل خدا در دیده دارد به گرد شمع عشقش چنین پروانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم شقایق سر برآرید گلی آمد به گلزار به بر این غنچه گیرید که دارد شوق دیدار در این صحرا گلویش جراحت دیده از خار ز خونش نقش مظلوم به روی سینه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم چرا ای عندلیب از نوا گشتی تو خاموش سرت تیر سه شعبه بریده گوش تا گوش هوای عشق جانان ربوده از سرت هوش گلوی خون چکانت به روی شانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم دگر اهل حرم را نباشد نغمه خوانی که تا با خواهرانش کند شیرین زبانی چرا ای مرغ خوش خوان برون از آشیانی به روی سینه بابا برایت لانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم بیا با اشک حسرت ز رویت خون بشویم لب خشکت ببوسم گل رویت ببویم جواب مادرت را عزیز جان چه گویم نه دیگر روی برگشت سوی کاشانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم گل نورسته اصغر تو را با لعل عطشان نمودم من به راه رضای دوست قربان برم این نعش کوچک به گلزار شهیدان که خونین لاله بسیار در این گلخانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم ایا خونین کبوتر ز سنگر پر کشیدی تو چون هل من معینم ز گهواره شنیدی به لبخندی رساندی فداکاری رشیدی که هان تیر بلا را سپر مردانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم به کف خونت بگیرم بپاشم روی افلاک برم در پشت خیمه کنم قنداقه ات خاک که تا مرکب نتازند به جسمت خصم سفاک خبر از قصد قوم ز حق بیگانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم تو اندر لشکر دین نمونه جان نثاری قیام کربلا را ندای افتخاری شده گلزار اسلام ز خونت آبیاری به همراه شهیدان چنین فرزانه دارم حسینم عشق رفتن سوی جانانه دارم برای هدیه ی دوست به کف دردانه دارم شاعر: حاج حبیب الله معلمی
من به فکر معجر تو تو به فکر حنجر من خواهر غم پرور من عصر فردا می شنوی ناله های مادر من خواهر غم پرور من خواهر غم پرور من خسته دل از کرببلا پا به پای اهل حرم می روی تا شام بلا من زمانی بر سر نی گه میان طشت طلا می برد انگشت مرا ساربان از پیکر من خواهر غم پرور من زینب غمدیده ی من جانم و جانانه تویی تا همیشه تا به ابد شمعم و پروانه تویی بعد زهرا تا به کنون مادر این خونه تویی می روی تا بوسه زنی غرق خون بر حنجر من خواهر غم پرور من خون من ریزد به زمین تا بماند دین خدا راه حق تضمین شود از سرخی خون شهدا زنده ماند تا به ابد هرکه چون من گشته فدا دست سقا روی زمین ارباً اربا اکبر من خواهر غم پرور من عصر فردا روی زمین خفته می بینی شهدا ساقی لب تشنه ی من دستش از تن گشته جدا قتلگه تا بر سر نی گشته جاری خون خدا نیمه شب یکباره طلوع می کند بر نی سر من خواهر غم پرور من زنده یاد محمد_زمان_گلدسته توضیح: معجر به معنای مقنعه، روسری و هر نوع روپوشی‌ست که زن‌ها به سر می‌بندند (گلدسته )
خدایا بحق علمدار کربلا اباالفضل سعادت شهادت نصیب ما بگردان به اشک و آه طفلان به شور و عشق و احساس به تل ٌ زینبیه بحق "کف ٌالعباس" به سردار بی دست به میر دشت نینوا اباالفضل سعادت شهادت نصیب ما بگردان به ماه آل هاشم به ساقی ولایت تنم فتد به خاک و سرم شود فدایت به لب های خشک امیر لشکر خدا اباالفضل سعادت شهادت نصیب ما بگردان به زخم تازیانه به گوش و گوشواره به طفل شیرخوار و گلوی پاره پاره به سقای عطشان که شد به راه حق فدا اباالفضل سعادت شهادت نصیب ما بگردان لباس سرخ خون را به پیکرم بپوشان ز باده ی شهادت به کام من بنوشان خدایا بحق دو دست از بدن جدا اباالفضل سعادت شهادت نصیب ما بگردان به حنجر حسین و به بازوان عباس تو را به جان زینب تو را به جان عباس به ام البنین و بحق پور مرتضی اباالفضل سعادت شهادت نصیب ما بگردان شعراز زنده یاد محمد زمان گلدسته