رزنـارنـجـی🫰
#part4 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹 ساعت تقریبا ۷ شب بود و هوا کاملا تاریک شده بود و در سیاهی محض
#part۵
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
نیما: واقعا که آدم با داییش اینطوری حرف میزنه؟
وقتی دایی چرت و چرت بگه بلههههه!
نیما با خنده گفت: واسه همجوابی هاتم دلم تنگ شده بود.
ساعت 8:30 صبح، دلارا مگه با تو نیستم پاشو صبح شده..
باشه الان پامیشم. هوا بارونی بود من دلم غنج میرفت برای بارون، اصلا بخاطر همین بارون به فصل پاییزم علاقه دارم. گوشیمو برداشتم، کلی تماس بی پاسخ داشتم. ۱۰تماس بی پاسخ از بهار، ۸تماس از شهرزاد و ۷تماس از شایان.
لباسامو با یه شلوار مام زغالی و یه اورکت مشکی و مقنعه و یک ونس سفید عوض کردم، اهل آرایش نبودم پس بعد از یه کوچولو ریمل و کرم مرطوب کننده و بالم لب صورتی کاملا آماده شده بودم. قرار شد نیما منو به دانشگاه ببره و بعد هم بره فرودگاه دنبال داریوش.
نیما هیکل ورزیده و ورزشکاری داره. نیما یه هودی آبی کاربنی و یه شلوار لی مشکی و کتونی سفید، طوسی پوشید و باهم از خونه زدیم بیرون. و به سمت دانشگاه حرکت کردیم. شیشه ماشین عرق کرده بود نیما هم یه اهنگ خارجی ملایم پلی کرده بود..
بعد از خداحافظی مختصری با نیما وارد دانشکده شدم. همه نگاه ها رو من بود، یه جوری نگاهم میکردن اما سعی کردم بهشون توجه نکنم. وارد سالن و بعد وارد کلاس استاد کاویانی شدم.
بهار و شهرزاد تا منو دیدن دوییدن سمتم و بغلم کردن!
بعد از چند دقیقه استاد وارد کلاس شد و بلافاصله درس رو شروع کرد...
استوری💞🍃
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂
استوری💞😑
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂