eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
26 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندقِ پستی ناٰمه‌ها: ble.ir/payamresanimbot?start=lFRFpXLSRcS5JtXpW7TXntBBh . |°لطفاً کپی نکنید. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
مشاهده در ایتا
دانلود
این غَم است که گلوی ماٰ را بریده. این آرزوست که از تنِ ما میرود../
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزیزم، تو انتهای همه‌ی رؤیاهای همسرت بودی، انتهای همه‌ی جاده‌هایی که به خوشبختی میرسید، پس خُرده نگیر اگر نمیتواند به تو فکر نکند و به اینکه همه چیز میتوانست طور دیگری باشد؛ به تو و زیباییِ بی‌نقصت فکر میکند که مقابل آینه‌ی قدی میچرخی، دست جوانت را زیر انحنای شکمت میگیری تا برجستگی‌اش توی پیراهن عنابی بیوفتد و میخندی. به تو که هشت ماهه‌ای فکر میکند، به تو که فشار پاهای کوچک «نورسا» را روی پوست نازکت نشانش میدهی و ریسه میرَوی چون رَحِمَت قلقلک آمده. به تو که تنه‌ی سنگینت را یَله میکنی روی دسته‌ی کاناپه، ترشک میمکی و ساک بیمارستان را توی دامنت باز میکنی تا ده باره پستانک و کلاه گوشدار را بیرون بکشی. به تو فکر میکند، به تو که روزهای آخر آبستنت را میگذرانی، تِلو میخوری، مرغابیِ گردن درازِ پشمی را توی گهواره میگذاری و میپرسی:«خیلی وَرم کردم؟ بیریخت شدم؟!». بعد تا بخواهد بگوید:«قشنگی‌ات پیریِ مردت را به تعویق می‌اندازد.» یادش می‌افتد خیالاتی شده؛ یادش می‌افتد تو تمامِ فصل‌ها بودی، همه‌ی دلیلی که میخواست بخاطرش نَمیرد. و حالا که مهلت مراقبت از تو و «نورسا» سر آمده، حالا که به هیچ کاری نمی‌آید و مأموریتی در دنیا ندارد، میتواند در خاطراتت بمیرد. یادش می‌افتد مدتی‌ست بخاری و چراغ و اجاق گاز خاموش مانده و خانه گور کوچک و سردی شده که انتظارش را میکشد. یادش می‌افتد رفته‌ای امّا هنوز در عکس‌های پولایدری که بالای تخت چسبانده‌ای میخندی، پیراهن بارداری‌‌ات که فقط یکبار تن زدی، روی بند باد میخورد… و با همه‌ی اینهاست که گاهی نمیتواند انکار کند تو هرگز هشت ماهه نمیشوی… @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
عزیزم، تو انتهای همه‌ی رؤیاهای همسرت بودی، انتهای همه‌ی جاده‌هایی که به خوشبختی میرسید، پس خُرده نگی
؛ پیشکش به ستاره‌‌ی کوچکِ خاموش شده؛ شهیده «نورساٰ ملاآقایی». پ.ن: این مرثیه‌‌ی تخیلی برای تصویر کردنِ سوگ همسر شهیده «مریم کهریزی» نوشته شده. زن جوانِ کُرد که آبستنِ رؤیایی پنچ ماهه‌ بود و بنا داشتن با پدرش صداش بزنن:«نورسا»./
دائماً دور می‌اُفتم. از همه چیز و همه کَس. این قانون مورفیِ زندگی من است که از هر چه دوست بداٰرم دور می‌افتم. با اینحال مرتب برایت نامه مینویسم و نمیدانم که اصلاً به چاه سر میزنی یا نه؟ امّیدوارم که قصّه‌ی چاه و جمکران افسانه‌ی بی‌بی عادله و نُقلِ پیرزنهای خرافاتی نباشد تا اقلاً یکی از هزار هزار عریضه‌ای که سُر دادم توی شکم چاه را بخوانی. راٰستش این امید، تنها چیزیست که برایم باقی‌مانده. من بسیار برای تو نوشته‌ام. از وقتی سواد نوشتن فهمیدم تا همین چند صباح پیش که وحشت کاهل نمازی‌ام یخه‌ام را چسبید و فکر کردم راستی راستی ولاالضّالین شده‌ام. از بی‌عرضگی‌ام در رتق و فتق امور تا خواستگارِ وامانده‌ی ناخن خشکم که دستِ خالی آمد و شکم پُر رفت، برایت گفته‌ام… نوبتِ اوّل بیست سال پیش‌تر بود که مادرم بیخ گوشم گفت هرجمعه بساط نامه‌خوانی با فرشته‌ها داری. بعد دستهایش که هنوز نرم و کم سن و سال‌تر بود زیر بغلم قلاب کرد تا قدم کش بیاید و بتوانم رقص کاغذ پاره‌ها را توی سیاهیِ خنک چاه ببینم. خودکار بیک و تکه برگه‌‌ای خواستم تا با همه‌ی کلماٰتی که در هشت سالگی میدانم برایت بنویسم:«شما چه شکلی هستید؟ اگر بگذاری یواٰشکی ببینمت به کسی نمیگویم! راستی دوستت دارم.» این را که یاٰدت هست؟ خواندی؟ کاٰش «دوستت دارم»‌ام در دلِ مورچه‌ها نباشد و پر شال یا قرآن جیبی‌ات گذاشته باشی. حالاٰ دوباٰره خودکار بیک برداشته‌ام تا بنویسم:«گریه‌ام رفته زیر پوستم. ورَم کرده‌ام. ماهی مُرده‌ی خزرم که روی آب شناٰورم و توی مردمک‌های وق زده و ماتم تصویرِ سقوط موشک‌ها می‌افتد.» بنویسم:«الوتر الموتور ماٰییم که زیاد میمیریم و سهم کمی از زندگی داریم که مدتی‌ست خرجِ سرِ هم کردن تن‌های تنها میکنیم تا توی تابوت بچینیم و روی دست‌های مبعوث به معراج ببریم…» بنویسم:«روز مباداٰییم و هی کم میشویم و در جهان گریه کنی جُز شما نداریم. وقتش شده که برگردی و بر نعشِ دلتنگمان نماز بخوانی و توی گور تنگ و ترشمان خم شوی و بگویی:«همه‌ی ناٰمه‌هایت را خواندم.. میشِنَوی؟ اسمع و افهم أنا امام القائم مهدی عج...» @mimsani 🕊
وطن داٰشتن یعنی تنها نبودن. یعنی بدانی در آدم‌ها، در گیاهان، در خاک، چیزی از تو هست که حتی وَقتی آنجا نیستی، چشم‌به‌راهِ تو می‌مانند. @mimsani 🕊
گفت:«و این ماٰ بودیم؛ مردُمی صلح‌ طلب امّا جنگ‌ بلد!»
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آن‌جاٰ تو در روپوشِ چهارخانه‌ی مدرسه مُرده‌ای و این‌جاٰ مادرت به پستان‌های خُشکش که از آن‌ها شیر مَکیدی تا از جوجکانی در بیایی چنگ میزند و خُدا را قسم میدهد تاٰ دستی برساند و تو پیدا شوی. آن‌جاٰ تو، گرمِ گل‌کوچیک با محمدطاٰها و میکائیلی و به خانه برنمیگردی و این‌جاٰ مادرت چهل تابه حَلوا، هر چهل شب تفت داده که شاٰید اینبار خبری از خودت بیاوری. آن‌جاٰ تو، زیرِ آفتاب و باران و سرمای خُشک میناب هِی کم میشوی و تحلیل میرَوی و این‌جاٰ مادرت دلشوره دارد که چرا از لای خرابه‌ها شکوفه نمیزنی؟ تا باقی مانده‌ات را بچیند و در گور بکارَد و با گریه آبت‌ بدهد بلکه در خیاٰلش قد بکشی و داماد شوی… تو احتمالاً دیگر توی آغوشش جا نمیشوی. غمِ سَبُکی هستی که هرطور بخواهد بگیردَت شُره میکنی و زمین میریزی. احتمالاً یک لا پیراهن فوتبالت با طرحِ بالنسیاگا که دست نخورده گذاشتی برای جمع کردنت کافی باشد. یک کیسه استخوانی که هنوز تو رؤیای مادرت شِعر میخوانی، املای حروف الفبا مینویسی، سرِسفره برای پلو و خورشتِ موردعلاقه‌ات قِر میدهی، توی قلک سفالی‌ات پول میریزی و درحالیکه آرزوی پی‌اس‌فایو داری به مادرت قولِ النگو میدهی… برگرد ماکاٰن مادرت دیگر النگو نمیخواهد.. @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
آن‌جاٰ تو در روپوشِ چهارخانه‌ی مدرسه مُرده‌ای و این‌جاٰ مادرت به پستان‌های خُشکش که از آن‌ها شیر مَک
؛ پیشکش به بزرگمردِ مفقودالأثر؛ «شهید ماکاٰن نصیری». پ.ن: امّید که یکبارِ دیگه خُدا تو رو به مادرت ببخشه و بعد از چهل و اندی روز به داٰمنش برگردی کبوتر هفت‌ساله. پ.ن(۲): میکائیل میردورقی و محمدطاٰها جعفری که در رواٰیت ازشون یاد کردم هم از جگرگوشه‌های مینابی بودن./