از دور پیکَرهای بیآلایش از یازده سالگیِ پدرش بود؛ غربتِ او راٰ ساطع میکرد. از چین و شکنِ زلف عنبرفام، چشمهایِ قانعِ تودار و همهی حرکات و سکناتِ بچهسالش، متانتِ حسن «ع» میریخت. ایستاده بود به تماشاٰ و میدید که خُدا را از زینِ اسب پایین میکِشند. وزنِ کمش را این پا آن پا میکرد و نگاههایِ اُریبِ اشکدار به عمه میانداخت امّا مؤدب و محجوبتر از آن بود که گلاٰیه کند. قلبش مثل خرگوش میزد و دهاٰنش شبیهِ ماهیها باز و بَسته میشد تا بپرسد:«چراٰ نروم؟!» امّا گستاخیاش را میخورد و گریهی یواٰشکی میکرد. تا دَمی که دید کعبه را دوره کردند امّا طوافش نمیداٰدند. دید که سنگ و گرز و خدنگ و نیزه سرش ریختند و تنش راٰ شکستند. از هول و هراٰسِ یتیمی از جا پرید درحاٰلیکه میدانست از حسن «ع»، کسی، چیزی، یادی جُز حسین «ع» نمانده و پس از او دیگر پدری نیست! پس، از مُشت بستهی عمه گریخت و مثلِ غزاٰلی سمت شکارگاه دوید. دوید و یاٰدش نیامد هرگز میدان ندیده، دَوید و نفهمید مجالی برای برداشتنِ سپر و کمان نداشته، دَوید و ندید که زرهای تنش نکرده و خاطرَش نماند واقعیت، خیالِ بچگانه نیست که در آن دستهای سفیدِ رگنما دربرابرِ تیغهی شمشیر مقاوم باشند…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
در زیاٰرت ناحیهی مُقدسه آمده:«السلاٰم علی الرَضیعِ الصَغیر» و رضیع به تنهایی طفلِ شیرخوارهایست بند و بسته به سینهی ماٰدر که از حیثِ قواره حتیٰ بغل را پُر نمیکند. امّا تأکیدِ موکدِ دوباره بر صغیر بودنِ علی «ع»، روضهی مکتوم است. یعنی او فرایِ تصور خُرد و کوچک بود و اگر آبش نمیدادند، هُرمِ آفتاب هم کارش را میساخت. بُریدن نفسش که آنهمه قیل و قاٰل و اسباب و فنِّ کمانگیری نمیخواست…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
عباٰس «ع» چینِ گلوی علی «ع» راٰ که بوی گلاب و شیر داشت میبوسید و میپایید زمختیِ محاسنش به گردن کمتحملش نکشد. پنج ماٰهه بود و سرش یکسره به طرفی کج میشد و پس و پشتِ لالهی دو گوش و زیرِ غبغب، زود به تب و تاٰول میافتاد و خُشکه میزد. عَمو هربار از ریزگیِ برادرزاده قَه قاٰه میخندید، دستِ درشتش را کاسه میکرد و سر و کتف و کپلِ علی «ع» را یکجا نگه میداشت و بالا میبُردش تا ابرها و کبوترِ راعبی را که بالای سر درِ خانهی حسین «ع» لانه داشت، نشانش میداد.
زیرِ پوست گونههاش، رگهای آبی میتَپید و لبهای گوشتالودِ کوچکش به تمنای شیر نیمهباز بود. زمین نمیماٰند؛ بغَل به بَغل میشد و به رباٰب نوبت نمیرسید مگر وقتِ شیرداٰدن. نفسِ هرکس که سرتاپاش راٰ میبوسید پر از بَهار میشد. از فرطِ کوچَکی، شکوفهای سنجاق شُده روی سینه حسین «ع» مینمود، که گَه گاٰه محضِ آنکه نَفْسِ علی «ع» نَماند، حلوای دِهین سقِّ دهانش میکشید. تشک و گهواٰرهاش هم دستهای حسین «ع» بود که تاٰبش میداد و آنقدر توی شکمِ لختش فوت میکرد تا ریسه برَود، بزاقِ دهانش راه بیوفتد و هِی قبای باباش را لَک کند…
حالاٰ هم به سینهی حسین «ع» سنجاٰق شده بود و از لاٰی پلکهای نیمِهباز، به آخرین تَصویری که میخواٰست از دنیا یادش بِماند نگاه میکرد. چشمهای کدرش رنگِ شماتت نداشت و هنوز ارتعاٰش نرم تبسم زیرِ پوستِ رنگپریدهاش دیده میشد. حاشیهی لبهای نیمهبازش گُله به گله تاول و خشکه زده و کامَش عطر شیر نداشت. از حلقش بویِ خون تازه میجوشید و سُرخی میسُرید لای چینِ گردنش و بعد راه میگرفت توی آستینِ حسین «ع» و از ساٰعد به آرنجش میرسید. وقتی حُسین «ع» خواٰست نرمهی دو گوش و کاکُلش را که دیگر بور نبود پاک کند تا کمتر بهمریخته و مرتَبتر به خیمه، به ماٰدرش برگردد، سرَش به طرفی کج شد و خون دوباٰره جهید...
هی قبای باباش را لک میکرد…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
آب، آبِرو گرفته بود از دستهاٰش و حالاٰ هِی تنه میکشید به چکمههایِ او تا هَمهی هَست و بودش را تا جرعهی آخر پیشکش و ارزانیاش کند.
قطرههاٰی عرق از بُن موهای عباس «ع» نیش زده و بوی نمناکِ مُشک از گیسِ سنگینِ سیاهش متصاعد میشُد. دهاٰنش قاچ قاچ و مچاله توی قاب سبیل و محاٰسنش گم بود. اگر چه خاکمال و عطَشزده بنظر میرسید امّا هنوز به طراوتِ شاخهی بید بود. انگاٰر اجزای صورتش را از مَرمر تراشیده بودند. به حالتِ رکوع، خم شد طرفِ آب و موجی از ماه افتاد در جریانِ فرات. بسمالله گفت و دستها را تا ساعِد توی آب کرد. در چشمهایِ افسونگرِ بیرغبتش، حتیٰ خیالِ نوشیدن آب نبود. پس به قدر یک مَشک از مهریهی ماٰدرش برداشت و دستِ مرطوب را لای موهاٰ برد و خرمنِ معطر را عقب زد تا کلاهخود بگذارد و برود. فرات امّا کلاٰفه، بیطاقت و پُرگلایه، پارچه پارچه موج میشد و میخواست سهمِ بیشتری بردارد. تاٰب خورد، بالا رفت، پایین افتاد، خروشید، به پایِ «عقاب» پیچید، از ساق و راٰنش بالا رفت و خودش را به شکمِ اسب کوبید. امّا با اینهمه عباٰس «ع» رفت و شریعه ماند، درحاٰلیکه آب، آبِرو گرفته بود از دستهاش…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
آب، آبِرو گرفته بود از دستهاٰش و حالاٰ هِی تنه میکشید به چکمههایِ او تا هَمهی هَست و بودش را تا ج
؛
[ عزیزَم! خُدا و مذهبِ من!
چقدر برای گفتن و سُرودن از وجاهت و ملاحتِ تو در واژه و وصف فقیرم! واله و مست از نوشتن برای رخِ قشنگِ قمرگونت، دائم و آن به آن بالیدم که عموی منی. نمیدونم فراتر از عشقباٰزی چی میشه گفت زیباصنم؛ ولی من هر وقت از شما مینویسم به همون دُچار میشم.
خوش بحالِ چَشمهایِ عاقبتبخیر و خوشبختی که دیدنت ابوفاضل «ع». تو زیباترین تصویری بودی که میشُد تو این دنیای خاکستریِ تحقیرشده دید./ ]
در زیاٰرت حضرتِ عباس «ع» آمده: «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ، وَأَعْطَيْتَ غايَةَ الْمَجْهُودِ | گواٰهی و شهادت میدهم که تو در خیرخواٰهی کوشیدی و نهاٰیتِ تلاشت را کردی..»
و من به چشمهاٰی دلواپسِ درخشانت که نمِ خون گرفت، به بینیِ استخواٰنی و لب و دهانِ بینقصت که شکست، به گردن افراشته و موزونت که چاک چاکِ نیزه و قداره شد فکر میکنم. به دستهاٰی سخاوتمندت که علی «ع» بوسیده بود درحاٰلیکه میدانِست نذرِ حسیناند و به جورچینِ پاشیدهی تنت که پاره پاره، قطعه به قطعه میانهی راٰه گم میشد فکر میکنم و میدانم که هیچجای شماتت و ملامت نیست!
چرا که «عقاب» در سایه روشنِ نخلهای پرت و پلای صحرا چهارنعل میدَوید امّا راٰه دراز بود و گرگ زیاد و گوشتِ تنت کم… شهادَت میدهم که تو نهاٰیتِ تلاشت را کردی..
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
نیم رخِ لگد کوبِ بهمریختهات هنوز مفخم و روشن است. هنوز نشاٰنهای از دهان و دندانِ فاطِمه «س» و چشمهایِ کاوندهی علی «ع» توی صورتت پیداست. نامرَتبی، امّا هنوز حُسِینی «ع»! همهٔ تقصیرِ تو همین است که یاد و خاطرِ پدرت را تداعی میکنی. مَهی چرکتابی که هر چه زدند خاٰموش نشُدی.
حالاٰ دارند زِنده زِنده تو را دَفن میکنند…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
عِشق ما راٰ نجات خواهد داد خوبِ من! و ما روزی کلبهای پشت تاکستانها خواهیم داشت؛ درحالیکه دستهای غ
؛
[ 🖇️| براٰی عبور از مُحرمناٰمه و
دسترسی به یادداشتهای پیش از دهه./ ]
به یکباٰره میبینی جواٰنی سالخوردهای. اوّلِ بُرج، خرجت را از بَرجت جدا میکنی؛ قسطِ وام و قبضِ خط و قرضت را کنار میگذاری، شهریهٔ دانشگاه و باشگاٰه را واریز میکنی و دوتا کنسروِ تُن و یک بسته تُست و مُشتی صیفی و سبزیجاٰت میخری تا خیلی هم خودَت را نبازی و خیال کُنی هفتهای سه نوبَت ورزش میکنی پس مُفیدی، زیستنت مفلوکانه نیست و از باقیِ مردم عقب نماندهای. اگر چندرغازی بماند از میلی و چیچیگُلد چندسوتی طلا میگیری و میشماری چندتا دیگر بخواٰبی میتوانی یک اتولِ دستِ دوی دور رنگ بخری؟ میبینی هنوز هزار و یک شبِ دیگر باقیست و آرزو میکنی کاش عمرِ اصحاب کهف را داشته باشی. بعد میفَهمی برایِ دوردور و کافهنشینی زیادی بیمایهای؛ پس مشغله راٰ بهانه میکنی، دوستانِ اندکت را کمتر میبینی و اجازه میدَهی نهنگِ تنهایی تو را ببلعد چون دیگر بزرگسالی، و بیکس بودن را به مراتب بهتر از بیپول بودن میدانی. به یکباٰره میبینی جوانی سالخورهای…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊