eitaa logo
𝐌𝐞𝐥𝐨𝐓𝐞𝐱𝐭🦋🫧.
122 دنبال‌کننده
21 عکس
99 ویدیو
0 فایل
𝐌𝐞𝐥𝐨𝐓𝐞𝐱𝐭🦋🫧🎧 برای وقت‌هایی که آهنگ‌ها بهتر از آدم‌ها می‌فهمند… زخمی که موسیقی مرهمش شد. 1404/05/06
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش می‌دانستی بعد از رفتنت چه بر سر من آمد... من فقط یک آدم را از دست ندادم؛ انگار تمام آن قسمت از وجودم که به عشق، اعتماد و آینده باور داشت، همراه تو رفت. بعد از تو، خیلی چیزها عوض شد. دیگر به «همیشه» باور ندارم، دیگر با حرف‌های قشنگ دل نمی‌بندم، و وقتی کسی می‌گوید «می‌مانم»، ته دلم منتظر روزی هستم که بالاخره برود. تلخ‌ترین قسمت ماجرا این بود که تو رفتی و زندگی‌ات ادامه پیدا کرد، اما من ماندم با خاطراتی که هر شب دوباره زنده می‌شدند. تو شاید مرا فراموش کردی، اما من هنوز با چیزهای کوچکی که تو را یادم می‌اندازند، فرو می‌ریزم. گاهی دلم می‌خواهد برگردی، نه برای اینکه دوباره با تو باشم... فقط برای اینکه یک‌بار از تو بپرسم: چطور توانستی کسی را که روزی همه دنیایت بود، این‌قدر راحت تبدیل به یک غریبه کنی؟ من هنوز دلم برایت تنگ می‌شود، اما دیگر صدایت نمی‌کنم. چون فهمیده‌ام کسی که دلش برای ماندنت تنگ نشده، نباید با اشک‌های من مجبور به برگشتن شود. بعضی آدم‌ها نمی‌میرند، فقط از زندگی‌ات می‌روند... و تو سال‌ها بعد، در گوشه‌ای از قلبت، برای نبودنشان عزاداری می‌کنی. ._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ -> https://eitaa.com/melotext
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دری مرسی بابت اینا...واقعا ممنون دوباره اشکم سرازیر شد
چقدر راحت تو پیویم میگی هنوز دوستش داری🫠💔 ولی..من بیشتر از اون دوستت داشتم
یه اتفاق خوب افتاد ولی میشم نیستی واست تعریف کنم... کاش بتونم بیام پیشت بالای آسمونا... اما تا ابد عاشقتم {B} ._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ -> https://eitaa.com/melotext
گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی توان توضیح دادن خستگی‌اش را هم ندارد. فقط می‌نشیند، به یک نقطه خیره می‌شود و با خودش فکر می‌کند که چطور شد همه‌چیز به اینجا رسید. چطور شد آدم‌هایی که یک روز تمام دنیایش بودند، تبدیل شدند به خاطره‌هایی که حتی مرور کردنشان هم درد دارد. چطور شد حرف‌هایی که روزی با شوق گفته می‌شد، حالا در ذهن آدم مثل صدای دوری از گذشته می‌پیچد و هر بار چیزی را درونش می‌شکند. من دلم برای روزهایی تنگ شده که هنوز از رفتن کسی نمی‌ترسیدم. برای زمانی که لبخندها واقعی بودند و شب‌ها فقط برای خوابیدن طولانی می‌شدند، نه برای فکر کردن و مرور کردن تمام اتفاق‌هایی که نباید می‌افتادند. دلم برای خودِ قدیمی‌ام تنگ شده؛ همان آدمی که زود می‌خندید، زود دل می‌بست و هنوز باور داشت اگر کسی را از ته قلبش دوست داشته باشد، شاید آن آدم تا آخر بماند. اما زندگی همیشه شبیه چیزی که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود. بعضی آدم‌ها می‌آیند تا به ما یاد بدهند دوست داشتن همیشه به معنی ماندن نیست. بعضی‌ها می‌آیند، تمام قلبمان را پر می‌کنند و بعد آن‌قدر آرام از زندگی‌مان بیرون می‌روند که حتی نمی‌فهمیم دقیقاً چه زمانی تنها شدیم. فقط یک روز چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم کسی که زمانی دلیل لبخندمان بود، حالا دلیل خیلی از سکوت‌هایمان شده است. بدترین قسمت ماجرا رفتن نیست؛ بدترین قسمت این است که بعد از رفتن، همه‌چیز سر جایش می‌ماند. همان خیابان‌ها، همان آهنگ‌ها، همان ساعت‌های شب، همان عکس‌ها و همان خاطرات. فقط آدمی که با آن‌ها معنا داشت دیگر نیست. یک آهنگ پخش می‌شود و ناگهان تمام گذشته زنده می‌شود. یک جمله را می‌بینی و یاد یک نفر می‌افتی. بوی یک عطر از کنارت رد می‌شود و قلبت برای چند ثانیه فراموش می‌کند که آن آدم دیگر قرار نیست برگردد. گاهی دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر با تو حرف بزنم؛ نه برای اینکه برگردی، نه برای اینکه چیزی را تغییر بدهی، فقط برای اینکه بگویم نبودنت چه بلایی سر من آورد. بگویم شب‌هایی بود که دلم آن‌قدر برایت تنگ می‌شد که نمی‌دانستم با این همه فکر چه کنم. بگویم بارها گوشی را برداشتم تا برایت چیزی بنویسم، اما آخرش صفحه را خاموش کردم، چون فهمیدم بعضی حرف‌ها وقتی قرار نیست شنیده شوند، گفتنشان فقط آدم را بیشتر می‌شکند. شاید تو حتی ندانی چند بار در نبودنت با خاطراتت زندگی کردم. چند بار با خودم تصور کردم اگر آن روز طور دیگری حرف می‌زدم، اگر آن لحظه سکوت نمی‌کردم، اگر کمی بیشتر می‌ماندم، اگر کمی کمتر غرور داشتم، شاید پایان قصه‌مان فرق می‌کرد. اما زندگی پر از «اگر»هایی است که هیچ‌کدام گذشته را تغییر نمی‌دهند. من از نبودنت بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم یاد گرفتم. یاد گرفتم بعضی آدم‌ها را نمی‌شود جایگزین کرد؛ فقط باید یاد گرفت نبودنشان را تحمل کرد. یاد گرفتم دلتنگی همیشه به معنی برگشتن نیست. گاهی دلت برای کسی تنگ می‌شود، اما می‌دانی اگر برگردد، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد شد. گاهی دوست داشتن هنوز هست، اما اعتماد از بین رفته. گاهی خاطرات هنوز زیبا هستند، اما آینده دیگر جایی برای آن آدم ندارد. و چه عجیب است آدمی که روزی نمی‌توانست چند ساعت بدون تو دوام بیاورد، حالا مجبور است روزها، ماه‌ها و شاید سال‌ها با نبودنت زندگی کند. نه اینکه فراموشت کرده باشد؛ فقط یاد گرفته است با جای خالی‌ات کنار بیاید. یاد گرفته است لبخند بزند، حتی وقتی درونش پر از حرف‌های نگفته است. یاد گرفته است جواب «خوبی؟» را با یک «آره، خوبم» کوتاه کند، چون هیچ‌کس حوصله شنیدن داستان واقعی پشت آن «خوبم» را ندارد. بعضی شب‌ها آدم دلش نمی‌خواهد کسی نصیحتش کند. نمی‌خواهد کسی بگوید «فراموشت می‌کند»، «زمان همه‌چیز را درست می‌کند» یا «آدم بهتری پیدا می‌کنی». بعضی دردها راه‌حل نمی‌خواهند؛ فقط می‌خواهند یک نفر کنار آدم بنشیند و بگوید: «می‌فهمم. می‌دانم سخت است.» من هنوز بعضی شب‌ها به گذشته فکر می‌کنم. به حرف‌ها، خنده‌ها، دعواها و حتی سکوت‌ها. به تمام لحظه‌هایی که آن زمان معمولی به نظر می‌رسیدند اما امروز آرزو می‌کنم فقط یک بار دیگر تجربه‌شان کنم. کاش می‌دانستم بعضی لحظه‌ها آخرین بارند. شاید بیشتر نگاهت می‌کردم. شاید بیشتر می‌خندیدم. شاید کمتر از چیزهای کوچک ناراحت می‌شدم. شاید بیشتر قدر حضورت را می‌دانستم. اما هیچ‌کس نمی‌داند آخرین بار، آخرین بار است. آخرین دیدار را جدی نمی‌گیریم. آخرین آغوش را معمولی رد می‌کنیم. آخرین «مراقب خودت باش» را مثل همیشه می‌شنویم. و بعد یک روز می‌فهمیم که دیگر هیچ «بعداً»ی وجود ندارد.