eitaa logo
مرصاد
627 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کانال خبری اسپاد
21.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ارتباط پنهانی جاسوس MI6 با مقام ارشد اسرائیلی تحت اشراف کامل ایران! کسانی که در اسراییل در پوشش کار رسانه‌ای و روزنامه‌نگاری هم جاسوسی می‌کنند ➡️ @kheymegahevelayat
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت چهل و یک سکوت بین ایزاک و عمار برقرار شد. ایزاک حالا دیگر مثل یک مقام بانفوذ به نظر نمی‌رسید و بیشتر شبیه کسی بود که ناگهان فهمیده روی یخ نازک ایستاده است و اگر دست از پا خطا کند، زندگی‌اش برای همیشه با گیوتینی که در دست دانیال است، شقه شقه می‌شود. عمار از جایش بلند شد، کت خود را مرتب کرد و پیش از رفتن به چشم‌های ایزاک خیره شد و آخرین جمله را آرام بیان کرد: «دانیال فعلا می‌خواد تو زنده بمونی، تا جایی که به دردش بخوری، ایزاک... حتی اون می‌تونه کاری کنه که تو به جایگاه نخست وزیری هم برسی و در جایگاهی قرار بگیری که امروز نتانیاهو در اون قرار داره، مگر اینکه خودت اصرار داشته باشی به دردش نخوری و راه دیگه‌ای رو انتخاب کنی.» عمار چند اسکناس روی میز گذاشت و آرام از رستوران خارج شد. ایزاک همان‌جا نشست و از جایش تکان نخورد و در بهت و حیرت فرو رفته بود. او هنوز دقیقاً نمی‌دانست دانیال چه چیزهایی می‌داند، اما یک چیز را کاملاً فهمیده بود که مخالفت با این بازی، احتمالاً هزینه بیشتری داشت. ایزاک تا چند دقیقه بعد از رفتن عمار همان‌طور بی‌حرکت پشت میز مانده بود و ذهنش هنوز درگیر جمله آخر یوناتان «عمار» بود. او به آرامی دستش را روی صورتش کشید. انگار تمام آدم‌های رستوران ممکن بود بخشی از همین بازی باشند. پیشخدمت، زوجی که کنار پنجره نشسته بودند و مردمی که یکی یکی داشتند می‌آمدند و می‌رفتند و حتی محافظانش؛ برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، ایزاک احساس می‌کرد خودش زیر ذره‌بین قرار گرفته. من خوب می‌دانستم که از کار انداختن رادارها یعنی اعلام جنگ علنی، اما نفوذ به لایه تصمیم‌ساز اسرائیل یعنی کنترل کردن جنگ بدون شلیک حتی یک گلوله. ما در کمیته امنیتی تهران دقیقا دنبال همین بودیم. این همان استراتژی بود که به آن یقین داشتم و در نبردهای چریکی و اطلاعاتی در دل دمشق و الرمادی عراق آموخته بودم: «سر مار را نزن، مغزش را فلج کن.» پس از اینکه عمار از محل قرار بیرون آمد و در چند مرحله ضد تعقیب زد، بچه‌ها او را در موقعیتی از پیش تعیین شده، البته با کمی تغییراتی که در دقیقه نود پیش آمد سوار کردند. حالا عمار سوار تاکسی بود و می‌شد راحت‌تر با او ارتباط گرفت. با عمار تماس گرفتم و به عبری گفتم: «آوی، اون تا دقایقی دیگه بهت پیام تایید همکاری و می‌ده...» گفت: «بعدش چیکار کنم...» گفتم: «ما وقت نداریم. باید زودتر وارد فاز بعدی بشیم. به دوست لرزانمون (ایزاک) بگو وقتشه با اولین زیر مجموعه شماره دو قرار گذاشته بشه. بهش بگو حسابرس مالت (من) فردا شب تو تاریک‌خانه بورس سنگ منتظرشه. برای اینکه طرف نه نیاره، (ایزاک) فقط یک جمله بهش بگه: لوله‌های مرز شمالی نشتی داده و گندش داره می‌رسه به ماکائو. همین رو بگه، طرف با پای خودش میاد.» گفت: «باشه دانیال.» همان شب، وقتی عمار در موقعیت امن خود تثبیت شد، خودم را به او رساندم. زنگ را زدم، در را باز کرد و وارد شدم. به محض ورود در را بستم، گفت: «چه بی خبر اومدی حاجی...» نشستم و نفس عمیقی کشیدم. گفتم: «مهم نیست؛ مهم اینه که به نظرم محل قرار و باید تغییر بدیم. منبع من بهم گفته بورس سنگ فعلا امن نیست...» عمار گفت: «پس کجا قرار و برقرار کنیم؟ وزارتخونه؟» گفتم: «محل ملاقات و ما باید تعیین کنیم. ملاقات نباید در وزارتخانه یا مکان‌های دولتی باشه. اونجا پر از دوربین و لاگ‌های امنیتی هست. از طرفی، رستوران یا هتل هم برای کسی در سطح اون خطرناک هست. ایزاک هم استثنا بود و چاره‌ای نداشتیم. به ایزاک بگو دیدار در بورس الماس رامت‌گان انجام می‌شه؛ در یکی از اتاق‌های ارزیابی خصوصی زیرزمین. البته دقیقه نود باید به ایزاک بگی تا به سوژمون بگه.» عمار گفت: «چرا اونجا؟ کاور کردن شما اونجا سخت می‌شه.» گفتم: «اونجا دیوارهای سربی داره، هیچ سیگنالی وارد یا خارج نمی‌شه، هیچ دستگاه الکترونیکی حق ورود نداره و هیچ دوربینی در اتاق‌های معامله نیست. تاریک، امن، و خفه‌کننده. باید جایی بریم که معاون وزیر جنگ رژیم حتی نتونه صدای نفس‌های خودش رو هم پنهان کنه...» قرار شد ایزاک من را به‌عنوان دیوید کاتز، حسابرس ارشد همان سندیکای مالی آف‌شوری که در مالت پول‌های کثیف معاون وزیر را می‌شوید، معرفی کند تا به ملاقات معاون وزیر دفاع اسراییل بروم. فردای آن روز ایزاک به عنوان اینکه از طرف یک دلال اطلاعاتی خبری دارد، جوری گیدئون معاون وزیر دفاع اسراییل را ترساند که گیدئون به درخواست ما پاسخ مثبت داد. عمار گفت: «نقطه ضعف گیدئون چیه؟»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و دوم گفتم: «یک نقطه‌ضعف بزرگ داره. دو سال پیش، برای تسویه بدهی‌های سنگین قمار پسرش در ماکائو، مجبور شد کدهای بای‌پس و فرکانس‌های کور پهپادهای شناسایی مرز شمالی رو به یک شرکت پوششی در قبرس بفروشه. اون فکر می‌کرد طرف حسابش یک پیمانکار خصوصی هست، اما من می‌دونم و اسنادش و در سرورهای یافا داریم که اون کدهای امنیتی در نهایت به دست برادرانمان در حزب‌الله لبنان رسیده.» سپس به پشتی صندلی تکیه دادم و به سقف خانه خیره شدم. به عمار گفتم: «گیدئون به اسرائیل خیانت کرده تا خانواده‌اش و از دست کارتل‌های قمار نجات بده. اگر این موضوع لو بره، دادگاه نظامی اون و به جرم خیانت در زمان جنگ و به خطر انداختن امنیت ملی نابود می‌کنه. اون فکر می‌کنه من برای حل مشکل پول‌شویی‌اش می‌رم، اما وقتی در محل قرار اسناد فروش کدهای مرزی رو جلوی چشمش بگذارم، اون دیگه معاون وزیر جنگ اسرائیل نخواهد بود... اون تبدیل به سرباز من می‌شه.» عمار لبخندی زد؛ همزمان صدای زنگ خانه آمد. به عمار گفتم: «کیه؟» گفت: «حضرت نتان...» در باز شد، عاصف وار شد. همین که من را دید، تعجب کرد؛ آمد سمتم گفت: «حاجی خودتی؟» هم دیگر را بغل کردیم. نفس عمیقی کشیدم گفتم: «میگن که خودمم؛ ولی خودم هنوز شک دارم...» عاصف در این مدت حضور در سرزمین اشغالی فقط صدای مرا شنیده بود و تصویری از من پس از اتفاق 01:20 دقیقه بغداد، دیگر ندیده بود و وقتی فهمید زنده‌ام، که در سرزمین به سر می‌برد. عاصف نشست، نفس عمیقی کشیدم، خواستم چیزی بگویم، گفت: «نبینم غمت و داداش...» سرم را پایین انداختم، گفتم: «عاصف، قبل از اینکه بری سوریه و بیای توی این طویله، مادرم و دیدی؟» عاصف سرش را پایین انداخت، برای لحظاتی سکوت کرد. عمار رفت داخل اتاق و در را بست تا من و عاصف خلوت کنیم. سیدعاصف گفت: «حاج خانم واقعا حالش خوب نیست. اگر زنده موندیم و برگشتیم می‌خوای چیکار کنی؟ اون فکر می‌کنه تو شهید شدی... حاج کاظم می‌گفت هر روز می‌ره سر قبرت می‌شینه و داره ضجه می‌زنه...» گفتم: «نمی‌دونم اصلا زنده می‌مونیم یا نه که وقتی از این جهنم خلاص شدیم، بتونم ببینمش یا نه. نمی‌دونم با این قیافه‌ای که تغییر کرده، واکنشش چیه. اون می‌دونه من امنیتی هستم، اما خواهرام و برادرم و فک و فامیل نمی‌دونن...» عاصف گفت: «نگران نباش. مادرت همین که بدونه تو زنده‌ای جان تازه‌ای می‌گیره.» بغضم ترکید... چشمانم برای مادرم بارانی شد. چیزی نگفتم و از خانه بیرون زدم. سوار ماشین شدم، به سمت خانه امن خودم رفتم. به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت چهل و سوم دو روز پس از اینکه ایزاک با معاون وزیر جنگ اسراییل مطرح کرد، موعد دیدار فرا رسید و ساعت ۲۰:۳۰ شب به وقت سرزمین اشغالی، بورس الماس رامت‌گان خلوت‌تر از همیشه بود، اما حلقه‌های امنیتی‌اش مثل یک قلعه نظامی کار می‌کردند. طبق قوانین اتاق‌های زیرزمینی ارزیابی، هیچ‌کس حق نداشت حتی یک ساعت مچی دیجیتال با خود به داخل ببرد. برای همین سعی کرئم سبک به عملیات بروم. چندچیز ضروری باقی مانده بود که آن را هم دم گیت ورود، تحویل دادم. ارتباطم با عاصف و صلاح که در ون بیرون مستقر بودند قطع شد. برای نیم‌ساعت آینده، نه پشتیبانی داشتم، نه سلاح و نه میکروفن. فقط خودم بودم و کیف چرمی که زیر بغلم بود و در داخل آن پر از سندهای کاغذی علیه گیدئون. با آسانسور به طبقه منفی سه رفتم. هوای زیرزمین سنگین و بوی فلز و تهویه می‌داد. دیوارهای سربی اتاق ارزیابی، هر سیگنالی را خنثی می‌کردند. وارد اتاق شدم. یک میز استیل با روکش مخمل مشکی، که معمولاً برای بررسی شفافیت الماس‌ها استفاده می‌شد در وسط قرار داشت و یک نور هالوژن موضعی روی آن می‌تابید. پنج دقیقه بعد، در با صدای کلیک سنگینی باز شد. گیدئون معاون وزیر جنگ اسراییل، وارد شد. کت‌وشلوار تیره پوشیده بود، اما گره کراواتش شل بود و قطرات ریز عرق روی پیشانی‌اش می‌درخشید. سعی کرد ژست قدرت بگیرد. در را پشت سرش بست، نگاهی به من انداخت و بدون اینکه بنشیند گفت: «تو دیوید کاتزی؟ حسابرس مالت؟ گوش کن، من وقت این بازی‌ها رو ندارم. ایزاک گفت توی مسیر پول‌ها نشتی پیدا شده. من سهم سندیکا رو کامل دادم. کدوم احمقی تو ماکائو دهنش باز مونده؟» خیره شدم به چشم‌هایش چیزی نگفتم و سکوت کردم برای لحظاتی. سپس به صندلی فلزی آن‌طرف میز اشاره کردم: «بشینید، آقای گیدئون.» نگاهی به من کرد، سپس با اکراه نشست و دست به سینه شد، گفت: «زودتر حرفت و بزن، بعدشم بزن به چاک. چقدر دیگه پول می‌خواید تا این گندکاری جمع بشه؟» در دلم به عبری گفتم یک بزن به چاکی بهت نشون بدم، که اون سرش ناپیدا باشه. کیفی که زیر بغلم بود، انداختم روی میز. زیپ کیف را باز کردم، پاکت بزرگ کاغذی قهوه‌ای‌رنگی را که داخلش بود بیرون کشیدم، آرام روی میز سر دادم تا زیر نور هالوژن قرار گرفت. گفتم: «من برای پول اینجا نیستم، گیدئون. و متأسفانه، مشکل تو خیلی بزرگ‌تر از یک نشتی مالی ساده هست.» او با تردید به پاکت نگاه کرد. آن را برداشت، درش را باز کرد و محتویاتش را بیرون کشید. اولین کاغذ، یک عکس از پسرش در کازینویی در ماکائو بود؛ با تاریخ دو سال پیش و یک رسید بدهی قمار با مهر کارتل‌های محلی. اولی برایش زیاد مهم نبود چون فساد اخلاقی در بین سران رژیم و فرزندانشان رایج بود. اما من رفته رفته قرار بود آدم بیهوش را هوشیار کنم؛ مثل کسی که آب قرار است به صورت بیهوش بپاچد. دومین کاغذ، چیزی بود که رنگ را از صورت معاون وزیر جنگ اسراییل شست. چند خط کد هگزادسیمال و فرکانس‌های کور پهپادهای شناسایی هرمس در مرز شمالی. صورت گیدئون خیس عرق شد، با آستین کتش صورتش را پاک کرد؛ کاغذها را روی میز انداخت و نیم‌خیز شد. گفت: «تو... تو کی هستی؟ اینا چیه؟ تو از مالت نیومدی!» صدایش دیگر تحکم یک ژنرال جنگی را نداشت؛ صدای حیوانی بود که در تله افتاده. با آرامش دستانم را روی میز قفل کردم و به چشم‌های وحشت‌زده‌اش خیره شدم. گفتم: «تو برای اینکه بدهی قمار پسرت رو صاف کنی، کدهای بای‌پس پهپادهای مرزی رو به یک شرکت پوششی قبرسی فروختی. فکر می‌کردی اونا دلال اسلحه هستن. اما من می‌دونم و اسنادش هم دقیقاً روبه‌روی توئه که اون کدها مستقیم رفتن دست نیروهای جنوب لبنان. تو عملاً چشم ارتش خودت رو کور کردی تا پسرت رو از دست طلبکارها نجات بدی.» صورت گیدئون قرمز شد. دستش را به لبه میز گرفت و ناخنش را محکم به لبه میز فشار می‌داد. با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد گفت: «من... من نمی‌دونستم به کی می‌رسه... اگه اینا برسه دست شاباک یا دادگاه نظامی...اگر برسه دست دادگاه نظامی...» حرفش را قطع کردم، گفتم: «به جرم خیانت در زمان جنگ و به خطر انداختن امنیت ملی، تا آخر عمرت آفتاب رو نمی‌بینی. پسرت هم به عنوان شریک جرم نابود می‌شه.» گیدئون روی صندلی آوار شد. تمام هیمنه سیاسی و نظامی‌اش در یک لحظه فرو ریخت. سکوت خفه‌کننده اتاق سربی، صدای تند نفس‌هایش را چند برابر می‌کرد. سرش را میان دست‌هایش گرفت. گفت: «چی می‌خوای؟... هر چقدر پول بخوای...» لبخندی زدم، گفتم: «بهت که گفتم، پول نمی‌خوام.»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و چهارم سرم را جلوتر بردم تا سایه‌ام روی صورتش بیفتد. گفتم: «از این لحظه به بعد، تو دیگه برای وزارت جنگ کار نمی‌کنی، گیدئون. تو سرباز منی. فردا صبح، در جلسه فوق‌سری کمیته ارزیابی تهدیدات، تو شخصاً با انتقال دو آتشبار گنبد آهنین از منطقه حیفا به پایگاه‌های جنوب مخالفت می‌کنی. می‌گی اطلاعات محرمانه‌ای داری که نشون می‌ده تهدید اصلی جای دیگه‌ست. و هفته آینده، وقتی ارتش می‌خواد پروتکل‌های سایبری جدیدش رو روی شبکه راداری نصب کنه، تو مجوز یه بک‌دور کوچیک رو برای تیم بازرسی آوی بارام صادر می‌کنی.» او با چشمانی قرمز نگاهم کرد: «این... این یعنی فلج کردن سیستم دفاعی اسراییل... من نمی‌تونم...» با انگشت روی عکس پسرش زدم، گفتم: «می‌تونی و انجامش هم می‌دی. چون من بهت می‌گم. چون باید بین نابودی خودت و پسرت، و خیانت کردن به سیستم یکی و انتخاب کنی. تو یک بار دومی رو انتخاب کردی. الان فقط داری تمدیدش می‌کنی.» گیدئون چند ثانیه به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند. سپس، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، به نشانه تسلیم سر تکان داد و این یعنی مغز مار رسماً فلج شده بود. از آن شب به بعد، گیدئون دیگر فقط یک مقام دولتی در رژیم صهیونیستی نبود و او به آرامی به اهرم نفوذ من در ساختار امنیتی اسرائیل تبدیل شده بود. نقشش این نبود که دستور مستقیم صادر کند یا عملیات اجرا کند؛ وظیفه او کند کردن، منحرف کردن و ایجاد شک بود؛ کاری که بسیار خطرناک‌تر از خرابکاری آشکار به حساب می‌آمد. او در جلسات امنیتی، هر تصمیمی را که می‌توانست به کشف فعالیت‌های جمهوری اسلامی ایران و متحدان آن مانند یمن و حزب‌الله و... منجر شود، زیر عنوان احتیاط راهبردی متوقف می‌کرد. چند روز پس از آن دیدار بود که وقتی ارتش درخواست انتقال فوری بخشی از سامانه‌های دفاعی به جنوب را مطرح کرد، پلد با استناد به اطلاعات طبقه‌بندی‌شده جعلی، وزیر جنگ و فرماندهان را متقاعد کرد که تهدید اصلی در جایی دیگر در حال شکل‌گیری است. همین تردید چندروزه، شکاف لازم را برای من و تیمم ایجاد کرد. هم‌زمان، او برای تیم پوششی عمار که با نام شرکت‌های فنی و مشاوران سایبری وارد سیستم شده بودند، مجوزهای دسترسی صادر کرد؛ آن هم مجوزهایی که در ظاهر قانونی و معمولی به نظر می‌رسیدند، اما در عمل درهای شبکه‌های حساس را باز می‌کردند. گیدئون، طوری همه‌چیز را تنظیم می‌کرد که اگر بعدها تحقیقاتی انجام می‌شد، تمام اسناد شبیه روندی اداری و طبیعی به نظر برسند. او حتی در جلسات اطلاعاتی، بعضی هشدارهای مهم را کم‌اهمیت جلوه می‌داد. گزارش‌هایی که می‌توانستند نشانه‌ای از نفوذ یا دستکاری سایبری باشند، در میان صدها سند دیگر دفن می‌شدند یا با برچسب (نیازمند بررسی بیشتر) هفته‌ها معطل می‌ماندند. این تأخیرها همان چیزی بود که من به آن نیاز داشتم: زمان. اما خطرناک‌ترین بخش نقش گیدئون، حفظ ظاهرش بود. او همچنان در رسانه‌ها یک مقام میهن‌پرست و وفادار به امنیت ملی رژیم جعلی اسراییل دیده می‌شد. در جلسات رسمی با اعتماد به ‌نفس صحبت می‌کرد، به ژنرال‌ها لبخند می‌زد و از حفظ ثبات منطقه و دشمنی و حمله به ایران و حزب‌الله حرف می‌زد، در حالی که پشت پرده، هر حرکتش ارتش را یک قدم به سمت تله‌ای می‌برد که ما از قبل در تهران طراحی کرده بودیم. گیدئون حالا دیگر با پول یا تهدید کنترل نمی‌شد؛ چیزی عمیق‌تر او را اسیر کرده بود، آن هم ترس دائمی از افشا شدن. و همین ترس، او را به مطیع‌ترین مهره برای من تبدیل کرده بود. به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت چهل و پنجم دو روز پس از دیدار با گیدئون معاون وزیر جنگ اسراییل، به عمار پیام رمزگذاری شده‌ای را به عبری ارسال کردم: «آوی؛ به نظر می‌رسد زمان بررسی آن محموله‌ای که قبلاً درباره‌اش حرف زدیم و یک‌بار بابتش همدیگر را دیدیم، زودتر فرا رسیده. بهتر است قبل از اینکه به مرحله ارسال برسد، چهار چشم آن را ببینند. قانون همان قانون قبلی است؛ هیچ‌کس مستقیم از انبار خودش حرکت نمی‌کند. فاصله ورودها رعایت شود. به کارشناسان بگو سبک بیایند و من هم فقط برای (بازبینی کوتاه از محموله) می‌آیم. اگر شرایط بارگیری مناسب نبود، معامله به روز دیگری موکول می‌شود. حتی اگر حس اشتباهی داشتید، بدون سوال لغو می‌گردد جلسه. فردا پمپ‌بنزین بین‌راهی در جاده جنوب، ساعت 12.» روز بعد، لحظه دیدار فرا رسید. اطراف پمپ بنزین در جاده جنوب بچه‌ها را دیدم. به عماد و عاصف و صلاح گفتم: «از این لحظه به بعد من و شما، هم دیگر و نمی‌بینیم. نه جلسه‌ای، نه تماس مستقیمی. هرچی لازم باشه از طریق لایه‌ها انجام می‌شه.» خطاب به عمار گفتم: «ایزاک هنوز فکر می‌کنه فقط یک اشتباه گذشته دنبالش اومده. همین تصور و باید با وعده و وعید، در دون اون حفظ کنی. ما وارد مرحله‌ای شدیم که حساس‌تر از مراحل قبلی هست. باید به زودی از این نقطه خارج بشیم. تو در این مرحله، باید از طریق منبع خودت که مسئول دفتر ایزاک هست، اون و به این سمت ببری که با معاون موساد دیدار کنیم. منبع تو باید کاری کنه که ایزاک این دیدار و برای ما فراهم کنه. بهش میگی پرونده استانبول معاون موساد دست یک واسطه افتاده و اون واسطه دنبال خریدار می‌گرده. مردی هست که می‌تونه قبل از فروش، موضوع و جمع کنه. نه برای پول، بلکه برای معامله. صاف می‌ری سر اصل مطلب.» عمار تأملی کرد، سپس گفت: «اگر پرسید اون واسطه کی هست؟» گفتم: «کاری که من بهت می‌گم و انجام بده؛ اگر هم پرسید، می‌گی یک دلال سیاسی و امنیتی منطقه‌ای. اسمش کمال الحارثی هست. متولد عمان؛ شریک یک شرکت تحلیل اطلاعات و ریسک در ژنو. بهش می‌گی کمال الحارثی کارش خرید و بستن پرونده‌هایی هست که اگر باز بشه، برای چند دولت در دنیا دردسر بزرگ و بحران می‌سازه. در واقع کمال، تاجر بحران هست.» نگاهی به اطرافم کردم، گفتم: «موضوع بعدی اینکه یک چیز دیگه‌ای رو هم اضافه کن؛ چیزی که مسئول دفتر ایزاک و مجبور می‌کنه پیام و به ایزاک و ایزاک هم به معاون موساد منتقل کنه...» عمار گفت: «چی؟» گفتم: «اینکه ایزاک ممکنه بخاطر مطامع شخصی و بهره‌وری از این پرونده به نفع خودش و تخریب رقبای سیاسی و امنیتی، بخواد الحارثی و ببینه. مطلقا باید بگی که کمال الحارثی نمی‌خواد با تو حرف بزنه. اخیرا یکی از منابع من بهم گفت ایزاک هنوز هم خیلی سخت به دنبال ارتباط با منه.» عمار با تعجب گفت: «اون خیلی داره خوب همکاری می‌کنه و مشخصه ترسیده... چرا دنبال این باید باشه ببینه تو رو؟» گفتم: «یا دخل من و بیاره، یا اینکه بفهمه این اتفاقات که داره می‌افته توسط من هست یا نه، یا اینکه اگر هم فهمید، مسیر استفاده ما از خودش و عوض کنه. باید یه کم فشار و از روی شخصیت دانیالی من کم کنیم. باید یه مدت ایزاک فکر کنه من نیستم. باید دست به سرش کنیم. باید کمال الحارثی و دوست خودت معرفی کنی و به مسئول دفتر ایزاک هم بگی به هیچ عنوان تو هم حاضر نیستی با ایزاک بشینی و دوست تو، یعنی کمال فقط با کسی حرف می‌زنه که واقعاً درگیر اون شب در استانبول بوده.» عاصف گفت: «و این یعنی مستقیما با معاون موساد دیدار می‌خواهیم. نه واسطه.» گفتم: «آفرین... دقیقا مثل کاری که ایزاک درمورد گیدئون برای ما انجام داد.» ایزاک معنی این جمله را می‌فهمید. به عمار تاکید کردم: «به مسئول دفتر ایزاک تاکید می‌کنی که به بالا دستی خودش بگه که قرار باید کوتاه و بی‌سر و صدا باشه. بدون تیم امنیتی رسمی. یک ملاقات که اگر کسی پرسید، انگاری اصلاً اتفاق نیفتاده. اگر معاون موساد قبول کرد، زمان و مکان و ایزاک پیشنهاد بده. ما فقط تأیید می‌کنیم.» عمار گفت: «احساس می‌کنم منابع ما دارن خسته می‌شن.» گفتم: «مهم نیست؛ انقدر گند زدن که بخوان حالا حالاها به ما سواری بدن. ضمنا، مسئول دفتر ایزاک و نسوزون. تهدیدش نکن. بذار فکر کنه هنوز کنترل داره. بهش یادآوری نکن که چرا داره این کار و برای ما انجام می‌ده. چون آدم‌ها وقتی احساس بدهکاری می‌کنن، قابل پیش‌بینی‌ترن. وقتی هی بهش تاکید می‌کنی ازش چیزی داریم، یه جایی خسته می‌شه و واشر می‌زنه. چون اگر ایزاک بفهمه مسئول دفترش منبع ایران هست، اونوقت ممکنه مسئول دفترش و قربانی کنه تا خودش سلامت بمونه.» عاصف گفت: «اینطور که مشخصه ایزاک تنها کسیه که می‌تونه معاون موساد رو قانع کنه بدون تیم امنیتی، بدون گزارش رسمی، بیاد یه قرار خصوصی.» گفتم: دقیقا همین‌طوره...»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و ششم صلاح گفت: «مشاور ارشد نتانیاهو هست و قدرت داره به هر حال...اما اگر معاون موساد قبول نکنه؟» لبخندی زدم، گفتم: «قبول می‌کنه. چون ماجرای اون شب استانبول فقط یه اشتباه عملیاتی نبود، یه انتخاب بود. اون برخلاف دستور مستقیم عمل کرد. یه مأمور ناتو و یه افسر اطلاعاتی سیا به همراه خانوادش کشته شد. پرونده بسته شد چون افشاش بحران دیپلماتیک می‌ساخت. اما اگه باز بشه؟ نه‌تنها شغلش، بلکه تمام آینده سیاسیش نابود می‌شه و نتانیاهو هم تحت فشار قرار بگیره، رییس موساد و تحت فشار قرار می‌ده.» به عمار گفتم: «یادت باشه؛ حتما باید سوژه‌هامون خوب توجیه بشن تا بتونن معاون موساد و توجیه کنن که منه کمال الحارثی دشمنش نیستم. من راه‌حلش هستم. ایزاک باید همین تصویر رو منتقل کنه و خودش رو هم واسطه مهار بحران نشون بده. نه تهدید، نه باج‌خواهی. فقط یک جمله، اونم اینکه کسی هست که می‌تونه این پرونده رو برای همیشه دفن کنه. اما قبلش می‌خواد صحبت کنه.» سیدعاصف عبدالزهراء لبخند زد، گفت: «پس پرونده استانبول فقط قلابه. ماهی چیز دیگه‌ایه.» هدف من این بود معاون ضدجاسوسی موساد را با این طرفند بیشتر مضطرب کنم؛ چون این‌طوری او می‌فهمید که با یک ایدئولوگ یا دلال فقط طرف نیست، بلکه با کسی روبه‌روست که بازی اطلاعات را مثل تجار و خبره‌های اقتصادی خوب بلد است و اداره می‌کند. با هر کدام از بچه‌ها صحبت کردم و برای روز عملیات توجیهشان کردم؛ آن‌ها رفتند و من هم برگشتم به یکی از برج‌ها که در آن الیاس، یکی از منابع من برای من واحدی را اجاره کرده بود. به دلیل گستردگی نفوذ، ریسک به دام افتادن ما هم زیاد شده بود؛ برای همین، پس از آخرین دیدار با تیم، تصمیم قطعی برآن شد که تمام ارتباطات حضوری و حتی ترددهای ضروری خود را هم، محدود کنیم. از سوی دیگر، ایزاک می‌دانست که اگر بخواهد دست از پا خطا کند، هدف تیر مستقیم غیب قرار خواهد گرفت. نفوذ ما در عرصه تصمیم‌گیری رژیم حالا بیشتر شده بود و چندعنصر رده بالای رژیم، مهره ایران شده بودند. شاید بپرسید همه این موارد نیاز بود مستقیما توسط افسران اطلاعاتی ایران، آن هم در سرزمین اشغالی صورت بگیرد؟ بله، گاهی با منبع و واسطه نمی‌شود اقدام مستقیم انجام داد و باید به قیمت جانت هم که شده، به دل خطر و مبارزه تن به تن گرگ وحشی رفت. مسئول دفتر ایزاک پیام من، یعنی کمال الحارثی را به ایزاک منتقل کرد و ایزاک هم برای انتقال خبر، طبق برنامه ما از روش‌های غیرمستقیم استفاده کرد. او همچنان گیج بود که دارد چه اتفاقی می‌افتد، و همین سردرگمی او را تا پای گور به گور شدن برده بود. تا اینکه حدود ده روز بعد، او از طریق یک واسطه تجاری در شرکت‌های وابسته به یکی از وزارتخانه‌های رژیم، یک درخواست اصلاح پیش‌نویس قراردادی را برای واسه ما در آن شرکت فرستاد. در آن پیش‌نویس، یک عبارت بی‌معنا و تکراری گنجانده شده بود: «تأخیر در ارسال سند شماره ۴۰۲، به دلیل تغییر شرایط اقلیمی در استانبول.» این پیام برای ما یعنی اینکه «ایزاک هماهنگ کرد؛ ملاقات در هفته آینده است؛ موضوع استانبول است.» حالا نوبت عمار بود که این خبر را به من برساند. طبق آخرین قرار، هرگونه ملاقات، توسط هرکدام از اعضای شبکه ما با یکدیگر ممنوع صد درصدی بود تا احتمالات اینکه شاید رصد شویم را خنثی کنیم؛ همین پیچیدگی و تشنه نگه داشتن سیستم امنیتی اسراییل، کار ما را خیلی سخت کرده بود و هماهنگی‌ها را به ناهماهنگی در برخی موارد تبدیل کرده بود. عمار نمی‌توانست با من ملاقات کند، نه در کافه، نه در خیابان. او از روش ارتباط درون محیطی استفاده کرد. قبل از اتمام آخرین دیدار، قرار من و عمار این شد، تا زمانی که معاون موساد به ایزاک جواب بدهد، من هر یک روز درمیان طی ساعتی مشخص و زیر سه دقیقه، از کنار یک کتاب‌فروشی قدیمی در محله یافا رد شوم. او از طریق یک نفر در آن کتاب‌فروشی، یک کتاب خاص را سفارش داد که مشخص بود من به آن علاقه‌مندم. اما راز در خود کتاب نبود؛ راز در برچسب قیمت و کد کتاب بود. او کتابی را انتخاب کرده بود که روی جلدش یک برچسب کوچک سفید داشت. کد آن برچسب دقیقاً همان مختصات و زمان ملاقاتی بود که باید به من می‌رسید. وقتی من کتاب را خریدم و به خانه برگشتم، با دیدن آن کد، تمام قطعات پازل در ذهنم چفت شد. عمار بدون اینکه حتی سایه‌اش را ببینم، تمام مقدمات را در اختیارم گذاشته بود. اما یک عملیات، فقط به خبر دادن نیست؛ به اجراست. موعد دیدار با معاونت ضدجاسوسی سرویس موساد فرا رسیده بود و به سمت محل قرار در حرکت بودم. محل قرار، اسکله‌ای قدیمی و نیمه‌ویران در یافا بود. نقش‌ها از پیش تعیین شده بود. طبق دستور تهران، قبل از ورودم برای این مرحله نباید تنها به محل قرار در این بخش می‌رفتم، اما حضور مستقیم افراد خودم هم در دید مهمان محل قرار، به شدت خطرناک بود.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و هفتم صلاح، نقش چشم پرنده را داشت. او در یک ارتفاع، روی سقف یکی از ساختمان‌های مخروبه، رو به اسکله، مستقر شد. او با تجهیزات دید در شب، تمام محیط را زیر نظر داشت. وظیفه او این بود که قبل از اینکه حتی صدای پاشنه کفش معاون ضدجاسوسی موساد به گوشمان برسد، ما را از هرگونه تعقیب یا حضور مشکوک دیگران با سیگنال‌های نوری بسیار ضعیف باخبرمان کند. در یک کلام، او تامین کننده امنیت محیطی ما بود. وقتی عملیات و نفوذ ما در ساختار رژیم صهیونیستی به این سطح از حساسیت رسید، کوچک‌ترین اشتباه در انتقال اطلاعات یا پوشش امنیتی، می‌توانست حکم تیر خلاص را برای ما داشته باشد. معاون ضدجساسوسی موساد یک هدف عادی نبود؛ او و هر کسی که در آن جایگاه است، کسی است که خودش سال‌ها طراح عملیات‌های ترور و تعقیب بوده، به همین دلیل برای کشاندن او به محل قرار یا همان اسکله، همه چیز باید دقیق و طبیعی جلوه می‌کرد. معاون موساد قرار بود تنها به آن دیدار بیاید. او برای حفظ ظاهر و پوشش این ملاقات غیررسمی، پروتکل حضور کم اثر را انتخاب کرد. او با یک تاکسی زرد رنگ شهری و عمومی که از قبل توسط تیم حفاظت شخصی‌اش بررسی و اجاره شده بود، به سمت منطقه ساحلی یافا حرکت کرد. این تاکسی از بزرگراه اصلی استفاده نکرد؛ بلکه از مسیر فرعی و سنگ‌فرش‌شده پشت بازارهای قدیمی عبور کرد تا احتمال تعقیب فعال را به حداقل برساند. در فاصله دویست متری از اسکله قدیمی، جایی که جاده باریک می‌شد و چراغ‌های خیابانی یکی‌درمیان خاموش بودند، تاکسی متوقف شد. فقط راننده که در واقع محافظ شخصی و آموزش‌دیده او بود، همراهش آمد. راننده در ماشین نشست و خودرو را روشن نگه داشت تا در صورت بروز وضعیت اضطراری، راه فرار باز باشد. معاون ضدجاسوسی موساد، با یک پیراهن مشکی آستین کوتاه و کلاه لبه‌دار مشکی و یک ماسک، پیاده شد. او با گام‌های شمرده و چشمانی که مدام زوایای تاریک بین کانتینرها را اسکن می‌کردند، به سمت نقطه صفر اسکله به راه افتاد. من در تمام این مدت در درون یک ون باری فرسوده که با آرم یک شرکت پخش مواد غذایی در انتهای خیابان ساحلی پارک شده بود، منتظر ماندم. موقعیت من کاملاً کور بود و هیچ دید مستقیمی به اسکله نداشتم تا در صورت لو رفتن قرار، ردیابی نشوم. ارتباط مستقیم رادیویی یا استفاده از موبایل به دلیل امکان شنود فرکانسی و پایش سیگنال‌های مخابراتی توسط موساد، کار را برای ما سخت و پیچیده و ممنوع کرده بود. عمار باید از یک سیستم هدایت بصری و فیزیکی غیرفعال برای اعلام وضعیت استفاده می‌کرد. عمار و صلاح، یک سیستم سه مرحله‌ای چراغ راهنما را طراحی کرده بودند که به واسطه یک فرستنده مادون قرمز غیرمجازی بر روی دکل قایق ماهیگیری متروکه‌ای در انتهای اسکله کار می‌کرد. صلاح که با دوربین دید در شب و حرارتی روی پشت‌بام مشرف به اسکله مستقر بود، ورود معاون موساد و راننده‌اش را تایید کرد. او با یک پالس کوتاه مادون قرمز به عمار فهماند که سوژه وارد منطقه شده و هیچ تیم تعقیب یا پشتیبان پنهانی همراه او نیست. عمار که در یک کافه محلی در آن سوی خیابان نشسته بود و از پنجره به اسکله و دکل قایق نگاه می‌کرد، با دیدن سیگنال صلاح، به سیدعاصف عبدالزهراء فهماند که بازی شروع شده است. سیدعاصف که در نقش ماهیگیری که شب‌ها در اسکله پرسه می‌زند، محیط اطراف کانتینرها را برای آخرین بار بررسی کرد تا مطمئن شود هیچ عامل مزاحم یا دوربین متفرقه‌ای فعال نیست. پس از اطمینان کامل، سیدعاصف دکمه کوچک متصل به چراغ موقعیت‌یاب روی دکل قایق را فشار داد. این چراغ، نوری از خود ساطع می‌کرد که با چشم غیرمسلح اصلاً قابل رویت نبود. اما من از درون ون، از طریق دوربین چشمی مادون قرمزی که به شیشه دودی عقب ون چسبانده بودم، تغییر وضعیت نور را دیدم. نور مادون قرمز روی دکل به مدت پنج ثانیه به صورت ثابت روشن ماند. این یعنی محیط کاملاً پاک است، مسیر تا اسکله امن است، سوژه تنها به سمت محل قرار آمده و تو هم حرکت کن. اگر نور به صورت چشمک‌زن در می‌آمد، به معنای لغو فوری عملیات و خروج من از مسیر فرعی بود. اما نور ثابت، فرمان حرکت من بود. پوششم را فوری تغییر دادم، اسلحه‌ام را زیر کت جاسازی کردم، از در جانبی ون پیاده شدم و با خونسردی به سمت اسکله تاریک قدم برداشتم. سیدعاصف عبدالزهراء و صلاح و عمار کارشان را بی‌نقص انجام داده بودند؛ حالا نوبت من بود که رو در روی معاون ضدجاسوسی و طراح برخی ترورهای موساد بایستم. ❌لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت چهل و هشتم صدای برخورد مکرر امواج به پایه‌های چوبی اسکله، تنها صدای موجود در محل قرار من با معاون ضدجاسوسی موساد بود و با هر قدمی که به سمت انتهای اسکله برمی‌داشتم، می‌دانستم که در واقع دارم به قلب یک میدان مین، قدم می‌گذارم؛ میدانی که من آن را با دقت ریاضی طراحی کرده بودم، اما خب همیشه قرار نبود دو دوتا چهارتا بشود. از کنار کانتینرهای زنگ‌زده گذشتم. بوی روغن سوخته باعث شده بود کمی سر درد بگیرم. وقتی به فاصله دو قدمی معاون موساد رسیدم، ایستادم. به عبری، گفتم: «خیلی دیر کردید، آقای معاون.» او آرام چرخید. بخشی از چهره‌اش در نیم ‌سایه کلاهش پنهان بود، اما می‌توانستم سنگینی نگاهش را حس کنم؛ نگاهی که مثل یک اسکنر، از سر تا پای من رد شد تا کوچک‌ترین نشانه‌ای از مسلح بودن یا استرس را پیدا کند. او حتی یک پلک هم نزد. گفت: «تأخیر، بخشی از پروتکل‌های امنیتی من هست.» گام کوچکی به سمت من برداشت، من هم، بدون اینکه عقب‌نشینی کنم، در جایم ثابت ماندم و به او خیره شدم. فاصله ما به اندازه یک دست بود. در این فاصله، من می‌توانستم ضربان قلب او را حس کنم. سعی کردم برای اینکه اطمینانش را بیشتر جلب کنم، بی‌طرفانه صحبت کنم... گفتم: «شنیدم که پرونده استانبول، خواب و از چشم آدم‌‌هایی که توی حلقه خودت هستن، گرفته. حتی برای کسانی که عادت دارند با خواب‌های شیرین به خانه برگردن.» ماسکش را برداشت، لبخند تلخی زد، گفت: «خواب، لوکس‌ترین چیزی هست که در این حرفه می‌شه بهش امیدوار بود. من برای معامله اطلاعات، اینجا هستم، نه برای صحبت درباره کیفیت خواب این و اون.» لبخندی زدم، اما چیزی نگفتم. او ادامه داد، پرسید: «حالا، بگو ببینم... چقدر از اون چیزی که در استانبول اتفاق افتاده، واقعاً می‌دونی؟ و چقدر فقط بر اساس شایعات وارد این بازی شدی؟» در آن لحظه، در میانه‌ی آن اسکله متروکه، فهمیدم که این فقط یک ملاقات نیست؛ این شروع یک جنگ اطلاعاتی جدید است که در آن، حقیقت، تنها ابزاری برای بقای من است و او اگر ذره‌ای فکر می‌کرد من با تلفیقی از دروغ و واقعیت در این میدان قدم گذاشتم، دخلم را می‌آورد. من در آن لحظه کمال الحارثی بودم؛ دلال بی‌رحم اسرار که می‌دانستم قیمت هر قطره خون در بازار سیاه اطلاعاتی چقدر است. بی‌رحمانه سرم را بالا آوردم و مستقیم به چشمان معاون موساد خیره شدم. لرزشی در نگاهش نبود، اما گشاد شدن مردمک‌هایش را در آن نور کم‌جان اسکله به وضوح می‌دیدم. او منتظر بود که من با ولع یک دلال اطلاعاتی یا یک جاسوس، پیشنهاد بدهم؛ اما این کار را نکردم و اجازه دادم زمان همه چیز را جلو ببرد. به هر حال، بخشی از کار من روانشناسی بود و می‌دانستم با چه کسی طرفم. معاون ضدجاسوسی موساد، دستش را به سمت کمرش برد. با خودم گفتم شهادت حتمی است و او کار من را تمام خواهد کرد؛ شاید در تمام طول عمرم، در بعضی موارد در عملیات‌های درون مرزی و برون مرزی ترسیدم، اما والله در آن لحظه از هیچ چیزی نترسیدم؛ آرزوی من این بود که به دست یهودیان صهیونیست که شقی‌ترین موجودات روی زمین هستند، کشته شوم. صلاح، در تاریکی بالا، آماده شلیک بود و سیدعاصف عبدالزهراء در سایه کانتینر، آماده ورود. ذره‌ای تکان نخوردم. مطمئن بودم بزند، می‌خورد و نمی‌تواند جان سالم به در ببرد. برای این مرحله پیش‌بینی کرده بودیم که حتی اگر شد، سوژه را زخمی کنند و مورد ربایش قرار بدهند. تیم امنیتی من، زبده‌ترین تیم بود و سال‌ها پیش ما معاون اطلاعات اورشلیم را به درک واصل کرده بودیم و حالا هم برای ما کاری نداشت، حتی به قیمت جان خومان. سیدعاصف عبدالزهراء نقش سایه آماده را داشت. او در نزدیکی اسکله، در نقش یک ماهیگیر تنها و بعضاً یک گشت‌زن بی‌خیال، در دسترس من بود. او قرار نبود مستقیماً در این بخش از عملیات شرکت کند، چون قرار نبود هویتش فاش شود، اما وظیفه‌اش این بود که در صورت بروز هرگونه درگیری یا اگر قرارمان از کنترل خارج شد، با سرعت برق وارد عمل شود. سیدعاصف عبدالزهراء، بازوی اجرایی من بود که در فاصله می‌ایستاد؛ نه آنقدر نزدیک که دیده شود، و نه آنقدر دور که به موقع نرسد. پرونده استانبول برای معاون موساد فقط یک شکست نبود، بلکه سیاهچاله‌ی اداری بود که هر لحظه می‌توانست او و نتانیاهو را همزمان ببلعد. دستی به موهایم کشیدم، گفتم: «می‌دونی چرا امروز به جای اینکه این اسناد و برای بخش بازرسی داخلی‌تون، یا برای دفتر نخست وزیری بفرستم یا اون‌ها رو به قیمت خون یک پادشاه به رقبای تو بفروشم، مستقیم به سراغ خودت اومدم؟ چون من به یک گاو شیرده در قامت تو نیاز دارم، نه یک جسد متعفن اطلاعاتی و سیاسی.»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و نهم لب‌هایش از هم جدا شد، اما حرفی نزد. من ادامه دادم: «رییس دفتر تو، همون مردی که مثل سایه همه‌جا دنبالت هست، در استانبول دقیقاً چه کار می‌کرد؟ اون سفر کاری کوتاه، بیش از یک هماهنگی اداری بود. تو خیلی خوب می‌دونستی که وزیر انرژی‌تان، سگو، سال‌ها بود که به سرویس امنیتی ایران سواری می‌داد. اما این سگو نبود که در قلعه رو برای ایران باز کرد؛ رییس دفتر تو بود. اون معمار این پل برای ورود به قلعه بود. اون بود که با هماهنگی شخص تو، اجازه داد وزیر انرژی اسراییل در یکی از کشورهای آفریقایی اطلاعات استراتژیک و به سمت تهران نشت بده. و البته... اون‌همه تلاش، بی‌پاداش نموند. 20 درصد از چهل درصد سود استخراج طلا از اون معدن طلا در آفریقا رو، هر ماه تو با واسطه می‌گیری؛ فکر کردی این‌ها از چشم من پنهان مونده؟» چهره‌اش رنگ باخت. این فقط یک تهدید نبود؛ این یک تومار کامل از خیانت سطح یک سرویس اطلاعاتی اسراییل بود. اگر این اطلاعات لو می‌رفت، او نه تنها اخراج، بلکه به اتهام خیانت بزرگ، تا آخر عمر در زندان فوق‌امنیتی می‌پوسید. با عصبانیت، اما صدایی آرام که لرزش را می‌شد در صدایش به وضوح شنید، گفت: «تو از طرف کی اومدی؟ ایران؟ آفریقا؟ چی می‌خوای؟ چقدر می‌خوای؟» خندیدم. به عبری غلیظ گفتم: «پول؟ مشکل همین‌جاست که هنوز تو نفهمیدی با کی طرفی. من کمال الحارثی‌ام. من برای نان و خرده‌ریز اینجا نیستم. من تو رو نابود نمی‌کنم، به یک شرط...» تاملی کرد، پرسید: «چه شرطی؟» گفتم: «اول اینکه دستت و از کنار کمرت بکش بیرون؛ این غلط‌ها به تو نیومده. مورد بعدی اینکه، تو از این لحظه به بعد مهره من هستی. من به دسترسی‌های تو نیاز دارم. به امضاهای تو، به کدهای دسترسی سری موساد به کل اسراییل؛ و به هر اون چیزی که تو رو در این جایگاه طلایی نگه داشته تا حالا.» به چشمانش خیره شدم، طوری که انگار می‌توانستم تار و پود وجودش را ببینم. سیگارش را روشن کرد، با عصبانیت چند پک زد؛ گفتم: «ببین، معاون موساد! من چندتا دیگه مثل تو دارم، اما به نفعت هست که این کار و برام انجام بدی. من یک عملیات بزرگ‌تر در پیش دارم که بدون اجازه و مهر تو، غیرممکن هست...» نگاهی به من کرد، چیزی به جز نفرت و عصبانیت را در چشمانش ندیدم. لحظاتی سکوت کرد، فقط سیگار کشید تا تمامش کرد. گفت: «حرف آخر و، اول بزن. چی می‌خوای؟» گفتم: «آزادی رضوان و می‌خوام.» آب دهانش را قورت داد، با تعجب پرسید: «رضوان؟!» گفتم: «تیم عملیاتی تو چندسال هست که اون و دستگیر کرده. تو باید به من کمک کنی تا این کار و خیلی دقیق، بعنوان یه دلال اطلاعاتی پیش ببرم.» معاون موساد می‌دانست که راهی ندارد. او بین سقوط حتمی و بردگی برای یک غریبه، گیر افتاده بود. گفتم: «امشب و به خونه‌ات برگرد. بخواب، البته اگر می‌تونی. فردا صبح، وقتی به دفترت رفتی، منتظر اولین دستور من باش. اگر یک کلمه به کسی بگی، یا بخواهی اطلاعاتی‌بازی در بیاری، تمام اسناد سهم تو از معدن طلای آفریقا و پیوند رییس دفترت با تهران که با هدایت تو اومد جلو، روی میز نخست وزیر و رییس موساد سبز می‌شه. تو از حالا دیگه اون معاون قدرتمند سابق نیستی. تو فقط ابزار منی.» او هیچ‌چیزی نگفت. فقط سرش را به نشانه تسلیم مطلق پایین انداخت. بازی حالا به طور جدی شروع شده بود و سیستم امنیتی موساد بی‌آنکه بداند، یکی از مهم‌ترین مهره‌هایش را به دشمن واگذار کرده بود. از اسکله خارج شدم و آن شب دوساعتی را پشت هم ضدتعقیب زدم تا خیالم جمع شود کسی دنبالم نیست. وارد خانه امن شدم. یک بطری آب از یخچال گرفتم و تمامش را سر کشیدم. جگرم خنک شد، آنقدر خسته بودم که روی کاناپه، ولو شدم. اما رضوان چه کسی بود که من و ایران حاضر شدیم برای نجات او همزمان با پروژه‌های دیگرمان دست به کار شویم تا او را هرچه زودتر از چنگ رژیم آزاد کنیم؟ رضوان نه فقط یک زندانی یا یک مأمور، بلکه او یک ستون پنهان بود؛ همان ستونی که اگر فرو می‌ریخت، سقف تمام ساختار ضداطلاعاتی اسرائیل بر سرشان آوار می‌شد. هفت سال بود که نفس می‌کشید، اما زندگی نمی‌کرد. هفت سال بی‌نور، بی‌آسمان، بی‌صدا در چنگال یهودیان صهیونیسم، در اعماق سلول‌های بتنی (شیکما) یا همان عسقلان بود. رضوان باید آزاد می‌شد. نه به‌عنوان یک معامله انسانی، بلکه چون او کلید این بازی بود. اسراییل به هیچ عنوان حاضر نبود با هیچ کسی او را مبادله کند. چون صهیونیست‌ها می‌دانستند آزادی او به معنای یک اشتباه استراتژیک دیگر است. این پروژه، مستقیم روی میز من گذاشته شده بود، نه اینکه چون بهترین بودم، بلکه چون بیش از هفده سال در تاریکی‌های تل‌آویو نه مستقیم، بلکه با منبع و چندباری هم به صورت مستقیم خزیده بودم و رژیم را مثل بندهای تنفسی‌اش می‌شناختم. می‌دانستم کدام پیچ را شل کنم تا ستون‌ها بلرزند، و کدام سیم را بکشم تا چراغ‌هایشان خاموش شود.