شـاید نویسنده:)
قول میدم ۷ ثانیه آخر زندگیم کلی تصاویر از تو حتما توش باشه:)
مهم نیست تهش چی میشه
تو تا همیشه بخش خوب خاطرات منی:)
من همیشه به یکی از دوستام
وقتی تو زمین فوتساله،
قلب نشون میدم که
مثلا یه جورایی تشویقش کرده باشم،
بعد امروز که من تو زمین بودم
دیدم اون واسم قلب درست کردهه:)
اوخدا یاد قلب درست کردناش میوفتم
اکلیلی میشممم:))))
شـاید نویسنده:)
من درباره تو چیزی به آنها نگفته ام؛
اما آنها دیده اند
که تو در چشمانم زندگی میکنی!
شـاید نویسنده:)
یادمه؛
هروقت الای از شهید گمنامی میگفت
که هردفعه سر مزارش و
گلزار شهدا میره و بهش عادت کرده ،
با خودم میگفتم: "خوش به حالش"
و این شکلی بودم که شهر کوچیک من یدونه گلزار شهدا و علاوه بر اون یه بوستان شهدای فقط گمنام داره.
وقتی که توی اهداف ۱۷ روز تا تولدم گفتم: " یه روز برم اینجا شاید همون حسی باشه که همیشه میخواستم " ؛
راجب زینب خانم شنیده بودم،
مامانش مدرسه من اومده بود
از دخترش گفته بود و یادمه منی که همیشه سرصدا دارم اون لحظه ساکت داشتم گوش میکردم،
خوشم اومده بود، حتی خیلی:)
قبلا سر مزارش توی مناسبت هایی که تو گلزار شهدا برگزار میشه اومده بودم
اما بی مقدمه نه!
بی مقدمه رفتم
و بی مقدمه الان دارم وابسته اش میشم:)
خوشحالم که بود
و خوشحالم که الان تو زندگیم هست:)
*شهید جنگ ۱۲ روزه که همسرشون رو مورد ترور قرار دادن،
"شهید زاکریان" و با دوتا دختر کوچولوشون شهید شدن
و هنوز یه سال نشده..
من ادمی تنها بودم ؛
که نیاز داشتم سناریو های تخیلی
ذهنم رو واسه کسی تعریف کنم
ولی هیچکس نبود که بشنوه.
_قهوه سرد آقای نویسنده_