یه اتفاق خوب افتاد ولی میشم نیستی واست تعریف کنم... کاش بتونم بیام پیشت بالای آسمونا...
اما تا ابد عاشقتم {B}
._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ ->
https://eitaa.com/melotext
𝐌𝐞𝐥𝐨𝐓𝐞𝐱𝐭🦋🫧.
دری مرسی بابت اینا...واقعا ممنون دوباره اشکم سرازیر شد
جونم
وایی نههههه نمیخواستم اینجوری بشهههه😭😭😭😭😭
گاهی آدم آنقدر خسته میشود که دیگر حتی توان توضیح دادن خستگیاش را هم ندارد. فقط مینشیند، به یک نقطه خیره میشود و با خودش فکر میکند که چطور شد همهچیز به اینجا رسید. چطور شد آدمهایی که یک روز تمام دنیایش بودند، تبدیل شدند به خاطرههایی که حتی مرور کردنشان هم درد دارد. چطور شد حرفهایی که روزی با شوق گفته میشد، حالا در ذهن آدم مثل صدای دوری از گذشته میپیچد و هر بار چیزی را درونش میشکند.
من دلم برای روزهایی تنگ شده که هنوز از رفتن کسی نمیترسیدم. برای زمانی که لبخندها واقعی بودند و شبها فقط برای خوابیدن طولانی میشدند، نه برای فکر کردن و مرور کردن تمام اتفاقهایی که نباید میافتادند. دلم برای خودِ قدیمیام تنگ شده؛ همان آدمی که زود میخندید، زود دل میبست و هنوز باور داشت اگر کسی را از ته قلبش دوست داشته باشد، شاید آن آدم تا آخر بماند.
اما زندگی همیشه شبیه چیزی که ما میخواهیم پیش نمیرود. بعضی آدمها میآیند تا به ما یاد بدهند دوست داشتن همیشه به معنی ماندن نیست. بعضیها میآیند، تمام قلبمان را پر میکنند و بعد آنقدر آرام از زندگیمان بیرون میروند که حتی نمیفهمیم دقیقاً چه زمانی تنها شدیم. فقط یک روز چشم باز میکنیم و میبینیم کسی که زمانی دلیل لبخندمان بود، حالا دلیل خیلی از سکوتهایمان شده است.
بدترین قسمت ماجرا رفتن نیست؛ بدترین قسمت این است که بعد از رفتن، همهچیز سر جایش میماند. همان خیابانها، همان آهنگها، همان ساعتهای شب، همان عکسها و همان خاطرات. فقط آدمی که با آنها معنا داشت دیگر نیست. یک آهنگ پخش میشود و ناگهان تمام گذشته زنده میشود. یک جمله را میبینی و یاد یک نفر میافتی. بوی یک عطر از کنارت رد میشود و قلبت برای چند ثانیه فراموش میکند که آن آدم دیگر قرار نیست برگردد.
گاهی دلم میخواهد فقط یک بار دیگر با تو حرف بزنم؛ نه برای اینکه برگردی، نه برای اینکه چیزی را تغییر بدهی، فقط برای اینکه بگویم نبودنت چه بلایی سر من آورد. بگویم شبهایی بود که دلم آنقدر برایت تنگ میشد که نمیدانستم با این همه فکر چه کنم. بگویم بارها گوشی را برداشتم تا برایت چیزی بنویسم، اما آخرش صفحه را خاموش کردم، چون فهمیدم بعضی حرفها وقتی قرار نیست شنیده شوند، گفتنشان فقط آدم را بیشتر میشکند.
شاید تو حتی ندانی چند بار در نبودنت با خاطراتت زندگی کردم. چند بار با خودم تصور کردم اگر آن روز طور دیگری حرف میزدم، اگر آن لحظه سکوت نمیکردم، اگر کمی بیشتر میماندم، اگر کمی کمتر غرور داشتم، شاید پایان قصهمان فرق میکرد. اما زندگی پر از «اگر»هایی است که هیچکدام گذشته را تغییر نمیدهند.
من از نبودنت بیشتر از چیزی که فکر میکردم یاد گرفتم. یاد گرفتم بعضی آدمها را نمیشود جایگزین کرد؛ فقط باید یاد گرفت نبودنشان را تحمل کرد. یاد گرفتم دلتنگی همیشه به معنی برگشتن نیست. گاهی دلت برای کسی تنگ میشود، اما میدانی اگر برگردد، دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد شد. گاهی دوست داشتن هنوز هست، اما اعتماد از بین رفته. گاهی خاطرات هنوز زیبا هستند، اما آینده دیگر جایی برای آن آدم ندارد.
و چه عجیب است آدمی که روزی نمیتوانست چند ساعت بدون تو دوام بیاورد، حالا مجبور است روزها، ماهها و شاید سالها با نبودنت زندگی کند. نه اینکه فراموشت کرده باشد؛ فقط یاد گرفته است با جای خالیات کنار بیاید. یاد گرفته است لبخند بزند، حتی وقتی درونش پر از حرفهای نگفته است. یاد گرفته است جواب «خوبی؟» را با یک «آره، خوبم» کوتاه کند، چون هیچکس حوصله شنیدن داستان واقعی پشت آن «خوبم» را ندارد.
بعضی شبها آدم دلش نمیخواهد کسی نصیحتش کند. نمیخواهد کسی بگوید «فراموشت میکند»، «زمان همهچیز را درست میکند» یا «آدم بهتری پیدا میکنی». بعضی دردها راهحل نمیخواهند؛ فقط میخواهند یک نفر کنار آدم بنشیند و بگوید: «میفهمم. میدانم سخت است.»
من هنوز بعضی شبها به گذشته فکر میکنم. به حرفها، خندهها، دعواها و حتی سکوتها. به تمام لحظههایی که آن زمان معمولی به نظر میرسیدند اما امروز آرزو میکنم فقط یک بار دیگر تجربهشان کنم. کاش میدانستم بعضی لحظهها آخرین بارند. شاید بیشتر نگاهت میکردم. شاید بیشتر میخندیدم. شاید کمتر از چیزهای کوچک ناراحت میشدم. شاید بیشتر قدر حضورت را میدانستم.
اما هیچکس نمیداند آخرین بار، آخرین بار است.
آخرین دیدار را جدی نمیگیریم.
آخرین آغوش را معمولی رد میکنیم.
آخرین «مراقب خودت باش» را مثل همیشه میشنویم.
و بعد یک روز میفهمیم که دیگر هیچ «بعداً»ی وجود ندارد.
شاید غمگینترین قسمت بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه کمکم یاد میگیری بعضی آدمها قرار نیست تا آخر داستان بمانند. بعضیها فقط چند فصل از زندگیات هستند. میآیند، چیزی در تو تغییر میدهند و میروند. اما رد پایشان آنقدر عمیق میماند که سالها بعد، وقتی فکر میکنی دیگر فراموش کردهای، یک خاطره کوچک کافی است تا دوباره همان احساس قدیمی برگردد.
من نمیدانم پایان این دلتنگی کجاست. نمیدانم یک روز واقعاً بیتفاوت میشوم یا نه. شاید یک روز نامت را بشنوم و قلبم دیگر درد نگیرد. شاید یک روز عکسهایت را ببینم و فقط لبخند بزنم. شاید یک روز بتوانم درباره تو حرف بزنم، بدون اینکه صدایم بلرزد.
اما امشب هنوز آن روز نرسیده است.
امشب هنوز دلم گرفته.
هنوز بعضی خاطرات سنگیناند.
هنوز بعضی آهنگها را نمیتوانم گوش بدهم.
هنوز بعضی جاها را نمیتوانم بدون یاد تو ببینم.
و هنوز گاهی دلم میخواهد زمان برای چند دقیقه به عقب برگردد؛ فقط برای اینکه دوباره آن روزهایی را ببینم که فکر میکردم خوشبختی قرار است برای همیشه ادامه داشته باشد.
شاید هیچوقت نفهمی که رفتنت فقط یک نفر را از زندگیام کم نکرد؛ بخشی از خودم را هم با خودت بردی. بخشی که سادهتر میخندید، راحتتر اعتماد میکرد و هنوز از آینده نمیترسید.
حالا من ماندهام و یک عالمه خاطره، چندین سؤال بیجواب و قلبی که هنوز گاهی به اشتباه منتظر صدای کسی میشود که دیگر قرار نیست برگردد.
و شاید تمام غم همین باشد؛
اینکه هنوز دوستت داشته باشی،
اما بدانی دیگر جایی در زندگیات برای دوست داشتنت وجود ندارد.
پس اگر یک روز از من شنیدی که دیگر دلم برایت تنگ نمیشود، باور نکن. شاید فقط یاد گرفته باشم دلتنگیام را پنهان کنم.
چون بعضی آدمها فراموش نمیشوند؛
فقط کمکم از «زندگی» به «خاطره» تبدیل میشوند.
و بعضی خاطرهها...
تا آخر عمر، یک گوشه از قلب آدم را آرام و بیصدا به درد میآورند
._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ ->
https://eitaa.com/melotext.