eitaa logo
مرصاد
627 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت چهل و پنجم دو روز پس از دیدار با گیدئون معاون وزیر جنگ اسراییل، به عمار پیام رمزگذاری شده‌ای را به عبری ارسال کردم: «آوی؛ به نظر می‌رسد زمان بررسی آن محموله‌ای که قبلاً درباره‌اش حرف زدیم و یک‌بار بابتش همدیگر را دیدیم، زودتر فرا رسیده. بهتر است قبل از اینکه به مرحله ارسال برسد، چهار چشم آن را ببینند. قانون همان قانون قبلی است؛ هیچ‌کس مستقیم از انبار خودش حرکت نمی‌کند. فاصله ورودها رعایت شود. به کارشناسان بگو سبک بیایند و من هم فقط برای (بازبینی کوتاه از محموله) می‌آیم. اگر شرایط بارگیری مناسب نبود، معامله به روز دیگری موکول می‌شود. حتی اگر حس اشتباهی داشتید، بدون سوال لغو می‌گردد جلسه. فردا پمپ‌بنزین بین‌راهی در جاده جنوب، ساعت 12.» روز بعد، لحظه دیدار فرا رسید. اطراف پمپ بنزین در جاده جنوب بچه‌ها را دیدم. به عماد و عاصف و صلاح گفتم: «از این لحظه به بعد من و شما، هم دیگر و نمی‌بینیم. نه جلسه‌ای، نه تماس مستقیمی. هرچی لازم باشه از طریق لایه‌ها انجام می‌شه.» خطاب به عمار گفتم: «ایزاک هنوز فکر می‌کنه فقط یک اشتباه گذشته دنبالش اومده. همین تصور و باید با وعده و وعید، در دون اون حفظ کنی. ما وارد مرحله‌ای شدیم که حساس‌تر از مراحل قبلی هست. باید به زودی از این نقطه خارج بشیم. تو در این مرحله، باید از طریق منبع خودت که مسئول دفتر ایزاک هست، اون و به این سمت ببری که با معاون موساد دیدار کنیم. منبع تو باید کاری کنه که ایزاک این دیدار و برای ما فراهم کنه. بهش میگی پرونده استانبول معاون موساد دست یک واسطه افتاده و اون واسطه دنبال خریدار می‌گرده. مردی هست که می‌تونه قبل از فروش، موضوع و جمع کنه. نه برای پول، بلکه برای معامله. صاف می‌ری سر اصل مطلب.» عمار تأملی کرد، سپس گفت: «اگر پرسید اون واسطه کی هست؟» گفتم: «کاری که من بهت می‌گم و انجام بده؛ اگر هم پرسید، می‌گی یک دلال سیاسی و امنیتی منطقه‌ای. اسمش کمال الحارثی هست. متولد عمان؛ شریک یک شرکت تحلیل اطلاعات و ریسک در ژنو. بهش می‌گی کمال الحارثی کارش خرید و بستن پرونده‌هایی هست که اگر باز بشه، برای چند دولت در دنیا دردسر بزرگ و بحران می‌سازه. در واقع کمال، تاجر بحران هست.» نگاهی به اطرافم کردم، گفتم: «موضوع بعدی اینکه یک چیز دیگه‌ای رو هم اضافه کن؛ چیزی که مسئول دفتر ایزاک و مجبور می‌کنه پیام و به ایزاک و ایزاک هم به معاون موساد منتقل کنه...» عمار گفت: «چی؟» گفتم: «اینکه ایزاک ممکنه بخاطر مطامع شخصی و بهره‌وری از این پرونده به نفع خودش و تخریب رقبای سیاسی و امنیتی، بخواد الحارثی و ببینه. مطلقا باید بگی که کمال الحارثی نمی‌خواد با تو حرف بزنه. اخیرا یکی از منابع من بهم گفت ایزاک هنوز هم خیلی سخت به دنبال ارتباط با منه.» عمار با تعجب گفت: «اون خیلی داره خوب همکاری می‌کنه و مشخصه ترسیده... چرا دنبال این باید باشه ببینه تو رو؟» گفتم: «یا دخل من و بیاره، یا اینکه بفهمه این اتفاقات که داره می‌افته توسط من هست یا نه، یا اینکه اگر هم فهمید، مسیر استفاده ما از خودش و عوض کنه. باید یه کم فشار و از روی شخصیت دانیالی من کم کنیم. باید یه مدت ایزاک فکر کنه من نیستم. باید دست به سرش کنیم. باید کمال الحارثی و دوست خودت معرفی کنی و به مسئول دفتر ایزاک هم بگی به هیچ عنوان تو هم حاضر نیستی با ایزاک بشینی و دوست تو، یعنی کمال فقط با کسی حرف می‌زنه که واقعاً درگیر اون شب در استانبول بوده.» عاصف گفت: «و این یعنی مستقیما با معاون موساد دیدار می‌خواهیم. نه واسطه.» گفتم: «آفرین... دقیقا مثل کاری که ایزاک درمورد گیدئون برای ما انجام داد.» ایزاک معنی این جمله را می‌فهمید. به عمار تاکید کردم: «به مسئول دفتر ایزاک تاکید می‌کنی که به بالا دستی خودش بگه که قرار باید کوتاه و بی‌سر و صدا باشه. بدون تیم امنیتی رسمی. یک ملاقات که اگر کسی پرسید، انگاری اصلاً اتفاق نیفتاده. اگر معاون موساد قبول کرد، زمان و مکان و ایزاک پیشنهاد بده. ما فقط تأیید می‌کنیم.» عمار گفت: «احساس می‌کنم منابع ما دارن خسته می‌شن.» گفتم: «مهم نیست؛ انقدر گند زدن که بخوان حالا حالاها به ما سواری بدن. ضمنا، مسئول دفتر ایزاک و نسوزون. تهدیدش نکن. بذار فکر کنه هنوز کنترل داره. بهش یادآوری نکن که چرا داره این کار و برای ما انجام می‌ده. چون آدم‌ها وقتی احساس بدهکاری می‌کنن، قابل پیش‌بینی‌ترن. وقتی هی بهش تاکید می‌کنی ازش چیزی داریم، یه جایی خسته می‌شه و واشر می‌زنه. چون اگر ایزاک بفهمه مسئول دفترش منبع ایران هست، اونوقت ممکنه مسئول دفترش و قربانی کنه تا خودش سلامت بمونه.» عاصف گفت: «اینطور که مشخصه ایزاک تنها کسیه که می‌تونه معاون موساد رو قانع کنه بدون تیم امنیتی، بدون گزارش رسمی، بیاد یه قرار خصوصی.» گفتم: دقیقا همین‌طوره...»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و ششم صلاح گفت: «مشاور ارشد نتانیاهو هست و قدرت داره به هر حال...اما اگر معاون موساد قبول نکنه؟» لبخندی زدم، گفتم: «قبول می‌کنه. چون ماجرای اون شب استانبول فقط یه اشتباه عملیاتی نبود، یه انتخاب بود. اون برخلاف دستور مستقیم عمل کرد. یه مأمور ناتو و یه افسر اطلاعاتی سیا به همراه خانوادش کشته شد. پرونده بسته شد چون افشاش بحران دیپلماتیک می‌ساخت. اما اگه باز بشه؟ نه‌تنها شغلش، بلکه تمام آینده سیاسیش نابود می‌شه و نتانیاهو هم تحت فشار قرار بگیره، رییس موساد و تحت فشار قرار می‌ده.» به عمار گفتم: «یادت باشه؛ حتما باید سوژه‌هامون خوب توجیه بشن تا بتونن معاون موساد و توجیه کنن که منه کمال الحارثی دشمنش نیستم. من راه‌حلش هستم. ایزاک باید همین تصویر رو منتقل کنه و خودش رو هم واسطه مهار بحران نشون بده. نه تهدید، نه باج‌خواهی. فقط یک جمله، اونم اینکه کسی هست که می‌تونه این پرونده رو برای همیشه دفن کنه. اما قبلش می‌خواد صحبت کنه.» سیدعاصف عبدالزهراء لبخند زد، گفت: «پس پرونده استانبول فقط قلابه. ماهی چیز دیگه‌ایه.» هدف من این بود معاون ضدجاسوسی موساد را با این طرفند بیشتر مضطرب کنم؛ چون این‌طوری او می‌فهمید که با یک ایدئولوگ یا دلال فقط طرف نیست، بلکه با کسی روبه‌روست که بازی اطلاعات را مثل تجار و خبره‌های اقتصادی خوب بلد است و اداره می‌کند. با هر کدام از بچه‌ها صحبت کردم و برای روز عملیات توجیهشان کردم؛ آن‌ها رفتند و من هم برگشتم به یکی از برج‌ها که در آن الیاس، یکی از منابع من برای من واحدی را اجاره کرده بود. به دلیل گستردگی نفوذ، ریسک به دام افتادن ما هم زیاد شده بود؛ برای همین، پس از آخرین دیدار با تیم، تصمیم قطعی برآن شد که تمام ارتباطات حضوری و حتی ترددهای ضروری خود را هم، محدود کنیم. از سوی دیگر، ایزاک می‌دانست که اگر بخواهد دست از پا خطا کند، هدف تیر مستقیم غیب قرار خواهد گرفت. نفوذ ما در عرصه تصمیم‌گیری رژیم حالا بیشتر شده بود و چندعنصر رده بالای رژیم، مهره ایران شده بودند. شاید بپرسید همه این موارد نیاز بود مستقیما توسط افسران اطلاعاتی ایران، آن هم در سرزمین اشغالی صورت بگیرد؟ بله، گاهی با منبع و واسطه نمی‌شود اقدام مستقیم انجام داد و باید به قیمت جانت هم که شده، به دل خطر و مبارزه تن به تن گرگ وحشی رفت. مسئول دفتر ایزاک پیام من، یعنی کمال الحارثی را به ایزاک منتقل کرد و ایزاک هم برای انتقال خبر، طبق برنامه ما از روش‌های غیرمستقیم استفاده کرد. او همچنان گیج بود که دارد چه اتفاقی می‌افتد، و همین سردرگمی او را تا پای گور به گور شدن برده بود. تا اینکه حدود ده روز بعد، او از طریق یک واسطه تجاری در شرکت‌های وابسته به یکی از وزارتخانه‌های رژیم، یک درخواست اصلاح پیش‌نویس قراردادی را برای واسه ما در آن شرکت فرستاد. در آن پیش‌نویس، یک عبارت بی‌معنا و تکراری گنجانده شده بود: «تأخیر در ارسال سند شماره ۴۰۲، به دلیل تغییر شرایط اقلیمی در استانبول.» این پیام برای ما یعنی اینکه «ایزاک هماهنگ کرد؛ ملاقات در هفته آینده است؛ موضوع استانبول است.» حالا نوبت عمار بود که این خبر را به من برساند. طبق آخرین قرار، هرگونه ملاقات، توسط هرکدام از اعضای شبکه ما با یکدیگر ممنوع صد درصدی بود تا احتمالات اینکه شاید رصد شویم را خنثی کنیم؛ همین پیچیدگی و تشنه نگه داشتن سیستم امنیتی اسراییل، کار ما را خیلی سخت کرده بود و هماهنگی‌ها را به ناهماهنگی در برخی موارد تبدیل کرده بود. عمار نمی‌توانست با من ملاقات کند، نه در کافه، نه در خیابان. او از روش ارتباط درون محیطی استفاده کرد. قبل از اتمام آخرین دیدار، قرار من و عمار این شد، تا زمانی که معاون موساد به ایزاک جواب بدهد، من هر یک روز درمیان طی ساعتی مشخص و زیر سه دقیقه، از کنار یک کتاب‌فروشی قدیمی در محله یافا رد شوم. او از طریق یک نفر در آن کتاب‌فروشی، یک کتاب خاص را سفارش داد که مشخص بود من به آن علاقه‌مندم. اما راز در خود کتاب نبود؛ راز در برچسب قیمت و کد کتاب بود. او کتابی را انتخاب کرده بود که روی جلدش یک برچسب کوچک سفید داشت. کد آن برچسب دقیقاً همان مختصات و زمان ملاقاتی بود که باید به من می‌رسید. وقتی من کتاب را خریدم و به خانه برگشتم، با دیدن آن کد، تمام قطعات پازل در ذهنم چفت شد. عمار بدون اینکه حتی سایه‌اش را ببینم، تمام مقدمات را در اختیارم گذاشته بود. اما یک عملیات، فقط به خبر دادن نیست؛ به اجراست. موعد دیدار با معاونت ضدجاسوسی سرویس موساد فرا رسیده بود و به سمت محل قرار در حرکت بودم. محل قرار، اسکله‌ای قدیمی و نیمه‌ویران در یافا بود. نقش‌ها از پیش تعیین شده بود. طبق دستور تهران، قبل از ورودم برای این مرحله نباید تنها به محل قرار در این بخش می‌رفتم، اما حضور مستقیم افراد خودم هم در دید مهمان محل قرار، به شدت خطرناک بود.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و هفتم صلاح، نقش چشم پرنده را داشت. او در یک ارتفاع، روی سقف یکی از ساختمان‌های مخروبه، رو به اسکله، مستقر شد. او با تجهیزات دید در شب، تمام محیط را زیر نظر داشت. وظیفه او این بود که قبل از اینکه حتی صدای پاشنه کفش معاون ضدجاسوسی موساد به گوشمان برسد، ما را از هرگونه تعقیب یا حضور مشکوک دیگران با سیگنال‌های نوری بسیار ضعیف باخبرمان کند. در یک کلام، او تامین کننده امنیت محیطی ما بود. وقتی عملیات و نفوذ ما در ساختار رژیم صهیونیستی به این سطح از حساسیت رسید، کوچک‌ترین اشتباه در انتقال اطلاعات یا پوشش امنیتی، می‌توانست حکم تیر خلاص را برای ما داشته باشد. معاون ضدجساسوسی موساد یک هدف عادی نبود؛ او و هر کسی که در آن جایگاه است، کسی است که خودش سال‌ها طراح عملیات‌های ترور و تعقیب بوده، به همین دلیل برای کشاندن او به محل قرار یا همان اسکله، همه چیز باید دقیق و طبیعی جلوه می‌کرد. معاون موساد قرار بود تنها به آن دیدار بیاید. او برای حفظ ظاهر و پوشش این ملاقات غیررسمی، پروتکل حضور کم اثر را انتخاب کرد. او با یک تاکسی زرد رنگ شهری و عمومی که از قبل توسط تیم حفاظت شخصی‌اش بررسی و اجاره شده بود، به سمت منطقه ساحلی یافا حرکت کرد. این تاکسی از بزرگراه اصلی استفاده نکرد؛ بلکه از مسیر فرعی و سنگ‌فرش‌شده پشت بازارهای قدیمی عبور کرد تا احتمال تعقیب فعال را به حداقل برساند. در فاصله دویست متری از اسکله قدیمی، جایی که جاده باریک می‌شد و چراغ‌های خیابانی یکی‌درمیان خاموش بودند، تاکسی متوقف شد. فقط راننده که در واقع محافظ شخصی و آموزش‌دیده او بود، همراهش آمد. راننده در ماشین نشست و خودرو را روشن نگه داشت تا در صورت بروز وضعیت اضطراری، راه فرار باز باشد. معاون ضدجاسوسی موساد، با یک پیراهن مشکی آستین کوتاه و کلاه لبه‌دار مشکی و یک ماسک، پیاده شد. او با گام‌های شمرده و چشمانی که مدام زوایای تاریک بین کانتینرها را اسکن می‌کردند، به سمت نقطه صفر اسکله به راه افتاد. من در تمام این مدت در درون یک ون باری فرسوده که با آرم یک شرکت پخش مواد غذایی در انتهای خیابان ساحلی پارک شده بود، منتظر ماندم. موقعیت من کاملاً کور بود و هیچ دید مستقیمی به اسکله نداشتم تا در صورت لو رفتن قرار، ردیابی نشوم. ارتباط مستقیم رادیویی یا استفاده از موبایل به دلیل امکان شنود فرکانسی و پایش سیگنال‌های مخابراتی توسط موساد، کار را برای ما سخت و پیچیده و ممنوع کرده بود. عمار باید از یک سیستم هدایت بصری و فیزیکی غیرفعال برای اعلام وضعیت استفاده می‌کرد. عمار و صلاح، یک سیستم سه مرحله‌ای چراغ راهنما را طراحی کرده بودند که به واسطه یک فرستنده مادون قرمز غیرمجازی بر روی دکل قایق ماهیگیری متروکه‌ای در انتهای اسکله کار می‌کرد. صلاح که با دوربین دید در شب و حرارتی روی پشت‌بام مشرف به اسکله مستقر بود، ورود معاون موساد و راننده‌اش را تایید کرد. او با یک پالس کوتاه مادون قرمز به عمار فهماند که سوژه وارد منطقه شده و هیچ تیم تعقیب یا پشتیبان پنهانی همراه او نیست. عمار که در یک کافه محلی در آن سوی خیابان نشسته بود و از پنجره به اسکله و دکل قایق نگاه می‌کرد، با دیدن سیگنال صلاح، به سیدعاصف عبدالزهراء فهماند که بازی شروع شده است. سیدعاصف که در نقش ماهیگیری که شب‌ها در اسکله پرسه می‌زند، محیط اطراف کانتینرها را برای آخرین بار بررسی کرد تا مطمئن شود هیچ عامل مزاحم یا دوربین متفرقه‌ای فعال نیست. پس از اطمینان کامل، سیدعاصف دکمه کوچک متصل به چراغ موقعیت‌یاب روی دکل قایق را فشار داد. این چراغ، نوری از خود ساطع می‌کرد که با چشم غیرمسلح اصلاً قابل رویت نبود. اما من از درون ون، از طریق دوربین چشمی مادون قرمزی که به شیشه دودی عقب ون چسبانده بودم، تغییر وضعیت نور را دیدم. نور مادون قرمز روی دکل به مدت پنج ثانیه به صورت ثابت روشن ماند. این یعنی محیط کاملاً پاک است، مسیر تا اسکله امن است، سوژه تنها به سمت محل قرار آمده و تو هم حرکت کن. اگر نور به صورت چشمک‌زن در می‌آمد، به معنای لغو فوری عملیات و خروج من از مسیر فرعی بود. اما نور ثابت، فرمان حرکت من بود. پوششم را فوری تغییر دادم، اسلحه‌ام را زیر کت جاسازی کردم، از در جانبی ون پیاده شدم و با خونسردی به سمت اسکله تاریک قدم برداشتم. سیدعاصف عبدالزهراء و صلاح و عمار کارشان را بی‌نقص انجام داده بودند؛ حالا نوبت من بود که رو در روی معاون ضدجاسوسی و طراح برخی ترورهای موساد بایستم. ❌لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت چهل و هشتم صدای برخورد مکرر امواج به پایه‌های چوبی اسکله، تنها صدای موجود در محل قرار من با معاون ضدجاسوسی موساد بود و با هر قدمی که به سمت انتهای اسکله برمی‌داشتم، می‌دانستم که در واقع دارم به قلب یک میدان مین، قدم می‌گذارم؛ میدانی که من آن را با دقت ریاضی طراحی کرده بودم، اما خب همیشه قرار نبود دو دوتا چهارتا بشود. از کنار کانتینرهای زنگ‌زده گذشتم. بوی روغن سوخته باعث شده بود کمی سر درد بگیرم. وقتی به فاصله دو قدمی معاون موساد رسیدم، ایستادم. به عبری، گفتم: «خیلی دیر کردید، آقای معاون.» او آرام چرخید. بخشی از چهره‌اش در نیم ‌سایه کلاهش پنهان بود، اما می‌توانستم سنگینی نگاهش را حس کنم؛ نگاهی که مثل یک اسکنر، از سر تا پای من رد شد تا کوچک‌ترین نشانه‌ای از مسلح بودن یا استرس را پیدا کند. او حتی یک پلک هم نزد. گفت: «تأخیر، بخشی از پروتکل‌های امنیتی من هست.» گام کوچکی به سمت من برداشت، من هم، بدون اینکه عقب‌نشینی کنم، در جایم ثابت ماندم و به او خیره شدم. فاصله ما به اندازه یک دست بود. در این فاصله، من می‌توانستم ضربان قلب او را حس کنم. سعی کردم برای اینکه اطمینانش را بیشتر جلب کنم، بی‌طرفانه صحبت کنم... گفتم: «شنیدم که پرونده استانبول، خواب و از چشم آدم‌‌هایی که توی حلقه خودت هستن، گرفته. حتی برای کسانی که عادت دارند با خواب‌های شیرین به خانه برگردن.» ماسکش را برداشت، لبخند تلخی زد، گفت: «خواب، لوکس‌ترین چیزی هست که در این حرفه می‌شه بهش امیدوار بود. من برای معامله اطلاعات، اینجا هستم، نه برای صحبت درباره کیفیت خواب این و اون.» لبخندی زدم، اما چیزی نگفتم. او ادامه داد، پرسید: «حالا، بگو ببینم... چقدر از اون چیزی که در استانبول اتفاق افتاده، واقعاً می‌دونی؟ و چقدر فقط بر اساس شایعات وارد این بازی شدی؟» در آن لحظه، در میانه‌ی آن اسکله متروکه، فهمیدم که این فقط یک ملاقات نیست؛ این شروع یک جنگ اطلاعاتی جدید است که در آن، حقیقت، تنها ابزاری برای بقای من است و او اگر ذره‌ای فکر می‌کرد من با تلفیقی از دروغ و واقعیت در این میدان قدم گذاشتم، دخلم را می‌آورد. من در آن لحظه کمال الحارثی بودم؛ دلال بی‌رحم اسرار که می‌دانستم قیمت هر قطره خون در بازار سیاه اطلاعاتی چقدر است. بی‌رحمانه سرم را بالا آوردم و مستقیم به چشمان معاون موساد خیره شدم. لرزشی در نگاهش نبود، اما گشاد شدن مردمک‌هایش را در آن نور کم‌جان اسکله به وضوح می‌دیدم. او منتظر بود که من با ولع یک دلال اطلاعاتی یا یک جاسوس، پیشنهاد بدهم؛ اما این کار را نکردم و اجازه دادم زمان همه چیز را جلو ببرد. به هر حال، بخشی از کار من روانشناسی بود و می‌دانستم با چه کسی طرفم. معاون ضدجاسوسی موساد، دستش را به سمت کمرش برد. با خودم گفتم شهادت حتمی است و او کار من را تمام خواهد کرد؛ شاید در تمام طول عمرم، در بعضی موارد در عملیات‌های درون مرزی و برون مرزی ترسیدم، اما والله در آن لحظه از هیچ چیزی نترسیدم؛ آرزوی من این بود که به دست یهودیان صهیونیست که شقی‌ترین موجودات روی زمین هستند، کشته شوم. صلاح، در تاریکی بالا، آماده شلیک بود و سیدعاصف عبدالزهراء در سایه کانتینر، آماده ورود. ذره‌ای تکان نخوردم. مطمئن بودم بزند، می‌خورد و نمی‌تواند جان سالم به در ببرد. برای این مرحله پیش‌بینی کرده بودیم که حتی اگر شد، سوژه را زخمی کنند و مورد ربایش قرار بدهند. تیم امنیتی من، زبده‌ترین تیم بود و سال‌ها پیش ما معاون اطلاعات اورشلیم را به درک واصل کرده بودیم و حالا هم برای ما کاری نداشت، حتی به قیمت جان خومان. سیدعاصف عبدالزهراء نقش سایه آماده را داشت. او در نزدیکی اسکله، در نقش یک ماهیگیر تنها و بعضاً یک گشت‌زن بی‌خیال، در دسترس من بود. او قرار نبود مستقیماً در این بخش از عملیات شرکت کند، چون قرار نبود هویتش فاش شود، اما وظیفه‌اش این بود که در صورت بروز هرگونه درگیری یا اگر قرارمان از کنترل خارج شد، با سرعت برق وارد عمل شود. سیدعاصف عبدالزهراء، بازوی اجرایی من بود که در فاصله می‌ایستاد؛ نه آنقدر نزدیک که دیده شود، و نه آنقدر دور که به موقع نرسد. پرونده استانبول برای معاون موساد فقط یک شکست نبود، بلکه سیاهچاله‌ی اداری بود که هر لحظه می‌توانست او و نتانیاهو را همزمان ببلعد. دستی به موهایم کشیدم، گفتم: «می‌دونی چرا امروز به جای اینکه این اسناد و برای بخش بازرسی داخلی‌تون، یا برای دفتر نخست وزیری بفرستم یا اون‌ها رو به قیمت خون یک پادشاه به رقبای تو بفروشم، مستقیم به سراغ خودت اومدم؟ چون من به یک گاو شیرده در قامت تو نیاز دارم، نه یک جسد متعفن اطلاعاتی و سیاسی.»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهل و نهم لب‌هایش از هم جدا شد، اما حرفی نزد. من ادامه دادم: «رییس دفتر تو، همون مردی که مثل سایه همه‌جا دنبالت هست، در استانبول دقیقاً چه کار می‌کرد؟ اون سفر کاری کوتاه، بیش از یک هماهنگی اداری بود. تو خیلی خوب می‌دونستی که وزیر انرژی‌تان، سگو، سال‌ها بود که به سرویس امنیتی ایران سواری می‌داد. اما این سگو نبود که در قلعه رو برای ایران باز کرد؛ رییس دفتر تو بود. اون معمار این پل برای ورود به قلعه بود. اون بود که با هماهنگی شخص تو، اجازه داد وزیر انرژی اسراییل در یکی از کشورهای آفریقایی اطلاعات استراتژیک و به سمت تهران نشت بده. و البته... اون‌همه تلاش، بی‌پاداش نموند. 20 درصد از چهل درصد سود استخراج طلا از اون معدن طلا در آفریقا رو، هر ماه تو با واسطه می‌گیری؛ فکر کردی این‌ها از چشم من پنهان مونده؟» چهره‌اش رنگ باخت. این فقط یک تهدید نبود؛ این یک تومار کامل از خیانت سطح یک سرویس اطلاعاتی اسراییل بود. اگر این اطلاعات لو می‌رفت، او نه تنها اخراج، بلکه به اتهام خیانت بزرگ، تا آخر عمر در زندان فوق‌امنیتی می‌پوسید. با عصبانیت، اما صدایی آرام که لرزش را می‌شد در صدایش به وضوح شنید، گفت: «تو از طرف کی اومدی؟ ایران؟ آفریقا؟ چی می‌خوای؟ چقدر می‌خوای؟» خندیدم. به عبری غلیظ گفتم: «پول؟ مشکل همین‌جاست که هنوز تو نفهمیدی با کی طرفی. من کمال الحارثی‌ام. من برای نان و خرده‌ریز اینجا نیستم. من تو رو نابود نمی‌کنم، به یک شرط...» تاملی کرد، پرسید: «چه شرطی؟» گفتم: «اول اینکه دستت و از کنار کمرت بکش بیرون؛ این غلط‌ها به تو نیومده. مورد بعدی اینکه، تو از این لحظه به بعد مهره من هستی. من به دسترسی‌های تو نیاز دارم. به امضاهای تو، به کدهای دسترسی سری موساد به کل اسراییل؛ و به هر اون چیزی که تو رو در این جایگاه طلایی نگه داشته تا حالا.» به چشمانش خیره شدم، طوری که انگار می‌توانستم تار و پود وجودش را ببینم. سیگارش را روشن کرد، با عصبانیت چند پک زد؛ گفتم: «ببین، معاون موساد! من چندتا دیگه مثل تو دارم، اما به نفعت هست که این کار و برام انجام بدی. من یک عملیات بزرگ‌تر در پیش دارم که بدون اجازه و مهر تو، غیرممکن هست...» نگاهی به من کرد، چیزی به جز نفرت و عصبانیت را در چشمانش ندیدم. لحظاتی سکوت کرد، فقط سیگار کشید تا تمامش کرد. گفت: «حرف آخر و، اول بزن. چی می‌خوای؟» گفتم: «آزادی رضوان و می‌خوام.» آب دهانش را قورت داد، با تعجب پرسید: «رضوان؟!» گفتم: «تیم عملیاتی تو چندسال هست که اون و دستگیر کرده. تو باید به من کمک کنی تا این کار و خیلی دقیق، بعنوان یه دلال اطلاعاتی پیش ببرم.» معاون موساد می‌دانست که راهی ندارد. او بین سقوط حتمی و بردگی برای یک غریبه، گیر افتاده بود. گفتم: «امشب و به خونه‌ات برگرد. بخواب، البته اگر می‌تونی. فردا صبح، وقتی به دفترت رفتی، منتظر اولین دستور من باش. اگر یک کلمه به کسی بگی، یا بخواهی اطلاعاتی‌بازی در بیاری، تمام اسناد سهم تو از معدن طلای آفریقا و پیوند رییس دفترت با تهران که با هدایت تو اومد جلو، روی میز نخست وزیر و رییس موساد سبز می‌شه. تو از حالا دیگه اون معاون قدرتمند سابق نیستی. تو فقط ابزار منی.» او هیچ‌چیزی نگفت. فقط سرش را به نشانه تسلیم مطلق پایین انداخت. بازی حالا به طور جدی شروع شده بود و سیستم امنیتی موساد بی‌آنکه بداند، یکی از مهم‌ترین مهره‌هایش را به دشمن واگذار کرده بود. از اسکله خارج شدم و آن شب دوساعتی را پشت هم ضدتعقیب زدم تا خیالم جمع شود کسی دنبالم نیست. وارد خانه امن شدم. یک بطری آب از یخچال گرفتم و تمامش را سر کشیدم. جگرم خنک شد، آنقدر خسته بودم که روی کاناپه، ولو شدم. اما رضوان چه کسی بود که من و ایران حاضر شدیم برای نجات او همزمان با پروژه‌های دیگرمان دست به کار شویم تا او را هرچه زودتر از چنگ رژیم آزاد کنیم؟ رضوان نه فقط یک زندانی یا یک مأمور، بلکه او یک ستون پنهان بود؛ همان ستونی که اگر فرو می‌ریخت، سقف تمام ساختار ضداطلاعاتی اسرائیل بر سرشان آوار می‌شد. هفت سال بود که نفس می‌کشید، اما زندگی نمی‌کرد. هفت سال بی‌نور، بی‌آسمان، بی‌صدا در چنگال یهودیان صهیونیسم، در اعماق سلول‌های بتنی (شیکما) یا همان عسقلان بود. رضوان باید آزاد می‌شد. نه به‌عنوان یک معامله انسانی، بلکه چون او کلید این بازی بود. اسراییل به هیچ عنوان حاضر نبود با هیچ کسی او را مبادله کند. چون صهیونیست‌ها می‌دانستند آزادی او به معنای یک اشتباه استراتژیک دیگر است. این پروژه، مستقیم روی میز من گذاشته شده بود، نه اینکه چون بهترین بودم، بلکه چون بیش از هفده سال در تاریکی‌های تل‌آویو نه مستقیم، بلکه با منبع و چندباری هم به صورت مستقیم خزیده بودم و رژیم را مثل بندهای تنفسی‌اش می‌شناختم. می‌دانستم کدام پیچ را شل کنم تا ستون‌ها بلرزند، و کدام سیم را بکشم تا چراغ‌هایشان خاموش شود.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت پنجاه اما آنچه این مأموریت را ناممکن کرده بود، فقط امنیت جهنمی شیکما نبود، بلکه ارزش رضوان بود. او آخرین زنده مانده از واحد نفوذی‌ای بود که روزگاری ستون فقرات عملیات حزب‌الله در شمال محسوب می‌شد. او تنها کسی بود که دقیقاً می‌دانست کدام خطوط شنود در مرزهای غربی دستکاری شده‌اند، اسامی واقعی سه مأمور دوگانه‌ای که در ارتش اسرائیل جاگذاری شده‌اند، فهرست کامل افسرانی که از طریق قبرس خریداری شده بودند، و در نهایت، نقشه قدیمی سامانه‌ای که اسرائیل سال‌ها برای کشف مسیرهای تونلی حزب‌الله به کار می‌برد؛ او دست پرورده شهید عماد مغنیه و مصطفی بدرالدین بود و این‌ها را موساد می‌دانست. و همین کافی بود که او را هرگز آزاد نکنند. اما رضوان نشکسته بود. اطلاع داشتم که شکنجه، بازجویی‌های ۱۹ ساعته، انزوای مطلق، قطع خواب، محرومیت حسی، هیچ‌چیز او را نشکسته بود. واقعا عنصر قوی و شکست ناپذیری بود. اولین بار وقتی فهمیدم او زنده است که آن پیام رمزگذاری‌شده را سه سال پس از اسارتش توسط کمیته اتاق مشترک ما و حزب‌الله دریافت کردیم: «لباس‌ها را شستم، اما هیچ‌چیز خیس نشد...» سرباز ساده‌ای که پیام را رسانده بود، خودش نمی‌دانست معنایش چیست، اما من فهمیدم. عمار فهمید، سیدعاصف فهمید... یعنی: «سه سال شکنجه، و هنوز لب باز نکرده‌ام و نم پس نداده‌ام...» ما از همان روزهای اول دست به کار شدیم و با سیدحسن نصرالله و دیگر برادرنمان در ایران و حزب‌الله طراحی کردیم که باید چه کار کنیم تا رضوان را از آن مخمصه بیرون بیاوریم. ده‌ها طراحی صورت چذیرفت که یا با شکست مواجه شد، یا اجرا نشد. چنین مردی اگر آزاد می‌شد، می‌توانست اسرائیل را در شمال به عصر حجر برگرداند؛ و حالا معاون موساد، با تمام غرورش، با تمام ژست امنیتی‌اش، با آن صندلی چرخان براقش در طبقه پنجم ساختمان گلیلیت، همان مردی بود که باید درب‌های جهنم شیکما را برای من باز می‌کرد. به سمت او برگشتم. سه روز پس از اولین دیدارمان در کنار اسکله، در یک شب بارانی به سمت ویلایی که برای معاون موساد بود رفتم. از قبل، در اطراف ویلا عاصف و عمار و صلاح مستقر شده بودند. باران شبانه روی پنجره‌های قدی ویلای قیصریه شلاق می‌زد. صدای کوبش امواج مدیترانه از چندصد متری به گوش می‌رسید. اینجا، در این کنج ساحلی و گران‌قیمت، معاون موساد فکر می‌کرد دژی امن برای گریز از آشوب‌های تل‌آویو برای خودش ساخته است. روی دیوارها و درگاه‌ها، چراغ‌های آبی‌رنگ سیستم‌های ضدشنود و مسدودکننده‌های سیگنال جمر به آرامی چشمک می‌زدند و من این تجهیزات را خیلی خوب می‌شناختم. او تمام امواج را کور کرده بود تا مبادا کلمه‌ای از این خانه به بیرون درز کند. نمی‌دانست که این کوری مطلق، بهترین هدیه برای من است. یک بار در عمرم حاج عماد مغنیه را دیده بودم؛ در یک جلسه که حاج کاظم هم در آن حضور داشت. حاج عماد می‌گفت «من معتقدم بهترین ضربه به دشمن، ضربه‌ای نیست که به نقاط ضعفش زده شود، بلکه بهترین ضربه، ضربه‌ای است که به نقاط قوت دشمن زده شود» و این استراتژی سال‌ها بعنوان الگوی عملیاتی من بود. بماند که تیم من چگونه برای ورود من همه چیز را از کار انداخت؛ پس از ورود، روی صندلی چرمی پشت میز کار معاون ضدجاسوسی موساد، در تاریک‌ترین نقطه اتاق نشسته بودم. از قبل ردش را زده بودیم و می‌دانستیم که او قرار است به این ویلا بیاید، چون به شدت فکرش را به هم ریخته بودیم و نیاز به خلوت داشت. حالا پس از سه روز قرار بود به صورت غیر منتظره من را ببیند؛ صدای چرخیدن کلید قفل درب ورودی آمد. بعد، صدای قدم‌های خسته و سنگینش. صدای محافظان را در اطراف حیاط ویلا می‌شنیدم. وقتی وارد شد، کت باران‌خورده‌اش را درآورد، چراغ کوچک رومیزی را روشن کرد و درست در لحظه‌ای که می‌خواست روی صندلی بنشیند، من را دید. به شرط حیات ادامه دارد...
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجاه و یکم سر جایش خشک شد. دستش ناخودآگاه به سمت زیر بغلش، جایی که کلتش قرار داشت، حرکت کرد. سرد و بی‌حرکت، به عبری گفتم: «دستت و بکش عقب. یکی از همراهان من همین حالا از پنجره پشتی باغ با تک‌تیرانداز حرارتیش داره پیشانیت و تماشا می‌کنه. بشین.» آب دهانش را قورت داد. به آرامی روی مبل مقابل میز نشست و سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند؛ گفت: «تو دیوانه‌ای کمال... تو دلال اطلاعاتی نیستی و این فقط یک پوشش بود برای نزدیک شدن به من؛ تو نیروی امنیتی حزب‌الله، یا نیروی اطلاعاتی سازمان مجد حماس هستی... چطور وارد شدی؟ این منطقه تحت الحفظ هست. سیستم‌های امنیتی...» حرف‌هایش را نیمه‌تمام گذاشتم و سوییچ یک تبلت نظامی ضدضربه را لمس کردم. صفحه‌اش روشن شد و نقشه سه‌بعدی زندان شیکما روی میز درخشید. گفتم: «بهتره وقت و تلف نکنیم؛ مهم نیست اهل کجا هستم. مهم اینه سیستم‌های تو فقط برای کسانی کار می‌کنن که از بیرون میان، نه کسی که از درون سیستم خودت کد عبور داره. بگذریم. وقت نداریم... ما اینجا نیستیم که درباره امنیت ضعیف ویلای تو صحبت کنیم. اومدیم تا درباره رضوان حرف بزنیم.» معاون موساد گوشش به صحبت‌های من بود و چشم‌هایش به عکس زندان روی تب‌لت. با دیدن نقشه شیکما، چهره‌اش در هم کشیده شد. با لحنی که سعی می‌کرد اقتدار رو به زوالش را در آن حفظ کند، سرکشی کرد: «رضوان؟ تو عقلت و از دست دادی؟ شیکما یک دژ هست. بند انفرادی بخش امنیتی، پروتکل‌های ویژه داره. انتقال یک مهره ارزش‌بالا مثل رضوان مثل با امضای سه جانبه و تایید مستقیم دفتر نخست وزیری غیرممکن هست. هیچ‌کس نمی‌تونه اون و بیرون بکشه. هیچ‌کس! حتی جسد رضوان و هم...» تبلت را کمی به سمتش سر دادم. گفتم: «بهتره خفه شی! پروتکل اضطراری بند ۳۰۲، تبصره ج قانون اداره زندان‌های نظامی رو که خودت پنج سال پیش برای انتقال اون منبع پرارزش سوری امضا کردی، یادت هست؟» نگاهش روی بندهای قانون قفل شد. ادامه دادم: «وقتی پای بقای خودت وسط باشه، بروکراتیک‌ترین سیستم‌ها هم منعطف می‌شن. پس برای من ادای تنگ‌ها رو در نیار. تو این کار و می‌کنی، چون من می‌خوام. و نقشه‌اش همین جاست.» با انگشت روی صفحه زدم و مراحل را یکی‌یکی نشانش دادم: «گام اول: بحران پزشکی. طی دو روز آینده، یکی از نفوذی‌های ما که در بخش تغذیه شیکما هست، دوز کنترل‌شده‌ای از یک ترکیب شیمیایی خاصی رو به غذای رضوان اضافه می‌کنه. در عرض چند ساعت، علائم یک بیماری مسری و حاد تنفسی ظاهر می‌شه و رضوان و تا مرز فروپاشی می‌بره. پزشک بهداری شیکما یعنی دکتر آهارون، نه تجهیزات احیا داره و نه جرأت نگهداری مریضی با اون شرایط و. طبیعتا، آهارون باید سریعاً درخواست بده که رضوان به تجهیزاتی نیاز داره که فقط در بیمارستان نظامی سوروسکا در بئرالسبع موجود هست.» معاون موساد از این همه تسلط من نسبت به درون زندان و نفرات آن بهت زده شد. به صفحه خیره شد گفت: «پروتکل امنیتی شاباک برای انتقال اون، یک تیم اسکورت کامل با چهار خودروی زرهی می‌فرسته. چرا فکر می‌کنی شاباک احمق هست؟ اون‌ها استعلام موازی انجام می‌دن! چطور می‌خوای از اون عبور کنی؟» به عبری و با عصبانیت پاسخ دادم: «با امضای تو... پس، بهتره ببندی دهنت و به حرفم خوب گوش کنی...» سرش را انداخت پایین و سکوت کرد. گفتم: «اما گام دوم؛ دستور انتقال اضطراری می‌دی. تو دستور انتقال و با طبقه‌بندی (فوق‌محرمانه نظامی) صادر می‌کنی، به این بهانه که نگرانید رضوان قبل از تخلیه اطلاعاتی کامل بمیره و توی تمام این سال‌ها مقاومت کرده. در همین زمان، تغییر مسیر انتقال موضوع دیگه‌ای هست که باید انجام بدی. به محض ثبت درخواست بیمارستان، تو وارد سیستم می‌شی. به بهانه دریافت گزارش‌های اطلاعاتی مبنی بر احتمال ربودن یا ترور رضوان توسط حزب‌الله در مسیر بیمارستان عمومی، سطح امنیت و به "عملیات ویژه موساد" تغییر می‌دی. دستور صادر می‌کنی که رضوان باید با یک آمبولانس بدون آرم و تحت پوشش مأموران خودت به یک نقطه درمانی امنیتی نامشخص منتقل بشه. با این امضا، رضوان از سیستم ثبت رسمی سازمان زندان‌ها خارج و وارد فضایی که من می‌گم می‌شه؛ جایی که هیچ ردپایی وجود نداره. اون مسیری که باید آمبولانس بره کجاست؟ در کیلومتر ۴۲ جاده فرعی منتهی به بئرالسبع، درست در جایی که تپه‌های خاکی مسیر و احاطه کردند و پوشش تلفن همراه و رادیویی به دلیل تداخل‌های محلی صفر هست. ضمنا، اسکورت باید در سکوت کامل رادیویی، در اواخر شب با کمترین نیرو، فقط یک آمبولانس زرهی و یک خودروی پوششی شاباک، انجام بشه. برای راضی کردن شاباک، من کدهای دسترسی قدیمی و اسنادی از فساد مالی معاون شین‌بت و به تو می‌دم تا در صورت دخالت در کار تو، به عنوان اهرم فشار در یک گفتگوی دوستانه بهش یادآوری کنی که دخالتی در پروتکل اسکورت نکنه.» معاون موساد نفسش را حبس کرد. پرسید: «و بعد؟»