هدایت شده از الرَّحـیل | میم کریـمے
خیابان امروز، همهچیزش شبیه خطّ مقدم جبهههاست و پرچمی که اسلحه این روزهای ماست...
●|@abootorab7
حسرتِ کوتاهی در کارهای گذشته را
با تلاش در آینده جبران کنید.
امامهادی ع
https://eitaa.com/mimadib
در را با ضربهی محکم ِپا باز میکنم و کلافه و خراب پای میز مطالعه مینشیم؛
شمع روی میز را روشن میکنم.
حُرم صورتم از اثر گریه، فضای دورم را گرم کرده !
باعجله قلم را برمیدارم و با آستین باقیماندهی اشکهایم را میگیرم ،
دیگر نمیتوانم !
زندگی میان اینهمه سر به مهر بی خدا جانم را گرفته ..
جایی که نشود نام علی را با افتخار برد زنده بودن چه سود ؟
مردن در این زمانه شرافتش از زندگی بیشتر است ..
تتها امیدمان به ذخیرهی خدا بر زمین "علی بن نقی ع " است..
باید برایش بنویسم ،وگرنه همین جا بغض کارم را تمام خواهد کرد:
سپاس خداوندی را که انوار خویش را در تاریکی زمین به امانت گذاشت
اما بعد؛
سرورم گویی تمام ِبغض به علی ع در جامعه، مشتی شده و گلوی شیعیان را تا سرحد مرگ میفشارد.
تنها روزنه ی امید برای ادامهی راه، وجود مبارک شماست که تیغ دوری همان را هم ذره ذره ذبح میکند!
چگونه بگذرانم روزگار دور از شمارا ؟
و چه کنیم وقتی دلمان از هوای صحبت با امام زمانمان پراست؟
کاغذ نامه را به آرامی میپیچم و در جعبه خرمایی که جایی برای پنهان کردن کاغذ دارد،جای میدهم.
به سرعت بیرون میروم تا هرچه سریعتر به دست آقاجان برسد..
قسمت اول
✍#محدثه_ادیب
https://eitaa.com/mimadib
صدای در این روزها هزاران بار قلبم را از جای درآورده ..
خداکند که اینبار نامه رسان باشد!
_سلام علیکم ، عبدالله شمایید؟
+سلام خدا برشما ، به نام بله ولی به کردار،نمیدانم..
جوان نامه رسان لبخندی زد و گفت: انشالله که به دعای مولایمان همه عبدالله باشیم ..
دستش را به سمتم گرفت و طوریکه میخواست بامن دست دهد از آستینش نامه ای در دستم گذاشت.
هرچه اصرار کردم که به خانه بیایید و کمی خستگی راه را کم کند قبول نکرد و گفت که کارهایی دارد..
تا نیمه های کوچه رفتنش را نگاه کردم و بعد در را بستم
در خانه کسی نبود پس نیازی به پناه بردن به اتاق نداشتم
همانجا تکیه به در دادم و روی زمین نشستم.
خداراهزاران بار شکر که امام هادی ع مرا لایق دانست تا پاسخ نامه ام را بدهد،بلکه این قلب، این غزال زخمی کمی آرام بگیرد..
کاغذ نامه را که رد دست دوست داشت،ابتدا روی چشمها و صورتم گذاشتم و بعد مقابل صورتم گرفتم و به آرامی باز کردم .
"بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
إِنْ كَانَتْ لَکَ حَاجَةٌ
فَحَرِّک شَفَتَيْک"
هر گاه به ما نیاز داشتی،
لبت را حرکت بده و سخنت را بگو
ما از شما دور نيستيم..
قسمت دوم
✍ #محدثه_ادیب
https://eitaa.com/mimadib
روی دوش پسران ما پرچم مقاومت است ،
که ظهور از گذرگاه مبارزهی جهانی رقم خواهد خورد ..
#محدثه_ادیب
#لبنان
https://eitaa.com/mimadib
لیوان چای را روی میز به خودم نزدیک میکنم .سعی میکنم هر دو دستم را اطرافش جای دهم .
پوستم کمی میسوزد اما اینبار برخلاف همهی عمرم از سوختن فرار نمیکنم!
کاش بیشتر سوخته بودم،
مثلا با آتشی که آن روز، زمستانِ نگاهش به سینه ام انداخته بود و یک عمر به روی دلم نیاوردم!
آرام لیوان را نزدیک صورتم میبرم،
به تصویر لرزانم در دایرهی لیوان خیره میشوم، کاش دستی دراز کنم و خودم را از این چاه بیانتها بیرون بکشم..
عطر و گرمای هل و زنجبیل با نوازش بخار روی گونه ام مینشیند و
بهانه ای میشود برای جاری شدن چشمهایم..
تمام هویتم با چکیدن قطرهای اشک در لیوان به هم میریزد..
مثل همان روزی که از دوچرخه افتادم و برای آخرین بار بیمحابا گریستم..
کاش به جای دلم همه ی عمر زانوهایم زخمیِ بازی های کودکانه بود ..
چقدر زندگیِ نکرده در تمام سالهایی که به احتیاط گذشت مثل پیچکی گلوی جانم را فشرده بود و صدایش را درنیاورده بودم؛
حالا باید مرگ را با حسرت در آغوش بکشم!
نوش جان..
#لاادری
#تمرین
#محدثه_ادیب
https://eitaa.com/mimadib