eitaa logo
مِیعادِ دِل
791 دنبال‌کننده
96 عکس
41 ویدیو
13 فایل
- بسمِ‌او .💚 - میعادِدل‌جایی‌که‌ثانیه‌ها‌بویِ‌سجاده‌وحرم‌میدهند .‌ - اینجا؟!پناهگاهی‌‌برای‌دل‌های‌بی‌قرار جایی‌که‌در‌سکوتِ‌شب‌‌آیه‌آیه‌به‌خدا‌نزدیک‌میشویم! - اینجا‌آرامش‌رنگِ‌دلتنگیِ‌تو‌را‌دارد! - آوای‌حسین: @astane_del - کپـی؟! فرهنگ‌حسنه‌ی‌فوروارد
مشاهده در ایتا
دانلود
نزدیکیم به چهلم...
بسم الله الرحمن الرحیم
و قسم به خستگی چشمانش که أللهم إنا لا نعلم منهم إلا خیرا... ماه رمضان... ماه بندگی ماه برکت، رحمت و مغفرت شروع شده بود . روزها در حال گذر بود و هرروز نزدیک تر میشدیم به پایان این ماهِ عزیز... سحر گاهِ دهمین روز از ماه رمضان هم گذشت. بعد از نماز هم مثل این ده روز، چراغ مطالعه روشن شد، زمان در حال گذر بود و من هم مشغول مطالعه‌ی دوباره‌ی نحو زمان رفتن فرا رسید... لباسهایی که با وسواس خاصی انتخاب میشد در تنم نشست و خود را در آینه وارسی کردم . برخلاف سبز پوشیِ هرروز، اینبار مشکی، به مناسبت شهادت خانم حضرت خدیجه(سلام الله علیها) عینک در قاب چشمانم،چادر روی سرم و کوله بر دوشم قرار گرفت. بسم الله الرحمن الرحیم گویان از خانه خارج شده و راهی شدم سمت حوزه . همانند ۹ روزِ گذشته به دلیل نخوردن صبحانه، برق حوزه به دستان من روشن شد. هیچکس نبود، حوالی ساعت ۷:۳۵ دقیقه بود و این یعنی ۵ دقیقه ای مونده تا شروع دعای توسل توسط من. ذوقی که داشتم قابل وصف نبود، منتظر ظهری بودم که استاد با صوتی دلنشین قرآن رو تلاوت میکنن. قرآنی که هرروز در فضای دلنشین حوزه عبدالعظیم تلاوت میشد، امروز مزین میشد به روضه حضرت خدیجه و تلاوتی نورانی. البته فقط من و مسئول فرهنگی خبر داشتیم با دوسه‌ نفر از دوستانِ نزدیکم. نویسنده: میم_ حِ ادامه دارد... مِیعادِ دِل: قراری با جانان، در سکوتِ شب👇 @miade_del
البته موضوعِ سِرّی نبود اما خب به دوستانم خبر داده بودم که بعد از کلاس خونه نرن. رأس ساعت ۷:۴۰ دقیقه در سالن سطح دو حاضر شدم و بعد از روشن کردن میکروفن، دوستانی که تازه اومده بودن رو دعوت کردم به خواندن دعای توسل و بسم الله گویان شروع کردم: اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک بنبیک و نبی الرحمة محمد صلی الله علیه وآله.... بعد از اتمام دعا به کلاس رفتم، استاد هم وارد کلاس شده و تدریس کردن اما از اواسط کلاس حال بدی در احوالاتم پیدا شد، انگار که اصلا سر کلاس نباشم، نمیدونم برای جوّ کلاس بود یا حال خودم اما این احوال خیلی برام غریب بود، منِ شیفته‌ی نحو میخواستم کلاس زود تموم شه و بزنم بیرون . ساعت اتمام کلاس رو یادآور شدم و رفتم بیرون . بعد از زمان استراحت برای مشایعت استاد به دفتر رفتم اما با طلاب پایه اول مواجه شدم که خبر از انفجار میدادن، میگفتن پاستور، بیت رهبری هدف قرار گرفته شده، دل آشوبه‌ای که داشتم بیشتر شد، مدام خبر هارو نگاه میکردم، تا خبری ببینم از سلامتی رهبری، اما هیچ خبری نبود . استاد داشتن میرفتن سر کلاس و من هم مجبور به رفتن شدم، فضای کلاس سنگین، کتابها روی میز, اما ذهن هیچکدوم روی کتاب نبود، استاد که متوجه این حالات شدن گفتن سوره‌ی فتح بخونیم برای آرامش دلمون، برای سلامتی رهبر، برای حفاظت کشور, دوستان سوره‌ی فتح رو تلاوت کرده و ما هم همراهی میکردیم، اما یک چشم همه به گوشی برای دریافت خبر از سلامتی آقا جانمون بود و چشم برخی پی خبر از اطرافیانشون، هیچکدوم فکر و ذهنمون جمع نمیشد برای درس، در نتیجه به آموزش اطلاع دادیم و کلاسها کنسل شد... نویسنده: میم_ حِ ادامه دارد...
. با سینه که دارد اشتیاقت چه کنم با رفتن کوه صبر و طاقت چه کنم ای خوب ترین خوب ترین مرد وطن با داغ چهل روز فراقت چه کنم .
بسم الله الرحمن الرحیم از دلتنگی میگویم ... دلتنگی های دخترکی در خرابه‌های شام دلتنگی های خواهری در فراغ برادر دلتنگی های مادری چشم انتظار پسر و دلتنگی های همسران شهدا از داغی جانسوز صحبت از دلتنگی که به میان می‌آید، دلها پر میکشد بسوی عزیزِ نداشته‌شان ... روز هاست که حسرت شد برای مادرانِ شهدای میناب مادر است دیگر... آرزوهایش برای فرزندِ تازه متولد شده‌اش سر به فلک میکشد. از روزی که پا میگذارد در این دنیا، آرزوی بزرگ شدنش، قد کشیدنش، دانشگاه رفتنش، حتی عروسی اش مانند ریسمانی در چشمان مادر نمایان می‌شود. اصلا از قبلش بگویم، زمانی که میفهمد قرار است فرزندی از خودش متولد شود. به دنبال اسم میگردد برای نازدانه‌اش، که روزی در خانه‌ صدایش بزند و با بلبل زبانی های نور چشمش، قند در دلش آب شود... اما نمیداند قرار است روزی که با او خداحافظی میکند برای رفتن به مدرسه، دیگر صدایش را نشنود. اگر گوش بسپاری صدایش را می‌شنوی.. ۴۰ روزی که پدر و مادر ها، در تاریکی شب برای فرزندانشان لالایی میخوانند . ۴۰ روز است حسرت یکبار شنیدن صدای فرزندانشان را با خود حمل میکنند و برسر مزار پاره‌ی تنشان از چیزهایی صحبت میکنند که دیگر اتفاق نمی‌افتد: سلام مامانی... خوبی؟ خوش میگذره ؟ آرزو داشتم عروسیت رو به چشمام ببینم، چقدر زود رفتی مامان... دیدی چقدر آرزو داشتی تا هنوز به سن تکلیف نرسیدی بری به دیدن آقا؟چقدر زود به آرزوت رسیدی مامانم. توی این چهل روز خوب تو بغل میگرتون نه؟ جای منو حسابی پر کرده براتون، بهشون بگو به دلمون آرامش بده، غم شهادت بچم کم نبود که غمِ یتیمی هم رو سرمون آوار شد شب بخیر مامان خوب بخوابی 😭 وبعد از ساعت ها، بلند شده و گرد و خاک از تن میزداید تا به خانه برود، تازه اگر عکسهای جگر گوشه بر در و دیوار اتاق باشد که باز هم داستانها دارد . از این چهل روزها در تاریخ کم نداشته‌ایم، چهل روزی که سپری شد تا خواهری به کربلا برسد و دوباره تمام آن خاطرات در ذهنش تداعی شود . و چهل روزی که پدرها و مادران از خرابه‌های مدرسه‌ی میناب گذر میکنند تا به مزار عزیزانشان برسند. چهل روز گذشت.... نویسنده:میم_حِ
* حاج‌مهدی -یکی‌بهم‌بگه‌دروغه . .(2).mp3
زمان: حجم: 2.8M
یکی بهم بگه دروغه بهم بگید باز دوباره آقام سخنرانی داره.. بیا ببین که بیت شلوغه!💔😭 -حاج مهدی رسولی
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 که پیش فاطمه (س) شد روسفید، سیّدعلی... 📹 روضه‌خوانی حاج محمود کریمی در اربعین رهبر شهید انقلاب در منزل شهیدان شمقدری. 🌷 ▪️ 🏴 🖥 Farsi.khamenei.ir