[رمان : عشق و انتقام]
بنام خالق عاشق
تارا دختری 21 ساله مهربون و ساده که آزارش به یک مورچه هم نمیرسه تنها گناهش عاشقی است
او تاوان انتقام دیگران را میدهد
این داستان مزه ای دارد به طعم تلخ و شیرین
عاشق و دلخسته ی داستان تارا خانم
امیرعلی پسری با اسب سپید
اما خبر ندارد که چه در انتظار اوست
داستان را با نام خالق عشق آغاز میکنم
نحوه آشنایی تارا و امیر علی اینطوره که..
روزی از روز ها تارا با ماشین رفت تا بچرخه دلش گرفته بود از این دنیای بی رحم در حال خود نمیگنجید
ناگهان حادثه ای بی خبر رخ داد و با ماشین تصادف کرد
با امیرعلی نوری
تا چشمدر چشمانش انداخت دلش بدجور به لغزش افتاد به گمان خود او همان شاهزاده سوار بر اسب سپید آمده تا خوشبختی را نصیبش کند
تارا روز به روز عاشق تر و امیر علی مشتاق تر
روز های ملاقات پی در پی
آشنا شدند و در پیش خود عهد بستند که تا پای جان باشند کنار هم
روز ها میگذشت و تارا دلبسته تر میشدش
و امیر علی به خواسته اش نزدیک تر
خواسته ی امیرعلی انتقام بود و بس
انتقام برای پدرش که دستش از دنیا کوتاه بود
جریان این انتقام این است که در قدیم
پدر امیر علی صاحب کارخانه و پدر تارا دوست صمیمی بودند
که در روز های پایانی عمرش مدیرت کارخانه را به طور رسمی به پدر تارا داد
حال چرا به اسم زن و بچه اش نزد؟!
چون که زنش ۱ سال بود که فوت کرده و امیرعلی هم هنوز به سن قانونی نرسیده بود
حالاامیر علی میخواد انتقام کارخونه رو بگیره
پارت 1
دیده نشده از پردیسم
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
(Nazanin_bayaty👸🏼)
(pardis_pour_abedini👸🏻)
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻
بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~
اصکی نرو جانا✖️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
(Nazanin_bayaty👸🏼)
(pardis_pour_abedini👸🏻)
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻
بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~
اصکی نرو جانا✖️
هدایت شده از ❁•𝑨𝑫𝑰𝑻 𝐴𝑀𝐴𝑇𝐼𝑆:)°❁
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آمـــوزش_ادیـــٺ✨
ســاده امــا کاربـردی😍
ڪپی؟😁
فـقـط اسـتـفاده شخصـی!❤️☘
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
چـنلـ اصـلی💜🦄:
@Pardis_Cutee✨
چـنلـ ادیـٺ🧡🦊:
@amatis14nazaninpardis✨
[رمان : عشق و انتقام]
اما پدر و مادر تارا هم ۲ سالی بود که به علت تصادف از دنیا رفته بودند و حالا تارا بود که مدیرت کارخونه رو داشت
امیر علی که از عشق تارا به خود باخبر بود
از تارا خواست که هر چه زود تر عقد کنند
تارا ی ساده دل هم که عشق کور و کرش کرده بود
قبول کرد
روز عقد فرا رسید قرار بود تارا به آرزوش برسه انقدر ذوق داشت که انگار روی زمین نبود
عقد رو خوندن ولی از اون لحظه به بعد امیر علی عوض شده بود دیگه اون آدم عاشق و مهربون نبود
۲ روز اول خوب پیش میرفت اما از سومین روز چند روز میرفت بیرون و برنمیگشت
در هفته ۲ روز خونه میومد
تارا بلاخره صبرش تموم شد اخه مگه چه گناهی کرده بود
تا ۳ نصفه شب صبر کرد تا امیرعلی بیاد وقتی اومد تو حال خودش نبود
تارا: امیرعلی باید باهم صحبت کنیم
امیرعلی: بزارش برای فردا حوصله ات و ندارم
تارا: حوصلم و نداری؟ تو اون آدم سابق نیستی تو همون امیرعلی من نیستی!
اصلا معلوم هست که این هفته کجا بودی ؟
امیرعلی: خفه شوووووو
یه کشیده زد به تارا
...
تارا...، ببین چیکار کردی
بخدا من نمیخواستم
تارا: هیچی نگووو😭
تارا دویید تو اتاق با گریه و درم بست تا صبح چشم رو هم نزاشت
پارت2