eitaa logo
مِیعادِ دِل
795 دنبال‌کننده
96 عکس
41 ویدیو
13 فایل
- بسمِ‌او .💚 - میعادِدل‌جایی‌که‌ثانیه‌ها‌بویِ‌سجاده‌وحرم‌میدهند .‌ - اینجا؟!پناهگاهی‌‌برای‌دل‌های‌بی‌قرار جایی‌که‌در‌سکوتِ‌شب‌‌آیه‌آیه‌به‌خدا‌نزدیک‌میشویم! - اینجا‌آرامش‌رنگِ‌دلتنگیِ‌تو‌را‌دارد! - آوای‌حسین: @astane_del - کپـی؟! فرهنگ‌حسنه‌ی‌فوروارد
مشاهده در ایتا
دانلود
یروزی کارتر گفت همه چی به نفع ما بود ، اما خدا با خمینی بود و هم اکنون صدای رعد و برق... خدا داره قدرتشو نشون میده میگه ببینید من با ملت ایرانم صداشونو می‌شنوم الان هم خدای خمینی با ماست🥺💚 الحمدالله رب العالمین 💚
حاج طاهر سقط فروش: ⭕️ شهیدی که دیروز عصر منزلش رفتیم با همه شهدا فرق داشت، آخه کنار رهبر شهیدمون به شهادت رسیده بود پسرش میگفت ازبابام پرسیدم کار شما چیه ؟ گفت من اسمم، شغلم رو نشون می‌ده: غلامعلی. شهید غلامعلی، غلام سیدعلی، ۴۰ سال به رهبر عزیزمون خدمت کرده بود و آخر هم در کنار رهبر بشهادت رسید. 🔹️او منزلی در جنوب شهر تهران، منزلی قدیمی در یک نقطه بسیار قدیمی داشت. دم در منزلشون دیدم خانم الهام چرخنده هم اومده تا از این لحظات، مستند بسازه و صحبت‌ های خانواده شهیدو ثبت کنه. وارد خونه که شدیم باورم نمی‌شد! یعنی این خونه ی کسیه که ۴۰ سال خادم شخص اول مملکت بوده؟! مگه همه جای دنیا، مردم خودشونو به مسئولین نزدیک نمیکنن که برا خودشون کاخ‌ و ویلا دست و پا کنن؟ اما یک خونه ساده در جنوب شهر با یک دست مبل والسلام. 🔹️همسر شهید شروع کرد به گفتن: همسرم آقا رو خیلی دوست داشت. چند روز هم نمیتونست از آقا جدا بمونه. ایام کرونا وقتی میرفت پیش آقا ۲۱ روز پیش آقا میموند که یه موقع رفت و آمد نکنه و آقا مریض بشن. میگفت فقط آقا سالم باشن. میرفت با پول خودش برای آقا خرید میکرد و پولی که آقا بهش میدادن رو برای خونه خودمون خرج میکرد که زندگیمون برکت بگیره. من ۱۴ سال باهاش زندگی کردم، اما انگار چهارده سال توی بهشت بودم. چهارده سال بهشتی... 🔹️این دو سه روز آخر انگار خیلی نورانی‌ تر شده بود. دو روز قبل شهادتش میگفت به آقا گفتم دعا کنید من شهید بشم و آقا فقط منو نگاه کرد و هیچی نگفت. بهش گفتم مثلا نگفتن ان شاءالله بعد از ۱۰۰ سال و اینجور حرفا؟ غلامعلی گفت نه! حضرت آقا فقط منو نگاه کردن و دو روز بعد هم در کنار حضرت آقا به شهادت رسید. البته اگه میموند دق میکرد. نمیتونست نبود آقا رو دووم بیاره. اون روزی که بیت رو زدن، گفتیم غلامعلی فدای سر آقا! فقط خدا کنه آقا زنده باشن. (اینجا یاد حضرت ام البنین سلام الله علیها افتادم، که وقتی خبر شهادت پسرش رو دادن، گفت از حسین علیه السلام چه خبر؟ فقط از حسین بگو...) 🔹️از همسر و پسر شهید در مورد برنامه ی غذایی آقا پرسیدیم. _ غلامعلی هفته‌ای دوبار از بیت مقداری از غذای آقا رو تبرکی می‌آورد. غذاهای آقا چیزایی مثل اشکنه و ماش‌ پلو بود. میگفت دو بار به آقا گوشت دادیم. آقا گفتن مگه همه ی مردم میتونن گوشت بخورن؟ برای من دیگه گوشت نذارید. به غلامعلی اعتراض میکردم که چرا انقدر به آقا سیب‌ زمینی می‌دید؟ واقعا آقا با این غذاهایی که میخورد، فقط خدا حفظش کرده بود. حتی همین سیب‌ زمینی رو هم حضرت آقا میگفتن سه، چهار تا دونه بیشتر نگیرید. حتی اگه مثلا کبریت هم میگرفتن، یه قوطی بیشتر نمیگرفتن. 🔹️خدا نگذره از اونایی که به ایشون تهمت میزدن. این سبد غذایی رهبر یه مملکت بود!😭 اگه یه وقت برای نوه‌هاشون جشن تولد میگرفتن یا مراسمی چیزی بود،الویه و آش درست میکردن، این غذای تجملاتی آقا بود. (حاج خانم که اینو گفت، بچه‌ها شروع به گریه کردن...) 🔹️(_ هیچکس قابل قیاس با حضرت مولا نیست_ اما من یاد این قضیه تاریخی افتادم: عده‌ای به خادمان امیرالمومنین علیه السلام اعتراض کردن که چرا نون‌ هایی که شما میل میفرمایید انقد خشکه؟ و خادمان گفتن مولا درِ کیسه ی نونها رو یه جوری مهر و موم کرده که ما نتونیم حتی به نونها کمی روغن بمالیم؛ و این آقایی که ما دیدیم، قطره‌ای از دریای فضائل امیرالمومنین ع بود) 🔹️حاج خانم میگفت شهید سید علی خامنه‌ای خیلی به اسراف حساس بودن، وقتی توی خونه مشغول مطالعه بودن، همه چراغ‌ها رو خاموش میکردن و فقط یک چراغ رو روشن میذاشتن. ▪️حین صحبت از شهید و رهبر شهید، یه مُهر آوردن و گفتن آقا با این نماز میخونده 😭 مهر رو دست به دست چرخوندیم، مهر به دست هرکس میرسید به قلبش میچسبوند و شروع به گریه میکرد چندتا ازرفقا که زرنگتر بودن مهر رو گرفتن و رفتن یه گوشه‌ای و باهاش مشغول نماز شدن نمازِ گریه!😭🖤 اصلا حال و هوای خونه عجیب بود هرکسی یه حالی داشت. مهر به دست خانم چرخنده رسید، چادرش رو روی سرش کشید و مهر رو زیر چادرش برد و شروع به گریه کرد. انگار همه با این مهر خاطره‌ ها داشتند😭🖤 🔹️پسر شهید صالحی میگفت این چند وقته پسر آقا (آسید مجتبی خامنه‌ای) خیلی هوای ما رو دارن و دائم می‌پرسن همه چی سرجاشه؟ مشکلی چیزی ندارید؟ 🔹️پدرم یه وقتایی لباس آقا رو می‌آورد خونه تا مادرم باافتخار لباس آقا رو بشوره. مادرم قبل از اینکه لباس رو با آب خیس کنه، با اشک چشمش خیس می‌کرد. پدرم می‌گفت آقا شب‌ ها ساعت ۱:۳۰ بلند میشه تا نماز بخونه و پدرم قبل از ایشون بلند میشد که اگه آقا چایی خواست، چای تازه براشون دم کنه و خلاصه هوای آقا رو داشته باشه.😭
نزدیکیم به چهلم...
بسم الله الرحمن الرحیم
و قسم به خستگی چشمانش که أللهم إنا لا نعلم منهم إلا خیرا... ماه رمضان... ماه بندگی ماه برکت، رحمت و مغفرت شروع شده بود . روزها در حال گذر بود و هرروز نزدیک تر میشدیم به پایان این ماهِ عزیز... سحر گاهِ دهمین روز از ماه رمضان هم گذشت. بعد از نماز هم مثل این ده روز، چراغ مطالعه روشن شد، زمان در حال گذر بود و من هم مشغول مطالعه‌ی دوباره‌ی نحو زمان رفتن فرا رسید... لباسهایی که با وسواس خاصی انتخاب میشد در تنم نشست و خود را در آینه وارسی کردم . برخلاف سبز پوشیِ هرروز، اینبار مشکی، به مناسبت شهادت خانم حضرت خدیجه(سلام الله علیها) عینک در قاب چشمانم،چادر روی سرم و کوله بر دوشم قرار گرفت. بسم الله الرحمن الرحیم گویان از خانه خارج شده و راهی شدم سمت حوزه . همانند ۹ روزِ گذشته به دلیل نخوردن صبحانه، برق حوزه به دستان من روشن شد. هیچکس نبود، حوالی ساعت ۷:۳۵ دقیقه بود و این یعنی ۵ دقیقه ای مونده تا شروع دعای توسل توسط من. ذوقی که داشتم قابل وصف نبود، منتظر ظهری بودم که استاد با صوتی دلنشین قرآن رو تلاوت میکنن. قرآنی که هرروز در فضای دلنشین حوزه عبدالعظیم تلاوت میشد، امروز مزین میشد به روضه حضرت خدیجه و تلاوتی نورانی. البته فقط من و مسئول فرهنگی خبر داشتیم با دوسه‌ نفر از دوستانِ نزدیکم. نویسنده: میم_ حِ ادامه دارد... مِیعادِ دِل: قراری با جانان، در سکوتِ شب👇 @miade_del
البته موضوعِ سِرّی نبود اما خب به دوستانم خبر داده بودم که بعد از کلاس خونه نرن. رأس ساعت ۷:۴۰ دقیقه در سالن سطح دو حاضر شدم و بعد از روشن کردن میکروفن، دوستانی که تازه اومده بودن رو دعوت کردم به خواندن دعای توسل و بسم الله گویان شروع کردم: اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک بنبیک و نبی الرحمة محمد صلی الله علیه وآله.... بعد از اتمام دعا به کلاس رفتم، استاد هم وارد کلاس شده و تدریس کردن اما از اواسط کلاس حال بدی در احوالاتم پیدا شد، انگار که اصلا سر کلاس نباشم، نمیدونم برای جوّ کلاس بود یا حال خودم اما این احوال خیلی برام غریب بود، منِ شیفته‌ی نحو میخواستم کلاس زود تموم شه و بزنم بیرون . ساعت اتمام کلاس رو یادآور شدم و رفتم بیرون . بعد از زمان استراحت برای مشایعت استاد به دفتر رفتم اما با طلاب پایه اول مواجه شدم که خبر از انفجار میدادن، میگفتن پاستور، بیت رهبری هدف قرار گرفته شده، دل آشوبه‌ای که داشتم بیشتر شد، مدام خبر هارو نگاه میکردم، تا خبری ببینم از سلامتی رهبری، اما هیچ خبری نبود . استاد داشتن میرفتن سر کلاس و من هم مجبور به رفتن شدم، فضای کلاس سنگین، کتابها روی میز, اما ذهن هیچکدوم روی کتاب نبود، استاد که متوجه این حالات شدن گفتن سوره‌ی فتح بخونیم برای آرامش دلمون، برای سلامتی رهبر، برای حفاظت کشور, دوستان سوره‌ی فتح رو تلاوت کرده و ما هم همراهی میکردیم، اما یک چشم همه به گوشی برای دریافت خبر از سلامتی آقا جانمون بود و چشم برخی پی خبر از اطرافیانشون، هیچکدوم فکر و ذهنمون جمع نمیشد برای درس، در نتیجه به آموزش اطلاع دادیم و کلاسها کنسل شد... نویسنده: میم_ حِ ادامه دارد...
. با سینه که دارد اشتیاقت چه کنم با رفتن کوه صبر و طاقت چه کنم ای خوب ترین خوب ترین مرد وطن با داغ چهل روز فراقت چه کنم .
بسم الله الرحمن الرحیم از دلتنگی میگویم ... دلتنگی های دخترکی در خرابه‌های شام دلتنگی های خواهری در فراغ برادر دلتنگی های مادری چشم انتظار پسر و دلتنگی های همسران شهدا از داغی جانسوز صحبت از دلتنگی که به میان می‌آید، دلها پر میکشد بسوی عزیزِ نداشته‌شان ... روز هاست که حسرت شد برای مادرانِ شهدای میناب مادر است دیگر... آرزوهایش برای فرزندِ تازه متولد شده‌اش سر به فلک میکشد. از روزی که پا میگذارد در این دنیا، آرزوی بزرگ شدنش، قد کشیدنش، دانشگاه رفتنش، حتی عروسی اش مانند ریسمانی در چشمان مادر نمایان می‌شود. اصلا از قبلش بگویم، زمانی که میفهمد قرار است فرزندی از خودش متولد شود. به دنبال اسم میگردد برای نازدانه‌اش، که روزی در خانه‌ صدایش بزند و با بلبل زبانی های نور چشمش، قند در دلش آب شود... اما نمیداند قرار است روزی که با او خداحافظی میکند برای رفتن به مدرسه، دیگر صدایش را نشنود. اگر گوش بسپاری صدایش را می‌شنوی.. ۴۰ روزی که پدر و مادر ها، در تاریکی شب برای فرزندانشان لالایی میخوانند . ۴۰ روز است حسرت یکبار شنیدن صدای فرزندانشان را با خود حمل میکنند و برسر مزار پاره‌ی تنشان از چیزهایی صحبت میکنند که دیگر اتفاق نمی‌افتد: سلام مامانی... خوبی؟ خوش میگذره ؟ آرزو داشتم عروسیت رو به چشمام ببینم، چقدر زود رفتی مامان... دیدی چقدر آرزو داشتی تا هنوز به سن تکلیف نرسیدی بری به دیدن آقا؟چقدر زود به آرزوت رسیدی مامانم. توی این چهل روز خوب تو بغل میگرتون نه؟ جای منو حسابی پر کرده براتون، بهشون بگو به دلمون آرامش بده، غم شهادت بچم کم نبود که غمِ یتیمی هم رو سرمون آوار شد شب بخیر مامان خوب بخوابی 😭 وبعد از ساعت ها، بلند شده و گرد و خاک از تن میزداید تا به خانه برود، تازه اگر عکسهای جگر گوشه بر در و دیوار اتاق باشد که باز هم داستانها دارد . از این چهل روزها در تاریخ کم نداشته‌ایم، چهل روزی که سپری شد تا خواهری به کربلا برسد و دوباره تمام آن خاطرات در ذهنش تداعی شود . و چهل روزی که پدرها و مادران از خرابه‌های مدرسه‌ی میناب گذر میکنند تا به مزار عزیزانشان برسند. چهل روز گذشت.... نویسنده:میم_حِ
* حاج‌مهدی -یکی‌بهم‌بگه‌دروغه . .(2).mp3
زمان: حجم: 2.8M
یکی بهم بگه دروغه بهم بگید باز دوباره آقام سخنرانی داره.. بیا ببین که بیت شلوغه!💔😭 -حاج مهدی رسولی