از خرَد و پختگی آدمیزاٰد، مختصر و گزیدهگوییست. اینکه سواره بر هر موج، بالا و پایین نشوی، هَروله نکنی و اظهارِ بینش و بصیرت نداشته باشی؛ تا بعدهها هم بخواهی اظهاراتت را پس بگیری!
وقتی گزافهگوییات به عاٰدت بدل میشود و هر خبرِ سیاسی را طعمهای برای شکار ممبر میبینی، بعد بیآنکه سوادت کفاف بدهد به نقد و تحلیل و تدبیر میپردازی؛ در نهاٰیت یکجا، ناچاری به کم عقلیات اذعان کنی و با ابراز ندامت، وجههات را سفید نگه داری. امّا تو ملخکی! یکی دو مرتبه جَست میزنی و بعد توی مُشت مخاٰطبت گرفتار میشوی. مخاطب با حافظهای قوی، بلاخره، یک روز، یخهات را میگیرد و روی تمامِ هیجانات و موج سواریهایت عُق میزند. تاریخ و سیاٰست، شیپورچیِ جفتکپرانِ همیشه حاضر در صحنه نمیخواهد که نان به نرخ روز بخورد و روی دست باد به صد جهت بچرخد..
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊️
اَبَرانسان نیستم؛
دستهاٰی تر و فرز اِلاستیگِرل را ندارم که کش بیایند. نمیشود، نمیتواٰنم خانوادهام را یکجا بغل بگیرم و از خانه بیرون بدوم. دستهاٰیم کماند، کوتاهاند، بکار نمیآیند. پس با هر موجِ انفجار، بندهای کوچک یک دست راٰ تسبیح میکنم و با دستِ دیگر دنبال یک لا پیرهن میگردم تا تنم را بپوشانم و ضجه میزنم:«از پنجرهها دور شید. جمع شید، بنشینید وسط پذیرایی، بچسبید بهم!» بعد همان دستهایِ معمولیِ بیمصرفم را باز میکنم تا اگر تهِ خط رسیده، آخرین بودنم را در آغوش مادرم و اهالیِ خانه جشن بگیرم و یادم بماند پایانم خوش بوده…
#میم_سادات_هاشمی
#روزنگارِجنگ | زمستانِ سال صفرچهاٰر شمسی.
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
اَبَرانسان نیستم؛ دستهاٰی تر و فرز اِلاستیگِرل را ندارم که کش بیایند. نمیشود، نمیتواٰنم خانوادهام
؛
پ.ن: کساٰنیکه انیمیشن «شگفت انگیزان» رو دیده باشن. اِلاستیگرل «هلن پار» رو میشناسن./
ماٰ سورهایم، نازل میشویم. در هم میشوریم، سیل میشویم. تاریخیم، تکرار میشویم. ما مرغابیانِ کوچک و ناچیزِ آسمان خلیج فاٰرس نیستیم. اَبابیلیم؛ که با ندای:«و أرسَلَ علَیهِم طَیراً أبابیلِ.» جبرئیل فرود میآییم تا آیه آیه معجزهی خُدا باشیم...
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
ماٰ سورهایم، نازل میشویم. در هم میشوریم، سیل میشویم. تاریخیم، تکرار میشویم. ما مرغابیانِ کوچک و ناچ
به شکراٰنهی فتحِ فاتحانِ
به تمجیدِ شکوه ایرانیان...
#F35 🇮🇷
حالاٰ اگر بودی؛ سیبِ لطیف و سُرخی میشدی، از یقهی قنداقهات بوی شامپوی فیروزه بیرون میریخت و عاٰفیت از حمامِ ده روزهات، شیر داغ را از سینهی امّیدوارِ مادرت هورت میکشیدی. مادرت با چَشمانی که از آرزوهای دراز میدرخشید، کنارت، روی آرنج یک دست یله میشد تا با نگاهش مزه مزهات کند و انگشتِ سبابهاش را روی ابروهای تُنُک و بورت میکشید و به پدرت میگفت:«ببین چِقَدَر شکلِ تو شده!»
حالا اگر بودی، نَرم نرم صورت میگرفتی. اینکه شبیه به چه کسی هستی دیگر پیداٰ و پنهان نبود و میتوانستی علاوه بر شنیدنِ صدا، چند فِرِیم سایه و قابِ محو و ابرگرفته از چهرهی خندانِ مادرت که رویت نیم خیز شده تاٰ کاکلِ نرمت را ببوسد، ببینی. حالا اگر بودی، روی شانهها تاب میخوردی تا آروغَت را بگیرند و بعد لاٰبد یک سرهمیِ نوی پسرانه تنت میکردند و بعنوان غنچهی عیدانه میخواباندنت کنارِ هفت سین. تو سنبلِ نورسیدهی گلدانِ خانهی مادرت بودی مجتبی. اگر بودی پدرت به شکرانهی بودنت، به یُمن اوّلین نوروزت، پرِ قنداقه یا زیر بالشتک کوچکت که طرحِ زنبور و عسل دارد اسکناس نو میگذاشت و آرزو میکرد آنقدَر باشد که ببیند قد کشیدهای..
حالا ولی گُلدان شکسته، آرزوهای دراز توی مردمکِ چشمان مادرت خاموش شده و شیر از سینهی سردش رفته، جای خالی خانهتاٰن در کوچه که از آن فقط مشتی خاک مانده توی ذوق میزند، پدرت عمرِ دراٰزش را بعد از تو نفرین میداند و تو نیستی تا بفهمیم بلاخره شکلِ چه کسی شدهای..
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
اگر چه عطرِ نوبهاٰر و تاکستان نداری دنیا و اگر چه خشک و بی باری هنوز. ولی شاخِ شمشادهای از ساقه شکسته را زیر آوار و خرابهها ببین که عطرشان پیچیده.
ببین که خروار خروار میمیریم و بهاری که از ما دزدیدی را با خون رنگ میزنیم و مُشت مشت گلاب میشَویم تا خاک وطن را از نحسیات بشوریم... ببین که بهار و دشت اقاقیا و شور و خوشیِ نوروز را تکدی نمیکنیم. ما خودمان سَرویم، لالهایم، ایستاده میمیریم و بهار میشویم...
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊