شاید من به تنهایی عادت کرده بودم و هر صبح تنها چیزی که فکرمو درگیر خودش میکرد نور کور کننده ی خورشیدی بود که لا به لای تارهای نازک موهام گم میشد و تاریکی شب هام با اهنگ های هرچند تکراری اما روح نوازم پر میشد اما ازم میپرسی الان ؟ تو ازم گم شدی و قلب من تا بی نهایت دلتنگ بوسه ی شیرینت روی پلک های اشکیم میمونه.