eitaa logo
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
93 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
803 ویدیو
1 فایل
"‌‌﷽" - مشکات ؟ انعکاسِ نور در ظرفِ بلورینِ دل - نوازشِ قلم در تار و پود ذهن - گاهی عکاس ، گاه نویسنده گاه پر تلاش و گاهی کم‌تلاش اما همیشه امیدوار🥲✌🏻 . کپی ؟ لا تراوشات ذهن است ذهن را از هم مجزا نکنید جاصحبتی ؛ پینِ کانال ((:
مشاهده در ایتا
دانلود
میخوای خوشحالم کنی ؟! روزِ اولِ مهر بیا ازم بپرس ، امروزت چطور بود .
اون ممبری که لف داد فک کنم خوشش نیومد ما برا فردا آمادگی نداریم
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
آخرین ماه تابستون؛شهریور عشق و حال بی‌حوصلگی هیجان
تابستون 404 در یک قاب📷 خلاصه بخوام بگم سه‌ماهِ نسبتا خوب و دوست‌داشنتی‌ای بود،خوش گذشت💆‍♀😂
ولییی ادم مودی فقط من😂! دلم میخواد گریههه کنم ولی از یه طرف هر روز میرم گلستان شهدااا پیش شهیدااا😭😭♥️🤌🏻✨
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
ولییی ادم مودی فقط من😂! دلم میخواد گریههه کنم ولی از یه طرف هر روز میرم گلستان شهدااا پیش شهیدااا😭😭♥
داداش تو باید فقط به‌خاطرِ همین موضوع خوشحال‌ترین آدمِ رویِ کرۀ زمین باشی 😭😭🤌🏻
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
تابستانِ صفر سه را دوست دارم چون تجربه‌هایِ زیادی بدست آوردم این سه ماه ، شاید به اندازۀ سه سال ب
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تابستان صفرچهار هم با سرعتِ برق گذشت . و خب ، مثلِ همیشه ماییم و خاطراتِ گاهی خوش و گاهی تلخ :) تابستانِ امسال برایم خیلی خاص رقم خورد ؛ از شروعِ رفتن به کتابخانه تا رفتن به منزلِ بابارضا و خواندنِ سه‌تا کتاب در محضرشون :) از رفتن به خانۀ خاله تا مشرف شدن به کربلایِ حسین‌بن‌علی . از فانوس‌رفتن‌هایِ همیشگی . از دیدار بسیار کم و کوتاه با یکی بهترین دخترام :) رفتن‌های مکرر به شهر کتاب و دیدنِ قفسۀ کتبِ قیمتِ قبل . شبِ جشنِ جزء۲ تا اتمام سورۀ بقره . از سفر به خوش آب‌وهواترین روستا ، قایق‌سواری در آبی‌ترین آب و اتمامِ یک کتابِ خفن با وایب دریا :) تجربۀ یه حرکتِ هنریِ خفن . تجربۀ یه بیرون‌گشتِ عادی در آخرین شبِ تابستون :)))) همه و همه باعث شد این تابستان بشود محبوب‌ترین تابستانم :) و حالا دیگه وقتِ آن رسیده که بگویم ؛ « خداحافظ بهترین تابستونِ عمرم »
امروز خوب بود ولی با یه عالمه دلتنگی🥲❤️‍🩹
این قسمت ؛ استقبال بچه‌هایِ خوش‌ذوقِ سال‌بالایی 😭🤏🏻:))
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
این قسمت ؛ استقبال بچه‌هایِ خوش‌ذوقِ سال‌بالایی 😭🤏🏻:))
چکیدۀ روزِ اول‌‍ِ مهرم ؟! رفتن سرکلاس / آشنایی با خانم جمشیدیان/ کلاس ریاضی اولِ صبح / نمازخونه / ورود آقای فوقی و صحبتاشون / ورود آقایِ نوربخش / خندیدن از تهِ دل پایِ صحبتاشون / گریۀ عمیق در پایانِ صحبتاشون :) / پذیرایی آبمیوه و کیک / یک معلم دیگه / زنگ نماز و اومدنِ یک دخترِ شیطونِ فارغ‌التحصیل رشته / زنگ آخر و ورودِ بهترین معلمی که ای‌کاش زودتر باهاش آشنا می‌شدم :) - الحمدالله از امروز :)))