رزنـارنـجـی🫰
بلیبلی به این خوبییی اصنن😂😌 #نازی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رزنـارنـجـی🫰
"جدالعشقوغرور" _پارتِ86_ روبه آراد گفتم: _منو از اینجا ببر فضای اینجا داره نابودم میکنه من از ای
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ87_
سرمو بین دستام گرفتم و با گریه گفتم:
_تروخدا سرم داد نزن سرم درد میکنه
آروم بغ*لم کرد:
_باشهباشه قربونت برم ببخشید
#آراد
نگاهی به اسلحه توی دستم کردم..
نمیخواستم این کارو کنم اما..
به شروین و سعید نگاهی کردم
سامیار مدام التماس میکرد تا ولش کنم
هه..چه مسخره..اون موقع که داشت اون بلا رو سر ماهکم میاورد باید فکر این روزا هم میکرد
به سمتش رفتم..
چند دقیقه فقط نگاهش کردم..
اما یهو با مشت به صورتش زدم که داد بلندی از درد زد
محکم و پشت سر هم رو صورتش مشت میزدم و توجههی به زخمهای قبلی نمیکردم
صورتش پر از خون بود اما توجه نمیکردم..
بدتر باید سرش بیارم..این کمه
سریع اسلحه رو در اوردم و رو پاش نشونه گرفتم
_نهنه تروخدا..بخدا من نمیدونستم ماهک دختر خانواده سعادت نیست..خواهش میکنم این کارو نکن
_دهنتوببندآش*غال
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ88_
#ماهک
آروم چشمامو باز کردمو به سقف خیره شدم
هوفف..
حوصله عمارتُ نداشتم برای همین آراد من اورد خونه خودش..
خونه خودش؟؟هعی..
البته بهتره بگم خونهای که برای جفتمون بود و قرار بود داخلش زندگی کنیم..
اما اون شب همهچی نابود شد
فکر کنم خاله لیلا هم اومده بود تا از من مراقبت کنه..
آخه آراد خیلی اصرار داشت که بعد از اینکه منو رسوند باید بره جایی و حتما یکی کنارم باشه و در آخر هم خاله گفت میتونه بیاد پیش من
تو همین فکرا بودم که در باز شد و خاله وارد شد
_ماهک جان جرا انقدر زود بیدار شدی؟
_خوابم نمیاد زیاد
لبخندی زد و روتخت نشست..
_خاله شما نفهمیدید آراد کجا رفت؟
_نه عزیزم..چیزی لازم داری؟
_نهنه فقط یکم حالم خوب نیست
_ای وای پس صبر کن الان به آراد زنگ میزنم
از رو تخت بلند شد..
سریع گوشیشو از رو میز برداشت..
شماره ای رو گرفت..
_هوفف جواب نمیده..
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"