احساساتی که دفن کرده بودم رو زنده کرد، خاکی که روشون بود رو کنار زد و با مهربونی نوازششون کرد.
اما حالا فرق کرده اون قلبِ تاریکم رو روشن کرد ولی بی توجه بهش کنارش گذاشت. باید دوباره توی دور ترین نقطه خاکشون کنم، نشستن غبار روی احساسات درد کمتری داره.
تیلههای چشمانش میدرخشید، درست مثل ماه. انقدر که گاهی نورافکنهای خیابان روبرویی در برابرش کم به نظر میآمد، برق چشمانش روشنتر از طلوع و شوق نگاهش اغواگرتر از غروب دیده میشد.