eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
رزنـارنـجـی🫰
بلی‌بلی به این خوبییی اصنن😂😌 #نازی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رزنـارنـجـی🫰
به...استغفرالله😂😞
رزنـارنـجـی🫰
به...استغفرالله😂😞
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رزنـارنـجـی🫰
به...استغفرالله😂😞
نازی خانم شما برو رمان بنویس😂 دق دادی منو😂
به به زیبا تر شد😂👌 صبااا تقلب نکنن😂👌 به به خوشید رکورد زداا😁
مرسی از همگیتون خوشحالم کردیدد😁 ببخشید چنلو شلوغ کردمااا😝
رزنـارنـجـی🫰
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ86_ روبه آراد گفتم: _منو از اینجا ببر فضای اینجا داره نابودم میکنه من از ای
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ87_ سرمو بین دستام گرفتم و با گریه گفتم: _تروخدا سرم داد نزن سرم درد میکنه آروم بغ*لم کرد: _باشه‌باشه قربونت برم ببخشید نگاهی به اسلحه توی دستم کردم.. نمیخواستم این کارو کنم اما.. به شروین و سعید نگاهی کردم سامیار مدام التماس می‌کرد تا ولش کنم هه..چه مسخره..اون موقع که داشت اون بلا رو سر ماهکم می‌اورد باید فکر این روزا هم می‌کرد به سمتش رفتم.. چند دقیقه فقط نگاهش کردم.. اما یهو با مشت به صورتش زدم که داد بلندی از درد زد محکم و پشت سر هم رو صورتش مشت میزدم و توجه‌هی به زخم‌های قبلی نمی‌کردم صورتش پر از خون بود اما توجه نمی‌کردم.. بدتر باید سرش بیارم..این کمه سریع اسلحه رو در اوردم و رو پاش نشونه گرفتم _نه‌نه تروخدا..بخدا من نمیدونستم ماهک دختر خانواده سعادت نیست..خواهش میکنم این کارو نکن _دهنتو‌ببند‌آش*غال به قلم:نازنین چنل"هیژا"
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ88_ آروم چشمامو باز کردم‌و به سقف خیره شدم هوفف.. حوصله عمارتُ نداشتم برای همین آراد من اورد خونه خودش.. خونه خودش؟؟هعی.. البته بهتره بگم خونه‌ای که برای جفت‌مون بود و قرار بود داخل‌ش زندگی کنیم.. اما اون شب همه‌چی نابود شد فکر کنم خاله لیلا هم اومده بود تا از من مراقبت کنه.. آخه آراد خیلی اصرار داشت که بعد از اینکه منو رسوند باید بره جایی و حتما یکی کنارم باشه و در آخر هم خاله گفت میتونه بیاد پیش من تو همین فکرا بودم که در باز شد و خاله وارد شد _ماهک جان جرا انقدر زود بیدار شدی؟ _خوابم نمیاد زیاد لبخندی زد و روتخت نشست.. _خاله شما نفهمیدید آراد کجا رفت؟ _نه عزیزم..چیزی لازم داری؟ _نه‌نه فقط یکم حالم خوب نیست _ای وای پس صبر کن الان به آراد زنگ میزنم از رو تخت بلند شد.. سریع گوشیش‌و از رو میز برداشت.. شماره ای رو گرفت.. _هوفف جواب نمیده.. به قلم:نازنین چنل"هیژا"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا