eitaa logo
طنز و خاطرات جبهه
728 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1هزار ویدیو
7 فایل
تنها ره سعادت ایمان ،جهاد ،شهادت مهدی فاتحی @FDocohe
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(بخش بیست و یکم) اسفند ۱۳۶۵ ـ اردوگاه کارون مستی حلال در بهشت‌های پُرنعمت، جامی از نوشیدنی زلال و پاک، گرداگردشان می‌گردانند؛ نوشیدنی سپید و لذت‌بخش برای نوشندگان؛ نه در آن، مایه فساد است و نه از آن، مست و بی‌هوش می‌شوند. (سوره صافات، آیات 43 ـ 47) یکی‌شان چاق بود و یکی لاغرتر؛ البته مثل شخصیت چاق و لاغر تلویزیون نبودند. باهم رفیق بودند و همیشه همراه. آن‌که چاق بود، تکه‌کلامی داشت: «خوبی؟ تو رو به خدا بَرِدَر (برادر).» اوّلین‌باری که او را را دیدیم، فکر کردیم چرا به‌جای احوال‌پرسی، التماس می‌کند؟ نگو ما را سر کار گذاشته است. شب عملیات تکمیلی کربلای5، با دسته جلو آمدند؛ ولی موقع درگیری، تا صبح آن‌ها را ندیدم! بعد از عملیات، معلوم شد رفیق لاغر، همان اوّل کار مجروح شده و بردنش عقب؛ اما ناپدید شدن رفیق چاق، حکایتی داشت که بعد از عملیات در اردوگاه کارون برای ما تعریف کرد. ازآنجاکه رفتن گردان عمار برای عملیات، ناگهانی و بدون برنامه‌ریزی بود، در قرارگاه تاکتیکی چمران، برای شام تن ماهی دادند تا سریع بخوریم و برویم عملیات. قاعده شب عملیات، این است که به نیروها برای اینکه توان داشته باشند، چلومرغ گرم بدهند. اصلاً کنسرو نمی‌دهند؛ چون ممکن است به مزاج افراد سازگار نباشد و وسط عملیات کار دستشان دهد؛ ولی چون عملیات بدون برنامه قبلی به گردان خورده بود، کاری نمی‌شد کرد. اشکال دیگر تن ماهی، این است که تشنگی شدیدی عارض می‌کند. دوستان باتجربه برای اینکه شکمشان خالی نباشد و درضمن، گرفتار عوارض تن ماهی نشوند، به حداقل اکتفا کرده و سه چهارنفری یک تن ماهی را با نان خشک خوردند. دوران جنگ، تن ماهی در شهرها خیلی نایاب بود و فقط در جبهه، آن ‌هم در خط مقدم پیدا می‌شد. این بنده خدای رفیق چاق هم که چشمش به تن ماهی مفت افتاده بود، یک‌تنه تو گوش دو سه تا تن ماهی زده بود! خودش تعریف می‌کرد: «وسط عملیات، از تشنگی داشتم هلاک می‌شدم. خواستم از قمقمه‌ام آب بخورم، دیدم افتاده. دست‌به‌دامن بچه‌ها شدم؛ ولی هیچ‌کس نمی‌تونست توی درگیری، قمقمه‌اش رو در بیاوره و به من آب بده. وقتی‌که خاک‌ریز نونی رو گرفتیم، معاون دسته برادر احمد دهقانی را دیدم؛ بهش گفتم به من آب بده؛ دارم از تشنگی می‌میرم. دهقانی گفت: «قمقمه رو بدجوری نخ‌پیچ کرده‌ام؛ تازه تا وقتی برامون آب نیارن، دست به قمقمه نمی‌زنم.» من گفتم: هر جوری شده، به من آب برسون. چند دقیقه بعد، دهقانی برگشت و یک قمقمه بغلم انداخت و گفت: «بیا این هم آب.» توی تاریکی، قمقمه رو دست‌مالی کردم و فهمیدم عراقیه. به دهقانی گفتم: اینکه عراقیه! ممکنه مسموم باشه! دهقانی گفت: «خیالت راحت! از کمر یک جنازه باز کردم؛ نیم‌خورده بود، مسموم نیست.» من هم که ناچار بودم و داشتم از تشنگی می‌مردم، درِ قمقمه را باز کردم و با ترس و احتیاط، یک جرعه خوردم. چشمتون روز بد نبینه، از نوک زبون تا ته معده‌ام سوخت. با خودم گفتم، حتمی سمی بوده و مسموم شدم. هی با انگشت به حلقم می‌زدم تا بالا بیارم. کم‌کم گیج شدم. چشام سیاهی می‌رفت. گفتم از آثار مسمومیته؛ دارم شهید می‌شم. شروع کردم به چرت‌وپرت گفتن. دیگه نمی‌فهمیدم چه خبره. یکی از فرماندهان گردان اومد و گفت: «چرا بیکار نشستی! یالا سنگر بکن.» من هم با همان حال گفتم: تو چی کاره‌ای به من دستور می‌دی؟ یالّا نصف نیروها را ببر سمت چپ مستقر کن و بقیه رو هم ببر سمت راست! بنده خدا، یک نگاهی به من کرد و پیش خودش گفت: لابد موجی شده و رفت. خلاصه، من هم تا صبح توی حال خودم نبودم و چرند می‌گفتم. صبح که هشیار شدم، فهمیدم قمقمه مسموم نبوده؛ توش مشروب بوده و من نوش جان کرده‌ام. شانس آوردم که شهید نشدم؛ با این وضعیت مست لایعقل، خیلی ضایع بود.» حرف‌هایش که تمام شد، برادر رجب‌زاده با لبخند نمکین و با همان لهجه بامزه مشهدی گفت: «عوضش یک مستی حلال کردی.» با کلام رجب‌زاده، همه زدیم زیر خنده. مستی ما مستی از هر جام نیست/مست گشتن کار هر بدنام نیست ما ز جام دوست، مستی می‌کنیم/خویش را فارغ ز هستی می‌کنیم می، پلیدی را ز سر بیرون کند/عشق را در جام دل، افزون کند چون‌که ما مستیم و از هستی تهی/کی شود هستی، به مستی منتهی؟ مست، یعنی: عاشقی بی‌قیدوبند/فارغ از بود و نبود و چون و چند؟ کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 82 (خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5) ادامه دارد ...
(بخش بیست و دوم) 18 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه پدافندی شلمچه ببین از تو پنهان نباشد که حتی برای پریدن لیاقت ندارم دعا کن که من دیگر آتش بگیرم دعا کن پرنده! که طاقت ندارم چگونه بگویم برایت برادر مجالی برای شهادت ندارم قرار است دوباره برویم شلمچه برای پدافند. برخی دوستان زودتر مرخصی گرفتند و به تهران رفتند؛ اما من ماندم تا با گردان به خط بروم. رضا محسنی که زودتر برگشته بود، توانست در مراسم تشییع محمدرضا شرکت کند. چرا این‌قدر پیکر او، دیر تشییع شده بود؟ گویا هنگامی‌که دستور دادند محمدرضا را در کانال بگذاریم و برویم، آن‌قدر خمپاره به آن نقطه خورده بود که کانال بر روی پیکرش خراب‌ شده و بچه‌های تخلیه شهدا او را ندیده بودند؛ تا اینکه مدتی بعد، هنگامی‌که برادر رضا یزدی متوجه فقدان پیکر او شده بود، به منطقه رفته و او را یافته بود. عازم خط پدافندی شلمچه شدیم. بعدازظهر به خط رسیدیم. رفتیم داخل سنگرهای احتیاط، تا با تاریک شدن هوا برویم جلو. سنگر عراقی است. شمایلی از حضرت علی (ع) به دیوارش آویزان است. یک رساله آیت‌الله خویی هم است. چند نسخه روزنامه عراقی هم پیدا کردم: «الثورة» و «الجمهوریة». خودم را با خواندن روزنامه‌ها سرگرم می‌کنم. در یکی از آن‌ها، مصاحبه با «القائد الرئیس صدام حسین» است. یکی از سوتیترهایش جالب است؛ صدام گفته بود: «هر مادر عراقی که پنج بچه نزاید، خائن است.» دیکتاتورها به بچه‌های مردم مثل گوشت دم توپ نگاه می‌کنند و «هَل مِن مَزید» می‌گویند. برادر کچوئیان گفت: «مفهوم دیگر این گفته، این است که من آن‌قدر در حکومت می‌مانم تا بچه‌هایتان بزرگ شوند.» در روزنامه دیگر، مصاحبه‌ای با یک شخصیت علمی در مورد «شادور» و ارتباط آن با حجاب شرعی است. برادر رجب‌زاده گفت: «شادور، احتمالاً همان چادر فارسی است که عربی شده است.» هوا که تاریک شد، دستور حرکت آمد. به‌ستون شدیم. روبه‌رویمان دژ قبلی ارتش عراق است که اکنون دست ایران است و محلّ پدافند ماست. دژهای عراقی، خاک‌ریزهای بلندی به عرض سه ـ چهار متر است که با غلتک کوبیده شده و داخلش کانال و سنگر حفر کرده‌اند. قبل از دژ، از خاک‌ریز عبور می‌کنیم و به فضای بازی می‌رسیم که گل چسبنده‌ای دارد و حرکت در آن، سخت است. ناگهان، یک نفر از دژ پایین می‌پرد و خودش را به ما می‌رساند. معلوم می‌شود ستون را اشتباه برده‌اند. آن محوطه باز، بین مواضع ما و عراق است. سریع خارج می‌شویم. از اقبالمان، عراقی‌ها ما را ندیدند؛ والا از خجالتمان درمی‌آمدند. بین سنگرهای دژ تقسیم شدیم. فاصله دژ ما و مواضع عراقی که روبه‌رویمان است، کمتر از صد متر است؛ همان محوطه‌ای است که ما را اشتباهی برده بودند. کانال انتهای دژ، مسدود است و آن‌طرفش دست عراق است. سمت راست دژ، کانال پرورش ماهی است. چند روزی را اینجا مهمانیم. ببینم آیا اینجا از پدافند جاده فاو ام‌القصر سخت‌تر است؟ ادامه دارد ... اللهم صل علی محمد و آل محمد
37.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعزام دسته کربلا به پدافندی شلمچه بعد از عملیات تکمیلی کربلای 5 در تاریخ 1365/12/18
🌸 ماجرای کش رفتن کلت برادر حافظ اسد 🔹 خرداد ۱۳۶۱ - قوای محمد رسول الله (ص) به فرماندهی ، برای مقابله با حمله ارتش صهیونیستی به سوریه و لبنان، وارد شده بودند. ، و ، با ژنرال « » جلسه داشتند. رفعت، فرمانده وقت نیروهای مسلح سوریه و برادر کوچک حافظ اسد رئیس جمهور سوریه بود. (وی بعدا به جرم خیانت و کودتا به فرانسه تبعید شد). در میان جلسه، رفعت اسد از موضع بالا و متکبرانه، با صدای بلند خطاب به حرف می زد. 🔸 که این صحنه را دید، خونش به جوش آمد. در گوش گفت: من یک بلایی سر این (...) میارم که دیگه غلط بکنه با این جوری حرف بزنه. ساعتی بعد جلسه تمام شد. که جلوی جمع درحال خروج از ستاد فرماندهی بود، متوجه شد و در گوش هم پچ پچ می کنند و می خندند. 🔹برگشت طرف آنها و با غضب پرسید: چه خبرتونه؟ چی شده که این جوری نیشتون تا بناگوش بازه؟! با خنده گفت: چیزه حاجی ... این رضا ... خود آمد جلو، یک قبضه کلت کمری از جیبش درآورد و درحالی که آن را به می داد، گفت: این کلت، مال اون فلان فلان شدش. حاجی با تعجب پرسید: پس دست تو چیکار می کنه؟ دستواره با خنده گفت: وقتی دیدم اون طوری با داد و فریاد با شما حرف میزنه، گفتم حالش رو بگیرم و این کلت رو از کشوی میزش زدم! با عصبانیت گفت: کلت فرمانده کل نیروهای مسلح سوریه رو از کشوی کارش دزدیدی؟ - نه جاجی، ندزدیدم که، بلند کردم تا حالش رو بگیرم تا بفهمه جلوی ما صداش رو بالا نبره. گفت: مگه تو دزدی؟ دستواره مظلومانه گفت: دزد که نه، ولی خب شد دیگه. حالا چیکار کنم؟ می خوای برگردم پیشش و بگم بفرمایید این کلت شما رو من از کشوی میزت بلند کردم! و هر سه زدند زیر خنده😊 @mfdocohe🌸
🌸سعید و ورزش صبحگاه ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ بعداز نماز صبح که گروهان به خط می شد. اگه نوبت سعید بود که بچه هارو بدواند حال بچه ها گرفته می شد. سعید در دویدن با کسی شوخی نداشت و معمولان کمی بیشتر بچه ها رو می دواند. اعصابها همه خراب. به سعید می گفتند: بابا الان که عملیات نیست اینقدر اذیت نکن. گوش نمی کرد و خلاصه وقتی برای دویدن نوبتش بود حسابی بچه ها از خجالتش در می آمدند. سکوت همراه با ناراحتی از سعید در دویدن حاکم بود. در این موقع ها چند تا از بچه ها سکان کار رو به دست می گرفتند ازجمله حاجیان تا فضای خشک صبح را تلطیف کنن. حاجیان درحال دویدن از صف بیرون می آمد و کنار بچه ها می دوید و شعار می داد و روحیه می داد. بلند می گفت : - گوش کن جهانی.. - گوش کن جهانی.. بچه ها هم که ریتم حاجیان رو می دونستند او را تنها نمی گذاشتند و جواب می دادند. بعد حاجیان ادامه می داد: - این آخرین اخطار است. - ورزش، - اح اح.. - تنبلی _ به به.. و دویدن ادامه داشت و همچنان از کنار تپه ها و راه های بز رو منطقه رقابیه می گذشتیم. ساعت رو نگاه می کردیم تازه ۲۰ دقیقه گذشته بود . خیلی حالگیری بود. باید همین مسیر رو برمی گشتیم. در حال دویدن سعید می آمد کنار حاجیان بهش می گفت : - عباس! برو تو صف - نظم رو بهم نزن بچه ها نظاره گر بودند و لبخند روی لبانشان می‌نشست. و یادشون نبود درحال دو هستند و پیوسته به شعارهای عباس جواب می دادند. محمدنژاد از خاطرات عملیات والفجر مقدماتی در منطقه رقابیه. ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌ شهید_سعید_جهانی شهید_عباس_حاجیان @mfdocohe🌸
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جنوب، قبله‌ی دل‌هایی‌ست که گم شده‌اند... روایت تحول سفر راهیان نور، تجربه‌ای عمیق و سرشار از معنویت است... راهیان نور دانشجویی ۱۴۰۴ 🥀 @yousefi_ravi باماهمراه باشید
🍂 🔻  باغ ملکوت قسمت ۲ خاطرات آزاده               مهدی لندرودی ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ▪︎ چفیه‌های گل‌آلود جزیره مجنون جنب و جوشی برپا بود و همه در تکاپو بودند، هرکس چیزی می‌گفت. فرمانده گروهان گفت: «تو لازم نیست بیایی.» اما گفتم: «حالم خوب است.» سپس پرسیدم: «راستی کجا می‌رویم؟» آهسته پاسخ داد: «به کسی نگو! ما عازم جزیره مجنون هستیم.» اتوبوس‌ها آمدند. گفتند: «عکس دسته‌جمعی بگیرید، شاید شهید شوید.» عکس گرفتیم. حالم زیاد خوب نبود، سرم درد می‌کرد و بدنم سنگین شده بود. دست‌هایم به کار نمی‌رفت، اما بچه‌ها مشغول بودند و وسایل را بار کامیون کردند. سوار اتوبوس شدیم. از شش نفر فقط من و حبیب شیری مانده بودیم. چند قرص خوردم و خوابیدم. ماشین تکان می‌خورد، انگار لالایی می‌خواند... وقتی بیدار شدم، شنیدم: «ده کیلومتر تا پل دختر!» با خودم گفتم: «حتماً می‌خواهد دور بزند.» دوباره خوابیدم. زمانی که بیدار شدم، نمی‌دانستم چقدر گذشته است، اما تابلویی دیدم که رویش نوشته بود: «شصت کیلومتر تا همدان.» پرسیدم: «حبیب! داریم کجا می‌رویم؟» - «نمی‌دانم! کسی نمی‌داند.» گفتم: «همدان کجا و جزیره مجنون کجا؟» به همدان رسیدیم و به پادگان اعزام نیرو رفتیم. هوای سرد، حالم را بهتر کرد اما هر چه می‌خوردم، تلخ بود. صبح روز بعد دوباره راه افتادیم. پرسیدم: «داریم می‌رویم به کردستان؟» - «نه، ما را برای از کار انداختن ماهواره‌های دشمن دوباره به دزفول خواهند برد.» هر کس چیزی می‌گفت، اما ما در مسیر سه‌راهی قزوین بودیم. «داریم می‌رویم برای دیدار امام؟» ساعت هفت به تبریز رسیدیم. - «خوب شد، چند روزی می‌توانیم مرخصی بگیریم.» اما اتوبوس بی‌وقفه به سمت آذرشهر رفت. هاله‌ای از ابهام چهره همه را پوشانده بود. سؤال بزرگی در دل همه ریشه دوانده بود: کجا می‌رویم؟ از مقابل پادگان هفت‌تیر و خاصبان گذشتیم و شب‌هنگام به پادگان مراغه رسیدیم. سه آسایشگاه برای استراحت ما در نظر گرفته بودند. جای مرتبی بود و احتمال رفتن به کردستان قوت گرفته بود. فردای آن روز به حمام بزرگ پادگان رفتیم، و آب ولرم چقدر چسبید. چند روزی را در آنجا گذراندیم، به قدم‌زنی پرداختیم و در نماز جماعت‌ها و مراسم عزاداری شرکت کردیم. صفای آن روزها هرگز از یادم نخواهد رفت. بالاخره راهی اشنویه شدیم و در مدرسه‌ای ساکن شدیم که برای چهارصد نفر تنها سه دست‌شویی داشت! بعدازظهر، حوالی ساعت دو بود که کمپرسی‌ها آمدند. تجهیزات خود را برداشتیم و سوار کمپرسی‌هایی شدیم که گل به بدنه‌هایشان مالیده بودند. پرچم‌هایی نیز همراه داشتیم و هنگام عبور از داخل اشنویه، یک رژه حسابی رفتیم. کم‌کم از اشنویه خارج شدیم. فضا سرسبز بود و جاده خاکی. آن روزها، همه چیز را چه ساده و چقدر زیبا می‌دیدیم؛ از ارتفاعات گرفته تا دره‌های عظیم. باد تندی می‌وزید و گردوخاک ماشین‌های جلویی را به چشم‌های ما می‌پاشید. یک استوار و یک سرگرد ارتش، با جیپی جلوتر از همه حرکت می‌کردند. پس از چهار ساعت، در جایی توقف کردیم. آبی به سر و صورتمان زدیم و چفیه‌هایمان را خیس کردیم؛ البته بعد از سوار شدن و حرکت ماشین‌ها، حسابی گلی شدند! از گرمای طاقت‌فرسای خوزستان رسته بودیم و حالا در میان کوهسارها و در حاشیه رودخانه بودیم. هنوز به جنگل نرسیده بودیم. غرق تماشا بودیم که ناگهان گلوله‌ی توپی کنار جاده فرود آمد. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ لا حول و لا قوه الا بالله
(بخش بیست و سوم) اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه اجساد بی‌صاحب روزها در سنگرهای استراحت محبوسیم و شب‌ها داخل سنگرهای نگهبانی مشغول نگهبانی هستیم. سنگرهای استراحت، از سنگرهای خطّ پیشانی فاو ام‌القصر هم کوچک‌تر است. بوی تعفن اجساد بی‌جان عراقی، آزاردهنده است؛ مخصوصاً موقع نگهبانی. یک‌شب که از بوی جنازه کلافه شده بودم، رفتم یک سنگر دیگر گلایه کردم. بنده خدا گفت: «بااحتیاط سرت را بلند کن و لب سنگر را نگاه کن.» چشمم به‌ردیف پوتین‌های عراقی افتاد که جنازه‌هایشان لب کانال است. باز اجساد قسمت ما را بچه‌های تخلیه که بادگیر و دستکش و چکمه بلند پلاستیکی تنشان بود، هُل داده بودند و انداخته بودند پایین دژ. امکان دفن جنازه‌ها نیست و اجساد بی‌جان مدت‌ها زیر آفتاب و باد و باران می‌ماند. بالأخره، این جنازه‌ها صاحبانی دارند که چشم‌انتظار عزیزانشان هستند. ای‌کاش گروهی بین‌المللی همت می‌کرد و بین دو کشور واسطه می‌شد تا گروه‌های بی‌طرف در زمان آرام بودن جبهه و پایان عملیات، می‌رفتند و اجساد را برمی‌داشتند و تبادل می‌کردند و خانواده‌ها را از بلاتکلیفی درمی‌آوردند. *** یک‌شب دادوفریاد یک افسر عراقی به گوشمان رسید. داشت نیروهایش را جابه‌جا می‌کرد و سر نیروها داد می‌زد. آنجا بود که متوجه شدم عرب‌ها به سبب ادای مخارج حروف، نمی‌توانند خیلی آهسته حرف بزنند و پچ‌پچ کنند؛ همیشه تُن صدایشان بالاست. سریع منور زدیم. ستون عراقی را دیدیم که بین ما و دژ عراق است؛ همان‌جایی که ما شب اوّل، اشتباهی رفتیم. نمی‌دانم راه را اشتباه آمده بودند که از آنجا سر درآورده بودند یا قصد تک ایذایی داشتند. درهرحال، دادوفریاد فرمانده‌شان موقعیتشان را لو داد و ما هم از خجالتشان درآمدیم. کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 88 (خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5) ادامه دارد ...
(بخش بیست و چهارم) اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه آستانه طاقت آتش شدیدی روی خط است. خمپاره صد جدیدی که ارتش عراق آورده، بدجوری موی دماغ است. لامصب، مثل خمپاره شصت بی‌صدا می‌آید؛ اما قدرت تخریب و ترکشش زیاد است. غیر از خمپاره صد، عراق از گلوله‌های خمپاره جدیدی استفاده می‌کند که به «خمپاره زمانی» معروف است. فیوز مجاورتی دارد و قبل از برخورد با زمین، منفجر می‌شود؛ یعنی وقتی نشسته‌ای، بی‌هوا بالای سرت خمپاره‌ای منفجر می‌شود و بند دلت را پاره می‌کند. از همه طرفت، ترکش رد می‌شود؛ باید چمباتمه بزنی و خودت را جمع کنی و اگر خیز بروی احتمال خوردن ترکش بیشتر می‌شود. معمولاً عراقی‌ها در ریختن آتش، دست‌ودل‌باز هستند و مثل ما محدودیت قبضه توپ و خمپاره و گلوله ندارند. گاهی اوقات، آتش‌باری‌شان طاقت‌فرسا می‌شود. آن‌وقت قبضه‌های خمپاره بی‌وقفه روی خط آتش می‌ریزند و همه مجبور می‌شوند به سنگر پناه ببرند. رفت‌وآمد داخل کانال، به حداقل می‌رسد و تنها افرادی بیرون‌اند که باید سر پست دیده‌بانی باشند. همه داخل سنگرها چمباتمه می‌زنند و از تنگی جا، به هم می‌چسبند. صدای شلیک خمپاره و انفجارشان در هم می‌آمیزد و انفجار خمپاره‌ها مثل دفّه قالی‌بافی رج‌به‌رج خط را می‌کوبد و رفت‌وبرگشت می‌کند. وقتی به سنگر نزدیک می‌شوند، صدای انفجارها مهیب‌تر می‌شود و سنگر، محکم‌تر تکان می‌خورد. در این موقع، وقتی زیر نور لرزان فانوس نفتی که با هر انفجار تکان می‌خورد و تا مرز خاموشی پیش می‌رود، به چهره‌ها نگاه می‌کنی، عده‌ای را بی‌خیال و خونسرد می‌بینی. برخی لبشان به ذکر و دعا مشغول است و هنگامی که انفجار نزدیک می‌شود، صدای ذکرشان بلند و واضح می‌شود و بعضی هم رنگ رخساره‌شان پریده و با هر انفجار، به خود می‌لرزند و چشمان خویش را تنگ می‌کنند و یا می‌بندند و پلک‌ها و دندان‌ها را به هم می‌فشارند. کم‌کم تاریکی داخل سنگر، همراه گردوغباری که با هر تکان و لرزیدن سنگر در هوا معلق می‌شود و کمبود اکسیژن، باعث می‌شود نفس کشیدن سخت شود و روی سینه احساس سنگینی کنی. لامصب، عین افرادی می‌شویم که توی تابوتی زنده‌به‌گور شده‌اند و منتظر رسیدن نکیر و منکرند. انفجارها مثل ضربات پتک بر سرت فرود می‌آید و زوزه مرگ‌بار فرود آمدن خمپاره‌ها و سپس صدای انفجارشان، در گوشَت می‌پیچد. این وضعیت ممکن است ساعت‌ها ادامه یابد و عراقی‌ها ول‌کن نباشند. زمان به‌کندی می‌گذرد و نزدیک است به ستوه بیاییم. اعصاب بعضی به آستانه تحریک نزدیک شده است و چشمشان تیک می‌زند. باید مراقب باشیم کسی به سرش نزند و برای خلاص شدن از این اضطراب، از سنگر بیرون نرود. بعضی خمپاره‌ها نزدیک سنگر فرود می‌آید و با انفجارشان همه‌چیز زیرورو می‌شود. فانوس نفتی در اثر موج انفجار، خاموش و همه‌جا تیره‌وتار می‌شود؛ گوش‌ها کیپ می‌شود و طنین سوت بمی در کله‌ات پژواک پیدا می‌کند؛ فضای سنگر با غباری سنگین پُر می‌شود و نفس کشیدن سخت‌تر از قبل می‌گردد؛ اسباب و تجهیزاتی که گوشه و کنار سنگر آویزان و لابه‌لای تراورس‌های سقف جا داده‌ای، روی سر و کولت می‌ریزد و افراد که قبلاً از تنگی جا به هم چسبیده بودند، روی‌هم ولو می‌شوند. (ادامه در پست بعدی)👇
در ثانیه‌های اوّلِ پس از انفجار، هنوز گیج و منگی؛ فکر می‌کنی سنگر خراب ‌شده است؛ وقتی گیجی می‌رود، اوّل دنبال جراحت خودت و دیگران می‌گردی؛ اسم هم‌سنگران را صدا می‌کنی تا از حالشان باخبر شوی؛ به‌تدریج که مطمئن می‌شوی خمپاره نتوانسته وارد سنگر شود، لبخند رضایتی بر صورتت نقش می‌بندد و شروع به جمع‌وجور کردن اوضاع و برگرداندن وضعیت سنگر به حالت قبل می‌کنی و بساط گفت‌وگو و شوخی که معمولاً موضوعش وقایع حین انفجار خمپاره است، پهن می‌شود. «شکر خدا، این‌یکی به‌خیر گذشت.» اگر ریختن آتش سنگین زیاد طول بکشد، در ذهنمان خطور می‌کند شاید «آتش تهیه حمله» است و باید خود را آماده درگیری و مقابله با تک عراقی‌ها کنیم. سعی می‌کنیم اسلحه و تجهیزاتمان آماده و دمِ دست باشد. در خاطرمان مرور می‌کنیم چقدر مهمات داریم و کجا هستند. بررسی سلاح و تجهیزات، خودش مشغولیتی می‌شود تا حواسمان کمی از خطری که ما را فرا گرفته است، پرت شود. آن‌ها که تجربه بیشتری دارند، یا از روحیه قوی‌تری برخوردارند، سعی می‌کنند فضا با را شوخی و گفتن خاطرات، قابل‌تحمل کنند. اگر آتش‌باری طول بکشد، از برخی سنگرها صدای خواندن قرآن یا دعای دسته‌جمعی بیرون می‌آید. معمولاً کسی زیر آتش سنگین، دل‌ودماغ خوردن ندارد. با هر رفت‌وآمدی داخل کانال، گوش‌ها تیز می‌شود تا بفهمیم چه خبر شده است؟ آیا خمپاره سنگری را خراب کرده است؟ کسی شهید یا مجروح شده است؟ عراقی‌ها دارند جلو می‌آیند؟ سرانجام، عراقی‌ها فتیله آتش‌باری را به‌تدریج پایین می‌کشند. گاهی هم ناگهان قطع می‌شود و سکوت سنگینی سراسر خط را در برمی‌گیرد. یواش‌یواش داخل دژ، زندگی به جریان می‌افتد. از سوراخ سنگر، به بیرون سرک می‌کشیم. یک‌نفر یک‌نفر، از سنگر بیرون می‌زنیم. اوّلش چشمانمان را تنگ می‌کنیم تا به نور بیرون عادت کند. بدنمان را که ممکن است ساعت‌ها در هم فرورفته باشد، کش‌وقوس می‌دهیم تا خستگی‌اش در رود. با ولع هوای تازه بیرون سنگر را که بوی خرج سوخته خمپاره می‌دهد، به ریه می‌فرستیم. به سایر سنگرها سر می‌زنیم و احوال می‌پرسیم. نقاطی از کانال، با انفجار خمپاره خراب‌ شده است که باید درست شود. چیزی نمی‌گذرد که یادمان می‌رود در چه مخمصه‌ای گرفتار شده بودیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد ادامه دارد