eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
26 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندقِ پستی ناٰمه‌ها: ble.ir/payamresanimbot?start=lFRFpXLSRcS5JtXpW7TXntBBh . |°لطفاً کپی نکنید. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
مشاهده در ایتا
دانلود
دائماً دور می‌اُفتم. از همه چیز و همه کَس. این قانون مورفیِ زندگی من است که از هر چه دوست بداٰرم دور می‌افتم. با اینحال مرتب برایت نامه مینویسم و نمیدانم که اصلاً به چاه سر میزنی یا نه؟ امّیدوارم که قصّه‌ی چاه و جمکران افسانه‌ی بی‌بی عادله و نُقلِ پیرزنهای خرافاتی نباشد تا اقلاً یکی از هزار هزار عریضه‌ای که سُر دادم توی شکم چاه را بخوانی. راٰستش این امید، تنها چیزیست که برایم باقی‌مانده. من بسیار برای تو نوشته‌ام. از وقتی سواد نوشتن فهمیدم تا همین چند صباح پیش که وحشت کاهل نمازی‌ام یخه‌ام را چسبید و فکر کردم راستی راستی ولاالضّالین شده‌ام. از بی‌عرضگی‌ام در رتق و فتق امور تا خواستگارِ وامانده‌ی ناخن خشکم که دستِ خالی آمد و شکم پُر رفت، برایت گفته‌ام… نوبتِ اوّل بیست سال پیش‌تر بود که مادرم بیخ گوشم گفت هرجمعه بساط نامه‌خوانی با فرشته‌ها داری. بعد دستهایش که هنوز نرم و کم سن و سال‌تر بود زیر بغلم قلاب کرد تا قدم کش بیاید و بتوانم رقص کاغذ پاره‌ها را توی سیاهیِ خنک چاه ببینم. خودکار بیک و تکه برگه‌‌ای خواستم تا با همه‌ی کلماٰتی که در هشت سالگی میدانم برایت بنویسم:«شما چه شکلی هستید؟ اگر بگذاری یواٰشکی ببینمت به کسی نمیگویم! راستی دوستت دارم.» این را که یاٰدت هست؟ خواندی؟ کاٰش «دوستت دارم»‌ام در دلِ مورچه‌ها نباشد و پر شال یا قرآن جیبی‌ات گذاشته باشی. حالاٰ دوباٰره خودکار بیک برداشته‌ام تا بنویسم:«گریه‌ام رفته زیر پوستم. ورَم کرده‌ام. ماهی مُرده‌ی خزرم که روی آب شناٰورم و توی مردمک‌های وق زده و ماتم تصویرِ سقوط موشک‌ها می‌افتد.» بنویسم:«الوتر الموتور ماٰییم که زیاد میمیریم و سهم کمی از زندگی داریم که مدتی‌ست خرجِ سرِ هم کردن تن‌های تنها میکنیم تا توی تابوت بچینیم و روی دست‌های مبعوث به معراج ببریم…» بنویسم:«روز مباداٰییم و هی کم میشویم و در جهان گریه کنی جُز شما نداریم. وقتش شده که برگردی و بر نعشِ دلتنگمان نماز بخوانی و توی گور تنگ و ترشمان خم شوی و بگویی:«همه‌ی ناٰمه‌هایت را خواندم.. میشِنَوی؟ اسمع و افهم أنا امام القائم مهدی عج...» @mimsani 🕊
وطن داٰشتن یعنی تنها نبودن. یعنی بدانی در آدم‌ها، در گیاهان، در خاک، چیزی از تو هست که حتی وَقتی آنجا نیستی، چشم‌به‌راهِ تو می‌مانند. @mimsani 🕊
گفت:«و این ماٰ بودیم؛ مردُمی صلح‌ طلب امّا جنگ‌ بلد!»
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آن‌جاٰ تو در روپوشِ چهارخانه‌ی مدرسه مُرده‌ای و این‌جاٰ مادرت به پستان‌های خُشکش که از آن‌ها شیر مَکیدی تا از جوجکانی در بیایی چنگ میزند و خُدا را قسم میدهد تاٰ دستی برساند و تو پیدا شوی. آن‌جاٰ تو، گرمِ گل‌کوچیک با محمدطاٰها و میکائیلی و به خانه برنمیگردی و این‌جاٰ مادرت چهل تابه حَلوا، هر چهل شب تفت داده که شاٰید اینبار خبری از خودت بیاوری. آن‌جاٰ تو، زیرِ آفتاب و باران و سرمای خُشک میناب هِی کم میشوی و تحلیل میرَوی و این‌جاٰ مادرت دلشوره دارد که چرا از لای خرابه‌ها شکوفه نمیزنی؟ تا باقی مانده‌ات را بچیند و در گور بکارَد و با گریه آبت‌ بدهد بلکه در خیاٰلش قد بکشی و داماد شوی… تو احتمالاً دیگر توی آغوشش جا نمیشوی. غمِ سَبُکی هستی که هرطور بخواهد بگیردَت شُره میکنی و زمین میریزی. احتمالاً یک لا پیراهن فوتبالت با طرحِ بالنسیاگا که دست نخورده گذاشتی برای جمع کردنت کافی باشد. یک کیسه استخوانی که هنوز تو رؤیای مادرت شِعر میخوانی، املای حروف الفبا مینویسی، سرِسفره برای پلو و خورشتِ موردعلاقه‌ات قِر میدهی، توی قلک سفالی‌ات پول میریزی و درحالیکه آرزوی پی‌اس‌فایو داری به مادرت قولِ النگو میدهی… برگرد ماکاٰن مادرت دیگر النگو نمیخواهد.. @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
آن‌جاٰ تو در روپوشِ چهارخانه‌ی مدرسه مُرده‌ای و این‌جاٰ مادرت به پستان‌های خُشکش که از آن‌ها شیر مَک
؛ پیشکش به بزرگمردِ مفقودالأثر؛ «شهید ماکاٰن نصیری». پ.ن: امّید که یکبارِ دیگه خُدا تو رو به مادرت ببخشه و بعد از چهل و اندی روز به داٰمنش برگردی کبوتر هفت‌ساله. پ.ن(۲): میکائیل میردورقی و محمدطاٰها جعفری که در رواٰیت ازشون یاد کردم هم از جگرگوشه‌های مینابی بودن./
میمِ ثاٰنی؛
قاشقی از حلواٰی اوماج روی نانِ داغ محلی مالیدم و دستِ “نوبر” دادم. با بازوی درشتش، تن سبزه و لاغر “ب
؛ «کَندیمیز، نقشَنی ایچیندَ یوخدی! بیزی تاپاٰبیلمَزلَر. | روستاٰمون حتی روی نقشه نیست! پیدامون نمیکنن.» “نوبر” این را گفت و رژ مکّه‌ای به لپش مالید. سرخ‌ و سبزه‌تر شد. دو رج گیس حناییِ بافته از پسِ گوش‌ها روی نواردوزیِ یقه انداخته بود و میرفت تا جعبه‌های سیب و خیار را از “رحیم” که نیسانِ آبی را بَرِ طویله پارک میکرد، بگیرد. نوبر میداٰنست چطور دست تپلش را به دامنِ مَلمَلِ پُرچینش بگیرد تا وقت رفتن به حیاط، ساق پاهای برهنه‌اش پیدا شود. میدانست چطور دست تکان دهد که لچکِ گل‌دار و گوشواره‌هایش تاب بخورند تا رحیم مست و مسخِ طراوتش از نیسان پایین بپرد و لپ‌های ماتیکیِ زن را ماچ کند. نوبر میدانست از زندگی چه میخواٰهد و هر چه میخواست را داشت. از همه‌ی دنیا فقط، نشانیِ خانه، نامِ روستا و پنج بچه‌اش و دستهای رحیم را میشناخت. مابقیِ چیزهاٰ قصه‌‌های دوری بودند که از ماهواره میشِنید. او و مردی که دربسترش میخوابید و کلبه‌ی کاه‌گلی‌شان حتی روی نقشه‌ نبودند. در داٰمنه‌ی کوهی ناشناخته و افسانه‌ای بز و گوساله میچراندند، شعرِ آذری میخواندند و آتشِ تندشان بچه‌های قد و نیم‌قَدی میشد که بنا نبود چیزی از «رواٰبط دیپلماسی» و «مذاکره» بدانند. جعبه‌هاٰ را بیخ پله‌ها چید و بقچه‌ی فطیر را بغلم داد و سپرد «قاتِق شوربا | آش ماست» بپزم تا فرصت کند کلّه‌ی زبر و تراشیده‌ی رحیم را توی حوضچه آب و شامپو بزند. فکر کردم کاٰش همه‌ی زن‌ها، نوبر بودند؛ مادرِ خدیجه، آتناٰ، محمدکیان، آزار، ملیحه و … هر زَنی که یک گورِ کوچک تحویلش دادند و گفتند:«آرزوهاٰیت اینجا دفن شده.». فکر کردم کاٰش همه‌ی ما مردُمی عشایر و دام‌پرور بودیم که سیاٰست نمیدانستیم، اف ۳۵ را از اف ۱۵ توفیر نمیدادیم و موشکِ کاغذی میساختیم تا بچه‌هامان فِرَش بدهند لای درخت‌ها، توی ابرهاٰ. فکر کردم کاٰش همه‌ی دنیاٰ را قدرِ دِهِ کوچکمان میدیدیم، برای زیارت یک مشهدالرضا ع را میشناختیم، هدفِ نظامیِ بی‌اهمیتی میبودیم که زیر نگاه خدا چادر میزدیم و تا فردا و تاٰ همیشه مجال میداشتیم که عزیزانماٰن را تماشا کنیم... | بهاٰر سال صفرپنجِ شمسی‌. |°@mimsani 🕊
جنگ اومد تا بفهمم تنهایی فقط قواره‌ی خداست و به تنِ بلاکشِ آدمیزاد زار میزنه. فهمیدم چِقَدَر زِله‌ام از شب‌های بی‌خیرِ بی‌بوسه و دلم میخواد کسی ازم مراقبت کنه. فهمیدم هر تعلقی فانیه و به شماٰره‌ای بایسد داشته‌ها و کاشته‌ها و چیزکی که صداش میزنیم «زندگی» رو پشت سر بگذاریم تا توی سینه دشت و شکمِ کوه پناهنده بشیم؛ پس قلاب شدن به حسی ازلی و ابدی که انقضاء و مرگ نداره لازمه. فهمیدم سرنوشت یه غم هزاٰرساله‌ست که نباید تو غربت و آوارگی سر شه و این عشقه که بلأخره مارو نجات میده… @mimsani 🕊
کاٰش زندگی روی خوشش را با یک آدم نِشانمان بدهد../
میمِ ثاٰنی؛
زن پشت چشم مَستش ساٰیه‌ی آبی زده بود و سرشانه‌های برهنه‌‌اش را توی یقه‌ی قایقیِ پیراهن میجنباند. صدای بمِ اِبی که میخواند:«قصه‌ی‌ عشقت باز تو صدامه…» قلقلکش میداد و وادارش میکرد حینِ چیدن برگه‌های سونو، پستانکِ بندی و یک لنگه جوراب توری روی میز، برقصد. زن دریا شده بود. توی شکمش ماهی داشت. حالا تعبیر همه‌ی رؤیاهایی که میدید توی تنش میلغزید و همه‌ی شعرها و غزل‌ها را آبستن بود. سرخوش، ماتیکِ جگری روی لبِ گوشتی‌اش مالید و فکر کرد:«بدنش، تن‌پوشِ گرم و امنی برای دخترش شده.» خندان، قوسی به کمرش داد تا شکمش بیرون بزند و چند ماه آینده‌اش را ببیند. گفت:«یکذره تند‌تر بزرگ شو دیگه مامان! مثلاً که چی توی دخمه‌ی نمور و تاریک گرفتی خوابیدی و زودی نمیاٰی اوّلین عروسکت رو ببینی؟» بعد خرگوش پمبه‌ای را به نافش چسباند، دست‌های کوتاه عروسک را روی شکم تختش کِش داد تا خرگوش، دخترش را که قدِ مغزبادام بود بغل بگیرد. زن دلش پُر بود. از فرداهای روشن. از پروانه‌های آبی و بهشت کوچکی که میپَروراند. با گوشت و استخوانش چیزی آفریده بود و میخواست عکسِ برفکیِ سیاه و سفیدش را به شوهرش نشان دهد. فکر کرد دیگر کاری جز دوست داشتن دخترش نخواهد داشت و قرمه‌ی سیاهِ جاافتاده را هم زد. فکر کرد دیگر آرزویی ندارد و لابد مرغ آمین نشسته روی بام خانه که اِنقَدَر خوشبختی نزدیک است. فکر کرد دیگر از پیری و از ریخت افتادن نمیترسد؛ دختری دارد که حالت شرقی چشمها و خنده‌اش را به ارث میبَرد و تکرار جوانی خوش‌رنگ و لعابش میشود. بعد درحالیکه گردن‌آویزش را دور بلور گردنش صاف میکرد و پرِ دامنش را پایین میکشید تا چین نخورده باشد، پاتند کرد تا در خانه را که دو تقه خورده بود باز کند… پاتند کرد تا در تاریک روشنِ خانه، زیر نور لاجونِ هالوژن‌ها جیغ بکشد و بپرد توی دستهای خسته‌ی شوهرش. پاتند کرد تا تهِ استکان چشمهای قهوه‌ای مرد اوّلین اشک پدرانه را ببیند. پاتند کرد امّا با صدایِ سوت ممتد چیزی که آسمان را چاک میداد و پایین می‌آمد، در، دور و دورتر میشد... پاتند کرد امّا دید که معلق است... بدنَش، تن‌پوشِ امن و زره مُحکمی برای دخترش نیست و هرچه میدَوَد به در نمیرسد../ @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
زن پشت چشم مَستش ساٰیه‌ی آبی زده بود و سرشانه‌های برهنه‌‌اش را توی یقه‌ی قایقیِ پیراهن میجنباند. صدا
؛ [ روزت مباٰرک مغزِ‌بادوم. دنیا، جغرافیای مهربونی نبود. غصه نخور که نیومدی. تا میتونی تو دشتِ بابونه تاب بخور و به سمتِ دستهای باز مامانیت بدو.. ]