eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
26 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندقِ پستی ناٰمه‌ها: ble.ir/payamresanimbot?start=lFRFpXLSRcS5JtXpW7TXntBBh . |°لطفاً کپی نکنید. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
مشاهده در ایتا
دانلود
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در قصّه‌ی بعدی می‌خواٰهم خودم را بنویسم که غنچه داده‌ام توی سجاده‌ی مخمل، نُه سالم شده، شرمِ دخترانه میفهمم و از اینکه آقابزرگِ حقیقی‌ام نیستی و دیگر نمیتوانم محضِ ناٰمحرمی ببوسمت گریه میکنم. میخواهم خودم را بنویسم که نشسته‌ام پهلوی شانه‌‌‌‌‌ات که دماٰوند است. مَحو و مفتون و بچگاٰنه با نگاه مینوشمت تا بلأخره نوبتم برسد و بپرسی:«شعر چی بلدی بوخونی باباجان؟» میخواهم خودم را بنویسم، پیچیده در پیله‌ی چاٰدر، ایستاده‌ام شعر بخوانم تا تو بخندی و بگویی:«آوَرین آورین.» و من از سرِ شور پروانه شوم، بگردم دورت و بنشینم روی لباده‌ات. بعد یک آبنبات دستم بدهی تا بگذارم گوشه‌ی لپم و یادم برود که تو رفته‌ای و یک‌جایی از غزل گم‌شده‌ای و خُدا بردتت پشت صحاری سبزِ قزاق‌ها. در قصه‌ی بعدی میخواٰهم دخترت باشم و تو را بنویسم که جوان شُده‌ای و ایستاده‌ای آنجا، در امتداد دالانِ نور و دستِ راستت را که قبراق است و زخم ندارد، سمتم گرفته‌ای تا با خودَت بِبَری. ببری تا جهان و مردُمی که دوستت نداشتند را پشت سر بگذاریم و زیر سایه‌ی درخت افرا در بهشت تولدت را جشن بگیریم… @mimsani 🕊
۳۰ فروردینِ ساٰل صفرپنجِ شمسی./🕊️
در آخر جهاٰن را؛ پیراهنی مَلمل، شرابه‌های یک دامن، پیچکِ گلاب‌دیده‌ی طره‌ای تابدار، منحنی‌های بدنی رقصان، دستانی نقره‌فام و شکننده، شانه‌هایی نحیف امّا صبور و چشمانی اغواگر و جسور، نجات خواهد داد… @mimsani 🕊
اوّل/ خودم راٰ به مردگی نمیزنم. راستی راستی مُرده‌ام. گور ندارم بخوابم. مُردن مفتکی نیست و قبرِ آقابزرگ را هم دو طبقه نخریدیم برای مبادا. جربزه‌ی نِک و ناله‌‌ هم ندارم؛ انگار اعتراف به مُفلِسی و ناچیزی، و غمی جُز غمِ وطن خوردن، پفیوزیست. من امّا شبها پرچمم را توی شکمِ تاریکی دور میدهم و غمِ نان میخورم. با جیب سوراخِ هوا کشیده، شعار تازه‌ای که مشق کردم را عربده میزنم… دوّم/ -«ماٰ کهنه نظامِ شریفِ وفادارِ فقیریم». پِپسی را میتِکانَد تا گازش برود. لقمه‌ی گوجه و کباب، لول شده توی لپش. میپرسد:«کجا فقیریم؟» نشسته‌ایم لای کثیفیِ رستورانی بَرِ میدان. انگشت سبابه‌ام را میچسبانم به شیشه رو به مردم. میگویم:«ایناها. اینجا.» سوّم/ -«عوضِ خیراتِ کالابرگ. یکم پایین بِکِشن!» سینی شربت بهارنارنج را میگرداند بینِ سواری‌ها. چراغ قرمز مانده روی ثانیه‌ی سی و هفت، دود و بوق هوا رفته. میگوید:«تنهاٰ چیزی که همیشه پایین کشیدن شلوارمونه!» بعد میدوَد سمت پیک موتوری که برای یک لیوان بیشتر، دست تکان داده. توی صورتِ گل‌افتاده‌‌اش دنبالِ خستگی میگردم. پیداٰ نمیکنم! توی رقص بوکه‌های نور مردی راٰ میبینم که میتواند هزار و یک شبِ دیگر شربت بگرداند و با گواش روی پیشانی‌اش بعد هر وضو پرچم ایران بکشد. عرقِ سبیلش را با آستین میگیرد. به تولد دختر و خُرده حقوقش فکر میکند… میدانم.. چهاٰرم/ -«ماٰ برای خونه میمیریم نه صاحب‌خونه.» ویلچرِ خالی را هول میدهم زیرِ سایه تا صندلی‌اش خُنک بماند. با چشم میچرخم لای جمعیت، دنبالِ عصادست‌ها. میگویم:«بد گفتی! مسئولین و دولت، صاحب‌خونه نیستن. خُدا صاحبه که اینجاییم و میمیریم.» کمک میدهم پیرزنی که پرچمِ کوچکی را با چادر به کمر بسته، روی ویلچر بنشیند. بعد ویلچر راٰ امانت میسپارم و میروم تا سمبوسه‌ی صد و چهل توماٰنی بخرم، درحالیکه که صاحب‌خاٰنه را به رزاقیتش قسم میدهم... @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
اوّل/ خودم راٰ به مردگی نمیزنم. راستی راستی مُرده‌ام. گور ندارم بخوابم. مُردن مفتکی نیست و قبرِ آقاب
؛ [سکوتِ چند روزه‌م رو باٰ گله از وضعیتِ مذبوحانه‌مون شکستم و چند فریم قصه‌ی بدونِ سانسور گفتم... لطفاً تاب بیارید آزردگیم رو بابتِ آرزوهایی که از لای انگشتهامون زمین ریختن.]
شب بخیر و عیبی نداٰرد که بلاتکلیفی❤️‍🩹/
هزاٰر کولی در سرم دمام میزنند و دلم تکان میخورَد از یاد اینکه:«بنده‌ی خلَفی برای تو نبوده‌ام.». دلم تکان میخورد از اینکه پوستِ «آدم خوب‌ها» را روی استخوانم کشیده‌ام تا خاطرم نیاید چِقَدَر دست کشیده‌ام از تو و چِقَدَر مأیوس شده‌ای از من. از خردگی تا حالا که از آب و گل درآمده‌ام، هزاٰر هزار دستِ بریده‌ی مُحتاج نشسته روی شانه‌ام و «تو پاٰکی! برای من دعا کن» گفته، درحالیکه فقط من و تو میدانستیم مُستجابُ الدَعوه نیستم… که دعا کردنم یک پاپاسی نمی‌ارزد. سرشکسته و غمگینم و نمیدانم تو تا کجاهاٰ رازداری و این حقیقت را که من «مرتدِ مؤمنِ توام» پیش خودت نگه میداری… @mimsani 🕊
به تو مُشتاقم؛ به تو که ماجرای پشتِ همه‌ی غم‌ها و دلتنگی‌هایی. به تو که پُلی به روزهای دوری، به جوجَکانی، به گذشته‌ای که در آن هنوز شکسته نبودم. به تو مشتاٰقم. به تو که با تلق و تولوقِ قطار رجا به دست‌های امنِ امینت میرسیدم تا سنجاق سینه‌ای لب‌پر روی لباده‌ات باشم. به تو که ردای یشمیِ ریخته بر شانه‌ات را سرم میکشیدی و پولکیِ کنجدی دهانم میگذاشتی تا جُوالدوزی که سر غلط املاء و جغرافیا از بی‌بی خوردم یادم برود. به تو مشتاقم؛ به تو که آرزوهای یواشکی‌ام را میدانستی و توی گوش بی‌بی وِرد میخواندی تا خرگوشکِ پوشالیِ سر بازار رضا را برایم بخرد و آقاجان را راضی میکردی، عوضِ یکی، دوتا اشترودل بگیرد. به تو که طوطوهای رنگ برنگت را پر میدادی دورم و باد را هو میکردی توی موهام تا خیال کنم هم‌بازیِ گرگم به هوای منی و خاطرم نیایَد دوستی ندارم و توی صحن و سرا تنهام… به تو مُشتاقم سروِ باغستان رضوان، عزیز دورم! و امّیدوارم راستی راٰستی، دل به دل راه داشته باشد… @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
به تو مُشتاقم؛ به تو که ماجرای پشتِ همه‌ی غم‌ها و دلتنگی‌هایی. به تو که پُلی به روزهای دوری، به جوجَ
؛ [سلاٰم، لطفاً این نامه‌ی چروکِ نمور از اشک رو بندازید تو ضریح امام رضا «ع» و بهش حتماً حتماً بگید که ایشون با قبا و ردای عنبرش همیشه مبارکِ منه. همین./]
من یه کاشیِ شکسته‌ی فیروزه‌ای تو دیواره‌ی حجره‌های حَرمتم؛