احساساتی که دفن کرده بودم رو زنده کرد، خاکی که روشون بود رو کنار زد و با مهربونی نوازششون کرد.
اما حالا فرق کرده اون قلبِ تاریکم رو روشن کرد ولی بی توجه بهش کنارش گذاشت. باید دوباره توی دور ترین نقطه خاکشون کنم، نشستن غبار روی احساسات درد کمتری داره.
تیلههای چشمانش میدرخشید، درست مثل ماه. انقدر که گاهی نورافکنهای خیابان روبرویی در برابرش کم به نظر میآمد، برق چشمانش روشنتر از طلوع و شوق نگاهش اغواگرتر از غروب دیده میشد.
با خودم میگفتم تموم میشه، همه چیز بعد اون تموم میشه و پایان منم همون موقعست اسمون رنگیم تاریک میشه و روشنایی روزام خاموش.
اما من باز قوی موندم نقاب صورتمو محکم تر کردم و روی قلبم سرپوش گذاشتم شاید این بار اروم تر شکست(؟)