_ چیشده؟
+ هیچی امروز یکم حالم خوب نیست.
_ چرا؟ چیزی شده؟
+ نه وقتی استرس میگیرم روده هام بهم میریزه میزنه به معده، تا چن ساعت حالم بد میمونه...
_ همیشه اینجوری میشی؟
+ آره، ببین کافیه یکم! فقط یکم، در حد پنج دقیقه استرس بکشم. همون یه ذره تاثیر میزاره رو بدنم (😁🤦♀)
_ خیلی بده که!
+ خیلی....
_ اینایی که حمله عصبی بهشون دست میده چی؟
+ اوه اونکه خیلی خیلی بده
خیییلی بد
اصلا نباید بزاری به اون آستانه برسه که بدن اینهمه درگیر بشه
_ خب اونایی که به این مرحله میرسن که دست خودشون نیست، عوامل بیرونی باعث میشه اینجوری بشن
+ دیگه باید انقدری روحت قوی باشه که سر هر مسئله ای بهم نریزی؛
من خودم یه روزایی که عصبی میشم یا استرس میکشم چون میدونم تاثیرش روی بدنم چیه سریع به خودم میگم: باباااااا.... 😄؟ میدونی داری با خودت چیکار میکنی؟
چه خبره؟
آروووووم باش
تهش که چی؟
بی خیال
می گوید چه شده؟
پاسخش میدهم: چیزی نیست!
اما حقیقت این است، چیزی هست!
خیلی چیز ها
اما حالا برای پرسیدنش دیر است
آنقدر دیر که کار به اینجا رسیده.
که درد می دَوَد زیر پوست
که نفس بالا می آید اما بر نمی گردد
که رمق باقی نمانده
اما امید همچنان اعجاز می کند 🌱
برای دمی گرم تر
خیالی آسوده تر
فردایی زیبا تر
اَنیس نویس.
Iilya_tanbor@AliGhelich_Originall .mp3
زمان:
حجم:
824.4K
از صبح ازل تا شام ابد
از کودکی ام تا سنگ لحد
بی هوی علی هو، هو نشود
تیغ کج او کی کج برود؟
که مسیر رسیدن ما به سعادت از خانه شما عبور نمیکند....
؛ محبوبم
چشم من تورا نشانه گرفت
اما تیر عشق گویا خطا رفت
چرا که خیر در وصال ما نیست!
هر چند که مسیر،
بر ما بسته نشده
ولیکن دل کندن سهل است از جان کندن.
پس،
تن می دهم به تقدیر
اما من جانم را برایت کنار گذاشته بودم....
اَنیس نویس
تولدت مبارک عزیزم.
ساده بگویم؟
برایت سال خوبی را آرزو میکنم
با همان درک اندکی که از تو دارم و ندارم
شاید تعریف واژه ی خوب برای ما متفاوت باشد
اما امیدوارم بشود آنچه تو خوب میپنداری.
دوستت دارم،
نگرانت هستم،
صادقانه و کمی عاجزانه...
پذیرا باش این کم را.
نورِ شَب های اَنیس. ✨
بچه تر که بودم نمی شناختمت
تصویرت را در تلوزیون کوچک خانه مان از شبکه های خبری که بابا بسیار آنها را دنبال میکرد، بار ها دیده بودم
صدای رسات،
لحن مقتدرت،
قدرت کلامت را شنیده بودم و هر زمان به تو به زبان بدنت
به صورت گرم چهره ات
به آن هیبت و صلابتت نگاه میکردم...
میخکوب سر جای خودم می ایستادم.
نادان که نمی شود گفت
نا آگاه بودم،
با همان ادبیات بچه گانه از بابا پرسیدم " این آقاهه خوبه یا بد؟ "
بابا منظورم را از خوب و بد می شناخت
لبخندی زد و گفت " خوبه بابا خوبه "
وقتی بابا خوب بودنت را تایید کرد خیالم راحت شد
خیلی راحت
ازین بابت که...
آخر نمی شد آن برق نگاه را در چشم انسانی یافت که با خدا نبوده و نیست
نمی شود آن جرئت را در کلام و روح کسی پیدا کرد که با الله و آل الله دشمن است!
خیالم راحت شد
عجیب آرام شدم
احساس کردم پشتم محکم است
با وجود شما و ارتباط الهی شما قلبم آرام شد