(بخش شانزدهم)
11 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
آتش عقبه موشک آرپیجی مرا گرفت.
زانوهایم خم شد و نمیتوانست بدنم را سرپا نگه دارد.
سست و بیحال داشتم روی زمین میافتادم.
یکباره بخش هوشیار ذهنم نهیب زد: «اینجا که جای افتادن نیست! نمیبینی زیر رگبار گلوله است؟ قدم بردار! اگر نتونستی، اون موقع میافتی روی زمین.»
از گیجی که درآمدم، سر آرپیجیزن فریاد کشیدم: «موقع زدنِ آرپیجی، پشت سرت رو نگاه کن!»
برگشت و هاج و واج نگاهم کرد و رفت.
چه دشوار است با دیدگان خودت، شاهد پرواز رفقا باشی و خود جا بمانی.
همیشه در آخرین ساعات و دقایق، حسّ غریبی داری.
زودبهزود دلت برایش تنگ میشود و دوست داری بیشتر با او باشی و از دیدنش سیر نمیشوی.
نگرانش هستی و به خیال خود مراقبش هستی؛
لیکن در بحبوحه درگیری و در معرکه گلوله و خمپاره، بهناگاه فرشتهای میآید و در غفلت تو، او را گلچین میکند و میبرد و برایت فقط نگاهی حسرتآلود باقی میگذارد؛ به همراه آرزویی که شاید دوستان به تو نیز بشارت همراهی دهند.
هنوز که هنوز است، وقتی چشمانم را میبندم، برایم مجسم میشود:
تلوتلوخوران قدمی برداشتم که صدای ضعیف محمدرضا را از پشت سر شنیدم.
فقط چند لحظه از او غافل شده بودم.
در آن سروصدای کرکننده، چطوری صدایش به گوشم رسید!؟
- «جم! دارم میمیرم!»
روی زمین نشسته بود.
پاهایم سست شد.
روبهرویش نشستم.
+ «چی شده؟»
با صدایی ضعیفتر از قبل پاسخ داد:
- «موج گرفتَتَم.»
دیگر چیزی نگفت و روی زمین افتاد.
باعجله بدنش را گشتم.
خونریزی نداشت.
«شکر خدا، تیر و ترکش نخورده؛ فقط موج گرفته و بیهوش شده.»
در دل، خوشحال و آسوده شدم.
اما از همه طرف، تیر و ترکش میآید.
«باید از این وسط ببرمش بیرون.»
یاد چند روز پیش افتادم که در اردوگاه کارون موقع صبحگاه همدیگر را کول کردیم؛
ولی این بار، فرق دارد.
هرکاری میکنم، نمیتوانم روی کولم بگذارمش.
سُر میخورَد و میافتد.
کلافه شدهام.
«ای خدا، مددی برسان!»
همان موقع، محمود رضایی از کنارم رد شد.
دید مستأصل وسط معرکه کنار محمدرضا سعیدی نشستهام.
پرسید: «کیه؟ چی شده؟»
ـ محمدرضاست! بیهوش شده! نمیتونم بذارمش روی کولم و ببرمش!
سریع نشست.
= بذارش روی کول من، ببریمش.
گذاشتمش روی کول محمود رضایی و تا خاکریز بردیمش.
رضا محسنی را کمی آن طرفتر دیدم که داشت زخم یکی را باندپیچی میکرد.
مثل ما کمک آرپیجیزن بود؛ ولی تجربه امدادگری داشت و الآن امدادگری بیشتر لازم بود.
به محمود رضایی گفتم: «بدو برو محسنی را بیار.»
شروع به باز کردن تجهیزات محمدرضا کردم.
رضا محسنی سراسیمه آمد.
کمک کرد محمدرضا را ببریم داخل یک چاله که مثل سنگر بود.
رضا محسنی گفت: «نبض و تنفسش طبیعیه.»
خوشحال شدم.
رضا محسنی دنبال جای تیر و ترکش است، تا پانسمان کند.
دقیقهای نگذشت.
با صدای رضا محسنی به خود آمدم:
= سرد شده! نفس نمیکشه!
شوکه شدم.
سریع گوشم را روی سینهاش گذاشتم؛ صدای قلبش نمیآید.
دستم را روی دهانش گذاشتم؛ نفس نمیکشد.
شروع کردم تنفس دهانبهدهان.
رضا محسنی هم ماساژ قلبی میدهد.
ـ ای خدا! برش گردان!
اما او قرار نبود در میانمان بماند.
= بسه! دیگه فایده نداره؛ شهید شده.
با این حرف رضا محسنی، دنیا بر سرم خراب شد.
مبهوت کنار محمدرضا نشستهایم؛ فتح خاکریز برایمان زهر شد.
برادر کوشکنویی از کنارمان رد شد.
پرسید: «چی شده؟»
بغضم گرفته است.
به پیکر محمدرضا اشاره کردم.
ـ شهید شده.
= از سنگر بذاریدش پایین، و سنگر را گود کنید.
سخت است؛ ولی چاره چیست؟
با سرنیزه شروع به کندن سنگر کردم.
سرنیزه به زمین میخورد؛ اما انگار به قلبم فرو میرود.
زیر لب زمزمه میکنم:
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ؛ فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ یَستَبشِرونَ بِالَّذینَ لَم یَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم أَلّا خَوفٌ عَلَیهِم وَلا هُم یَحزَنونَ یَستَبشِرُونَ بِنِعمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجرَ الْمُؤمِنِینَ.»
«خدایا! آیا ما را هم بشارتی هست؟»
میخواهم بروم و بهجای امنتری ببرمش؛ ولی موقعیت، مناسب نیست.
بلندمان کردند و صد متر جلوتر به خاکریز دیگری بردند.
به خاکریز بعدی که رسیدیم، شروع کردیم به کندن سنگر.
ناگهان متوجه شدم دو تا کلاهخود، یواشکی از آنطرف خاکریز سرک میکشند.
«عراقیاند؟»...
اللهم صل علی محمد و آل محمد
ادامه دارد ...
#تکمیلی_کربلای_پنج
Karbala5(A).mp3
زمان:
حجم:
29.5M
📣📣 فایل صوتی از عملیات تکمیلی کربلای 5 در تاریخ 11 اسفند 1365 گروهان باهنر گردان عمار:
در ابتدای فایل برادر سیروس صابری فرمانده گروهان باهنر فرمان پیشروی به طرف خاکریز نونی دشمن را به نیروها می دهد و دقایقی بعد درگیری بین رزمندگان اسلام و دشمن بعثی آغاز می شود.
یاد همه شهدای عملیات این شب گرامی باد.
🌸عید ولادت خاتم الانبیاء و امام صادق علیهم السلام
مقر الوارثین تخریب لشگر 10
پائیز 1365
ایام ولادت حضرت رسول(ص) بو و روحانی اعزامی به گردان تخریب برگزاری یک تئاتر رو به فرمانده گردان پیشنهاد داد و شهید سید محمد فرمانده تخریب لشگر10 هم پذیرفت.
من و شهید حمید رضا دادو و شهید نصرت خواه هم شدیم نقش اصلی. و یک نقش هم به بزرگتر گردان حاج ابراهیم قاسمی دادند و اون در این تئاتر شد خدمت گذار مدرسه..و حاج ابراهیم هم نه نگفت و خیلی سریع تئاتر آماده شد برای نمایش.
متن تئاتر ، حکایت معروف بازرسی بود که سر کلاس درس حاضر میشد واز دانش آموزان می پرسید در "قلعه خیبر " رو چه کسی کنده... و دانش آموزها اظهار بی اطلاعی میکردند و از معلم می پرسید و اون هم میگفت بچه های کلاس ما بچه های خوبی هستند و در جایی رو نمیکنند. نقش بازرس رو من بازی میکردم و معلم مدرسه "شهید حمیدرضا دادو" و مدیر مدرسه هم شهید نصرت خواه بود. من بعد جر و بحث با دانش آموزان و معلم با عصبانیت به دفتر مدرسه به نشان اعتراض اومدم و رو به مدیر مدرسه کردم و گفتم: رفتم سر کلاس و از دانش آموزان شما سووال کردم "در قلعه خیبر رو چه کسی کند"... نه دانش آموزان تونستند جواب بدهند و نه معلمتون.. و مدیر مدرسه هم با خون سردی گفت:
معلم کلاس درست گفتند بچه های مدرسه ما دانش آموزان با انظباطی هستند و از این کارهای زشت نمیکنند... در ضمن اگر خدای نکرده چنین کاری رو هم کرده باشند من یک دوست آهنگر دارم و از اون میخواهم که در قلعه رو جوش بدهند ودرست کنند اینکه عصبانیت نداره..... من هم که بازرس بودم در حالیکه جوش آورده بودم
صدایم رو برای مدیر بلند کردم وفریاد زدم.. آقای مدیر!!!! از دانش آموز... از معلم واز شما میپرسم در قلعه خیبر رو چه کسی کند نمیدونید.... اینجا بود که حاج ابراهیم قاسمی که کنار سن مشغول جارو زدن بود خودش رو به من رسوند و با عصبانیت دست من رو گرفت و به جای اینکه از پشت سن من رو پایین بیاندازه از جلوی سن تئاتر من رو پرت کرد وسط بچه هایی که توی حسینیه الوارثین داشتند تئاتر نگاه میکردند و با صدای بلند گفت:
در قلعه خیبر رو خودت کندی.😂😂😂
...
.(جعفرطهماسبی)
@mfdocohe🌸
🌸القور القور
🌷شهید «حمزه بابایی» همراه عدهای از رزمندگان، به منطقهی عملیاتی بدر رفته بودند. نمیدانستند منطقه خودی است یا تحت تصرف دشمن، پس از مدتی جستوجو به نتیجهای نرسیدند. کمکم بچهها روحیههایشان را نیز از دست میدادند. «حمزه بابایی» که استاد تقویت روحیه بود، به شوخی رو به بچهها کرد و گفت: «یک راه شناخت خیلی خوب پیدا کردم.» همگی خوشحال دورش جمع شدند و سؤال کردند: «هان بگو. از کجا میشود فهمید وضعیت منطقه را؟» او درحالیکه میخندید، گفت: «از صدای قورباغهها! اگر موسیقی آنها در دستگاه شور باشد، یعنی «قور قور» بکنند، منطقه خودی است و اگر در دستگاه ابوعطا بخوانند و «القور، القور» بکنند، منطقه در تصرف دشمن است.» لبخند روی لبان همه نقش بست....
خاطره ای به یاد شهید عزیز حمزه بابایی
@mfdocohe🌸
www.tebyan.net/SoundGallery2-tarkeshhaye_velghard.mp3_95334.mp3
زمان:
حجم:
790.8K
📚 #کتاب_صوتی
2⃣ قسمت دوم
🔹 ... ترکش بی حیا 😍
🎙با صدای: محمدرضا سرشار
﴿گوینده قصه ظهر جمعه﴾
#ترکشهای_ولگرد
🌹؛🌴🌹
🌴؛🌹
🌹 جنایت در خرمشهر / ۶۷
از زبان افسران حاضر در خرمشهر
┄═❁๑❁═┄
🔸 سرقت خودروها از خرمشهر
سرهنگ دوم منیر مروان العبیدی
در یکی از روزهای گرم تابستان یکی از افسران ارشد به نام سرهنگ ستاد رمزی السامری که فرماندهی تیپ تکاور سپاه سوم را به عهده داشت، یکی از سربازان را فرستاد تا چند دستگاه کولرگازی برای او بیاورد. ایرانیها از این دستگاهها فقط در مناطق جنوب که گرمای تابستان در آنجا بیشتر از مناطق دیگر ایران است، استفاده میکنند. سرهنگ ستاد رمزی از گروهبان صبری رحیم الجبوری سؤال کرد:
آیا می توانی از آن خانه ها برای ما کولر بیاوری؟ گروهبان صبری در جواب گفت چشم جناب سرهنگ، اما یکی از دژبانی های لشکر سوم ممانعت می کند. سرهنگ در جواب گفت نگران نباش من با آنها تماس میگیرم. فرمانده تیپ فوراً با افراد دژبان تماس گرفت. آنها به او گفتند:
جناب سرهنگ جناب فرمانده چنین دستور صادر کرده است. فرمانده تیپ به آنها گفت: ما در اینجا به آن وسایل احتیاج داریم. سپس فرمانده تیپ با النعیمی تماس گرفت. سرهنگ ستاد سامر التکریتی در جواب به او گفت دوست عزیز توجه بفرمایید که ما ارتشی با ارزشهای اسلامی هستیم و به خاطر گسترش ارزشهای اسلامی و بعثی به اینجا آمده ایم. بنابراین صحیح نیست که با این اقدامات به ساحت جناب رییس جمهور اسائه ادب شود، تمام کسانی که در محمره خرمشهر مرتکب سرقت شدند دستگیر و مجازات شده اند. فرمانده تیپ در جواب گفت جناب سرهنگ من برای دفتر کارم در اینجا نیاز به آن وسیله دارم و هرگز قصد این را ندارم که بخواهم آنها
را به بغداد بفرستم. سرهنگ سامر پاسخ داد دوست من تفاوتی نمی کند. این کالاها در حال حاضر نزد ما امانت است و ما منتظر اوامر فرماندهی هستیم تا آنها
را به عنوان غنایم جنگی میان برادران فرمانده تقسیم کنیم. فرمانده تیپ با خشم و ناراحتی افزود: جناب سرهنگ شما دم از ارزشهای متعالی میزنید اما من همین الان که با شما با این تلفن صحبت میکنم صدای کولر و تلویزیون مسروقه در دفترتان را می شنوم. این دو گانگی و نفاق برای چیست؟ مردم را از کارهایی نهی می کنید که خودتان انجام میدهید. خجالت نمیکشید، تا کی میخواهید مردم و خودتان را فریب دهید؟
این سرهنگ همچنان به سخنان عتاب آلود خود ادامه می داد و طرف دیگر نیز می شنید. در این هنگام یکی از افسران ارشد وارد دفتر سرهنگ سامر شد، این شخص از جانب عدی مأموریت داشت تا بعد از آنکه سرقت کالاها با مشکلاتی مواجه شده بود به آن سر و سامان بدهد. نامبرده گوشی تلفن را از سرهنگ سامر گرفت و به کلمات سرزنش آلود طرف مقابل گوش سپرد. فرمانده تیپ میگفت عدی تمام محمره [خرمشهر] را به بغداد انتقال داده است. حرامتان باشد که از ما یک دستگاه کولر را منع میکنید اما خانه های شخصی شما مملو از این کالاهاست، حتی خانه جناب وزیر دفاع در الکراده نیز از این وسایل بی نصیب نمانده است، من نمیدانم فردا شما در محکمه عدل الهی چه جوابی دارید که بدهید؟! فرمانده تیپ گوشی تلفن را گذاشت. در سمت دیگر و در خط میان افسر مهمان به نام سرهنگ ستاد عمر سلمان الخطاب و سرهنگ سامر سخنان زیر رد و بدل شد.
- سرهنگ عمر چرا این حیوان با تو این گونه سخن میگفت؟
- سرهنگ سامر! جناب سرهنگ این روزها افرادی امثال او فراوان شده اند. گمان میکنند این کارها به نفعشان تمام میشود.
- سرهنگ عمر چه می خواست؟
- سرهنگ سامر کولر میخواست.
سرهنگ عمر نیست و نابود شود، ما باید اوامر فرماندهی را نصب العین قرار بدهیم. ایشان موضوع سرقت را منع کرده اند و افراد بلند پایه باید برای خود احترام قائل باشند.
سرهنگ سامر پاسخ داد جناب سرهنگ من این مسأله را با او در میان گذاشتم اما او می گوید که آقای عدی خودش محمره را غارت می کند. سرهنگ عمر گفت نه لعنت بر پدر و مادر او ببین مردم را اگر به آنها میدان داده شود چه میکنند. بر اشراف و بزرگان عراق تعدی می کنند. الله اکبر! جناب عدی خودروها را به مصر هدیه میکند و به فقرا آرد و شکر میدهند. اما اینجا او را متهم به سرقت می کنند! لحظه ای سکوت کرد و افزود واقعیت این است که من از دفتر جناب عدی اعزام شده ام و مأموریت دارم موضوع جمع آوری خودروها و کالاها و نظارت بر این کار را پیگیری کنم.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
پیگیر باشید
#جنایت_در_خرمشهر
#خاطرات_اسرای_عراقی
61.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ یادواره طلبه شهید محمدرضا سعیدی،
از شهدای گردان عمار در عملیات تکمیلی کربلای 5
(بخش هفدهم)
11 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
خطر از بیخ گوششان گذشت
به خاکریز بعدی که رسیدیم، شروع کردیم به کندن سنگر.
ناگهان متوجه شدم دو تا کلاهخود، یواشکی از آنطرف خاکریز سرک میکشند.
«عراقیاند؟»
فریاد زدم: «ایرانی؟ عراقی؟»
جواب نمیدهند و فقط سرک میکشند.
داد میکشم: «بگید قیچی چاقو»
باز هم ساکتند.
فریاد زدم: «سَلّم نَفسک!»
شروع کردند از خاکریز بالا آمدن.
تفنگ را نشانه گرفتم و داد زدم: «ِارمَوا اسلحتکم!»
تنها هستم.
«چرا جواب نمیدهند؟
چرا اسلحه را نمیاندازند؟»
دوباره با تمام قدرت داد میکشم:«ِارمَوا اسلحتکم!»
هیچ توجهی به من نمیکنند.
فرصت، کم است.
دیر بجنبم مرا میزنند و بقیه نیروها را از پشت غافلگیر میکنند.
شروع میکنم به شلیک.
«عجیب است! چرا در این فاصله یکی ـ دو متری، گلوله به آنها نمیخورد و همینجوری از خاکریز بالا میآیند؟»
دقیق نشانه میگیرم و شلیک میکنم.
گلولهها به خاکریز جلوی سرشان میخورد و جرقه میزند؛ اما انگارنهانگار!
عجیبتر آنکه اصلاً به شلیکهای من توجه نمیکنند.
دیگر تمامقد روی خاکریز بالای سرم هستند.
دستشان اسلحه است.
گلولههایم تمام شد.
فرصت تعویض خشاب نیست.
نارنجک را از کمرم برداشتم و درحالیکه انگشتم را داخل حلقهاش انداختهام چشم میاندازم و دوروبرم دنبال جانپناه میگردم.
برای آخرین بار فریاد میکشم: «گردان عمارید؟»
دهانشان باز شد: «نه! گردان مقدادیم.»
آب دهانم را قورت دادم.
خدا رحم کرده بود.
باعصبانیت گفتم:
«آنطرف خاکریز چه میکنید؟
اینجا گردان عمار است.»
گفتند: «گم شدهایم و دنبال گردانمان میگردیم.»
اصلاً نفهمیدند از چه خطری رستهاند؛ آمدند پشت خاکریز و راهشان را کشیدند و رفتند.
هر دم بَرَم به گریه پناه از فراق یار
12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
دوری از پیکر محمدرضا، سخت است.
تا صبح به او فکر میکردم.
آرزو میکنم اشتباه کرده باشیم و محمدرضا از جایش بلند شود و بیاید پیش ما.
هوا روشن شد.
حواسم است جایش را گم نکنم.
مرتب دوربین را میگیرم و به پیکر محمدرضا نگاه میکنم.
نگران خمپارههایی هستم که اطرافش میخورد.
هنوز مجروحان از خاکریز خارج نشدهاند و نوبت به تخلیه شهدا نرسیده است.
نمیتوانم بیشتر صبر کنم.
ظهرنشده با رضا محسنی برانکاردی پیدا کردیم و رفتیم جنازهاش را سر کانال بردیم که دَم دست باشد؛ تا آن را ببرند یا موقع عقب رفتن، با خودمان ببریم.
خبر شهادتش را به کهرام و بقیه دادم.
کهرام، خیلی متأثر شد؛ اما خودش را نگهداشت.
مجید خیری و مسعود شریفی، مجروح شده و عقبرفتهاند.
عجیب است!
هرکس پشت سر من بوده، یا شهید شده یا مجروح!
کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 72
(خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5)
ادامه دارد ...
#تکمیلی_کربلای_پنج
(بخش هجدهم)
12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
آه! از جفای دشمن و آه از فراق یار!
دلم گرفته است.
دارم میپُکم.
مفاتیح را از جیبم درآوردم و مقداری دعا خواندم.
برادر پیکامراد را دیدم و به سنگرش رفتم.
از دیشب که جدا شده بودیم، تا حالا ندیده بودمش.
باتعجب نگاهم کرد.
شلوارِ ششجیب که پایم بود، پارهپاره شده است.
ابروها، موهای صورت و جلوی سرم را آتش عقبه آرپیجی سوزانده و کِز داده است.
دنبال جای ترکش است.
گفتم: «بیخود نگرد؛ خبری نیست.
شلوارم نمیدونم چرا اینجوری پارهپوره شده.
از اقبالم، هرچه تیر و ترکش بوده، شلوار رو پاره کرده و برده؛ ولی به خودم نخورده!»
ادامه دادم: «تو دیشب چرا یکدفعه کپ کردی و نشستی؟»
گفت: «توی سنگر، یک عراقی کمین کرده بود؛ هرکسی رو رد میشد، میزد.
من نشستم ببینم چه خبره؛ شما رد شدید.
تا خواست شما رو بزنه، امونش ندادم و با نارنجک خدمتش رسیدم.»
مکث کرد و بعدش پرسید:
«محمدرضا سعیدی چطوری شهید شد؟»
سخت بود؛ ولی برایش تعریف کردم.
بیانصاف، نه گذاشت و نه برداشت و گفت:
«چرا تو هنوز شهید نشدی؟»
دیگر تاب نیاوردم؛ بغضم که انگار منتظر فرصتی بود، همچون پرندهای قفس را شکست و پرواز کرد و درون سنگر شروع کردم به گریستن.
از خودم بدم میآمد.
شرمسار بودم.
اینهمه میآمدم جبهه؛ شهادت که هیچ، دریغ از یک ترکش ریز!
نکند خدا نظر رحمتش را از من برگرفته و قهر کرده!
هر دم بَرَم به گریه پناه از فراق یار
آه! از جفای دشمن و آه از فراق یار!
نَشِگِفت! اگر شکسته شوم در غمش، که هست
بارم چو کوه و روی چو کاه از فراق یار
گریهام که تمام شد، کمی سبک شدم.
از خدا خواستم اگر لایق نیستم، حداقل زندهبودنم فایدهای داشته باشد.
به نظرم پیکامراد از حرفی که زده بود، پشیمان شد.
بلند شدم تا گشتی داخل خاکریز بزنم.
سمت راست خاکریز، کانال پرورش ماهی قرار دارد.
خاکریز چون گِرد است، به آن نونی میگویند و دورتادورش سنگر است.
سمتوسوی سنگرهای دیدهبانی و تیربار و ادوات، بهسوی بیرون خاکریز است.
با توجه به گرد بودن خاکریز، نیروی مهاجم از هر طرف که بخواهد به آن نزدیک شود، در معرض دید و تیر مدافعان خاکریز است.
به دژی تسخیرناپذیر میماند؛ ولی این دژ تسخیرناپذیر، دیشب به لطف خدا و شهامت و ایثار بچهها فتح گردید.
بیرون خاکریز را که نگاه میکنم؛ تا چشم کار میکند، مواضع دشمن از قبیل دژ و خاکریز و موانع ایذایی است و جایی از دشت را خالی پیدا نمیکنی.
خاکریزهای نونی، در امتداد هم هستند و با کانال به هم متصل شدهاند.
وسط خاکریز، آبگرفتگی است و انبوهی از نیهای بلند که در طول زمان رشد کردهاند، آبگیر را در برگرفتهاند.
میگویند یکی از بچههای خودی را که از عملیات چند شب قبل جامانده است، میان نیها پیدا کردهاند.
بنده خدا، این چند روز چه کشیده است!
فکرش را بکن! چند روز گرسنه و تشنه بین عراقیها گیر افتاده باشی و امیدت فقط به خدا باشد.
در گشتوگذار، به خاکریز قبلی که اکثر شهدا آنجا بودند، رسیدم.
هنوز شهدا را تخلیه نکردهاند.
صحنه عجیبی دیدم.
شهیدی با بادگیر آبی که حفره بزرگی کنار سرش ایجاد شده بود.
تفنگش را به جلو قراول کرده و لوله تفنگش به گونی سنگر گیر کرده و ایستاده شهید شده بود.
یاد این گفته شهید بهشتی افتادم:
«ما راستقامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند.»
هنوز پیکر محمدرضا سعیدی را نبردهاند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
ادامه دارد ...
#تکمیلی_کربلای_پنج
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 مناجاتخوانی
دیدی اومد
همون فراری
نگو که دیگه دوسم نداری
🔸 با نوای
حاج محمود کریمی
#کلیپ
@defae_moghadas
🌸امام و آزادگان
یکی از روزهای ماه رمضان بود. همه روزه بودیم و با اذان مغرب که از بلندگوهای نصب شده در اردوگاه به گوش رسید، همگی آماده شدیم که افطار کنیم.
این اذان از رادیویی که خود عراقیها کنترل میکردند، پخش میشد، اما برایمان خیلی آشنا بود.
صدای مؤذن با حنجره ایرانیهای متدین بیشتر جور میآمد تا یک عراقی. وقتی بلافاصله پس از تمام شدن اذان، صدای حضرت امام در اردوگاه طنین انداخت، تمام ذوقها در لبخندهای ناگهانی شکفت و اشکهای شوق، گونهها را در هم رساند.
سربازان عراقی که تازه متوجه شده بودند موج رادیو را اشتباه گرفتهاند، خیلی سریع رادیو را خاموش کردند.
@mfdocohe🌸