شاید من به تنهایی عادت کرده بودم و هر صبح تنها چیزی که فکرمو درگیر خودش میکرد نور کور کننده ی خورشیدی بود که لا به لای تارهای نازک موهام گم میشد و تاریکی شب هام با اهنگ های هرچند تکراری اما روح نوازم پر میشد اما ازم میپرسی الان ؟ تو ازم گم شدی و قلب من تا بی نهایت دلتنگ بوسه ی شیرینت روی پلک های اشکیم میمونه.
من بارها و بارها بخاطرت شکستم ، بارها خودم رو روی زمین در هر حالی پیدا کردم که داشتم با لبخندی که اشک های نریختهام رو درونش مخفی میکرد ، خورده های قلبم رو جمع میکردم . هر بار گذاشتم خیلی راحت من رو بشکنی .
میدونی احمق بودم .. هنوزم هستم (؟) شاید اگه بازم نور نگاه وحشیت روی قلبم بیوفته ایندفعه من این لعنتی رو بشکنم.