eitaa logo
شـاید‌ نویسنده:)
543 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
376 ویدیو
9 فایل
[این منم بخشی از خودم که اینجا نشونش میدم☁️⚽️] _شیعه علی ابن ابیطالب:) کپی متون؟ از دل برآمده را کجایش میبرید؟ جوانه زدن؟دوم سومین ماه پاییز هزار چهارصد دو ناشناس:https://abzarek.ir/service-p/msg/4038341
مشاهده در ایتا
دانلود
حواستون به دوستاتون باشه اونا تنها کسایین که بدون هیچ تعهدی بهتون گوش میدن تا کمکتون کنن:)))))
"مشکل این است که ما به دنبال کسی هستیم که باهم پیر شویم، درحالی که راز اینه که کسی رو پیدا کنیم تا با او کودک بمونیم" _ بو کوفسکی
هممون داستان خودمون رو داریم و این یکی از عجایب انسان هاست!
تو برایم حسی هستی که هیچوقت با هیچ چیز تجربه اش نکردم🌱
نام کتاب:الیور توئیست نویسنده:چارلز دیکنز ژانر:کلاسیک،اجتماعی رده سنی+۱۲ ... بخشی از کتاب: در زمان‌های نه خیلی دور در یکی از شهرهای کوچک انگلستان پسری در یتیمخانه‌ای به دنیا آمد کسی چیز زیادی از او نمی‌دانست؛ اما نخستین لحظه‌های زندگیش می‌توانست آخرین لحظه‌های او باشد چون به سختی نفس می‌کشید ناگهان بعد از چند لحظه گویی از خواب طولانی بیدار شده باشد یکباره با جیغی بلند شد... ... نقد: برای سنین ۱۲ تا ۱۶ میتونه جذاب باشه و تیاتر هم ساختن ازش که خوب بود و داستان جالبی هست درمورد پسری در پرورشگاه که بهش اسیب ای زیادی میزنن و اون قصد فرار از اونجا رو میکنه! کتاب معروفیه. پیشنهاد خوندن🌱
اونی که بهت پیام میده و اونی که جواب پیامتو میده زمین تا اسمون فرق داره اشتباه نگیریدشون!
بغضی را که ازتمام وجودش فریاد میزد خسته ام تنها ام حالم خوب نیست را قورت داد و سپس و گفت: خوبم:)
هدایت شده از  ’ نویسندهٔ‌خیابانِ‌64 ‘
با همان کت ِبلند قهوه‌ای رنگش و آن کلاه ِبرت که رنگش با لباسش همخوانی داشت ، در خیابان قدم می‌نهاد . چتر بی رنگی را بالای سرش نگاه داشته بود تا توسط قطرات کوچک باران ، خیس نشود! نوای پوتین هایش روی سنگ‌فرش خیابان ، همراه با طنین باران موسیقی‌ای شگفتا آفریده بودند . ایستاد ، به مقابلش می‌نگریست ، به فرد روبه‌رویش ! مردی با کت ِچرم ، شالگردنی خاکستری و چتری مشکی مقابلش بود . مرد ، لبخند بر لب داشت . دست تکان داد و به دختر سلام کرد ، ساید از ذوق باورش نمی‌شد ، که باز می‌تواند آن چشمان ِعسلی رنگ را ببیند ! دخترک لبخند زد ، دست تکان داد و پاسخش را داد ! فقط خودش می‌دانست چقدر دلتنگ آغوش شخص رو به رویش است . دل ِدخترک طاقت نیاورد ، بی‌محابا دوید تا بار دگر آغوش گرم او را با تمام وجودش ، در این هوای سرد و بارانی احساس کند ! چتر دخترک از دستانش رها شد و باد آن را به سویی برد ؛ چشمان پسر ثانیه‌ای از دختر منحرف به چتر گشت . ناگهان نوای بوق سنگین و رعب‌آورد ماشین و جیغی در فضا پیچید ! گویی قطرات باران نیز ایستادند ، دگر صدایی نیامد . گویی زمان و زمین در سکوت فرو رفتند! دلهره وجود پسر را گرفته بود ، چشمانش را آرام متمایز کرد ، در دلش خدا خدا میکرد انچه در دلش افتاده نباشد ! که پیش از آنکه بتواند صحنه را بنگرد ، کسی در آغوشش فرو رفت . دخترک رسیده بود ، و گرمای آغوش را با تمام وجود احساس کرده بود . پسرک لبخند زد و نگاهی به صحنه‌ی پشت سر دخترک انداخت . چشمانش در حدقه لرزید ! ماشینی ایستاده بود و دو نفر در مقابلش بر زمین و غرق خون! پسرک و دخترک . شاید وصال آن دو ، فراسوی دیدگان ما رقم خورده باشد ! - 𝑀𝑦 𝑐ℎ𝑎𝑛𝑛𝑒𝑙 | -
السلام علیک یا ابا عبدالله🌱
مامانم امروز میگفت: دختر کوچولومن الان واسه خودش یه خانم شده:) حقیقتا یه جوری شدم نمیدونم الان خوشحال باشم یا ناراحت