به یمن تلخی هجران ، وصال شیرین است ... :)
مزار : زنجان ، بلوار آزادی ، مزار شهدای بالا ( بهشت معصومه )
شهادت : ۱۴۰۴/۴/۲
عزیزِ قلبم
#سردار_شهید_دکتر_حمیدرضا_حیدری
[آغازی بر یک پایان ]
داستان ما (بر اساس واقعیت )
#پارت_اول
#پارت_دوم
#پارت_سوم
#پارت_چهارم
#پارت_پنجم
#پارت_ششم
#پارت_هفتم
#پارت_هشتم
#پارت_نهم
#پارت_دهم
#پارت_یازدهم
#پارت_دوازدهم
و چه زیبا گفت :
آنان که رفتند،
کاری حسینی کردند،
و آنان که مانده اند ،
باید کاری زینبی کنند ... :)
مـأوا ...
ـ
امروز همه چیز خیلی قشنگ بود و برنامه خیلی قشنگ برگزار شد .
میدونستم که خودتم توی مراسم هستی و داری کمک میکنی که همه چیز طبق روال پیش بره و اذیت نشیم ، حضورتو حس میکردم ...
جات خیلی خالیه عزیزِ قلبم : )
#سردار_شهید_دکتر_حمیدرضا_حیدری
وقتی میام تو سکوت شب کتاب بخونم تا یکم جای خالیشو حس نکنم همون لحظه جمله کتاب :))
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ...
#سردار_شهید_دکتر_حمیدرضا_حیدری
🖋یه تیکه از کتاب عطش
و درختا با جون گرفتنشون توی بهار و داشتن این همه زیبایی هر بار بهم نشون میدن که میشه بعد کلی سرما و خشک شدن دوباره جوونه زد و شروع کرد ...
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پارت_اول
نزدیک غروب بود زنگ زد : «مهمون من ، میخوام قبل رفتن ببینمتون بعد نماز مغرب پارک سینا»
نمیدونم چه حکمتی بود لباس های خیلی مرتبم رو پوشیدم خیلی به شیک پوشی و مرتب بودن اهمیت میداد. بعدها شنیدم که خیلی از پوشش اون شب من خوشش اومده بود.
همه با هم دور سفره ای که به خواستش پهن شده بود گفتیم و خندیدیم غافل از اینکه این دیدار آخرین دیدار ماست...
غافل از اینکه این شام شام آخر ماست :)
غافل از اینکه دیگر هیچ وقت گرمی نگاه مهربانش را نخواهم داشت.
غافل از یک هجران ابدی...
#سردار_شهید_دکتر_حمیدرضا_حیدری