میمِ ثاٰنی؛
قاشقی از حلواٰی اوماج روی نانِ داغ محلی مالیدم و دستِ “نوبر” دادم. با بازوی درشتش، تن سبزه و لاغر “ب
؛
«کَندیمیز، نقشَنی ایچیندَ یوخدی! بیزی تاپاٰبیلمَزلَر. | روستاٰمون حتی روی نقشه نیست! پیدامون نمیکنن.» “نوبر” این را گفت و رژ مکّهای به لپش مالید. سرخ و سبزهتر شد. دو رج گیس حناییِ بافته از پسِ گوشها روی نواردوزیِ یقه انداخته بود و میرفت تا جعبههای سیب و خیار را از “رحیم” که نیسانِ آبی را بَرِ طویله پارک میکرد، بگیرد. نوبر میداٰنست چطور دست تپلش را به دامنِ مَلمَلِ پُرچینش بگیرد تا وقت رفتن به حیاط، ساق پاهای برهنهاش پیدا شود. میدانست چطور دست تکان دهد که لچکِ گلدار و گوشوارههایش تاب بخورند تا رحیم مست و مسخِ طراوتش از نیسان پایین بپرد و لپهای ماتیکیِ زن را ماچ کند.
نوبر میدانست از زندگی چه میخواٰهد و هر چه میخواست را داشت. از همهی دنیا فقط، نشانیِ خانه، نامِ روستا و پنج بچهاش و دستهای رحیم را میشناخت. مابقیِ چیزهاٰ قصههای دوری بودند که از ماهواره میشِنید.
او و مردی که دربسترش میخوابید و کلبهی کاهگلیشان حتی روی نقشه نبودند. در داٰمنهی کوهی ناشناخته و افسانهای بز و گوساله میچراندند، شعرِ آذری میخواندند و آتشِ تندشان بچههای قد و نیمقَدی میشد که بنا نبود چیزی از «رواٰبط دیپلماسی» و «مذاکره» بدانند.
جعبههاٰ را بیخ پلهها چید و بقچهی فطیر را بغلم داد و سپرد «قاتِق شوربا | آش ماست» بپزم تا فرصت کند کلّهی زبر و تراشیدهی رحیم را توی حوضچه آب و شامپو بزند. فکر کردم کاٰش همهی زنها، نوبر بودند؛ مادرِ خدیجه، آتناٰ، محمدکیان، آزار، ملیحه و … هر زَنی که یک گورِ کوچک تحویلش دادند و گفتند:«آرزوهاٰیت اینجا دفن شده.». فکر کردم کاٰش همهی ما مردُمی عشایر و دامپرور بودیم که سیاٰست نمیدانستیم، اف ۳۵ را از اف ۱۵ توفیر نمیدادیم و موشکِ کاغذی میساختیم تا بچههامان فِرَش بدهند لای درختها، توی ابرهاٰ. فکر کردم کاٰش همهی دنیاٰ را قدرِ دِهِ کوچکمان میدیدیم، برای زیارت یک مشهدالرضا ع را میشناختیم، هدفِ نظامیِ بیاهمیتی میبودیم که زیر نگاه خدا چادر میزدیم و تا فردا و تاٰ همیشه مجال میداشتیم که عزیزانماٰن را تماشا کنیم...
#میم_سادات_هاشمی
#روزنگارِجنگ | بهاٰر سال صفرپنجِ شمسی.
|°@mimsani 🕊
جنگ اومد تا بفهمم تنهایی فقط قوارهی خداست و به تنِ بلاکشِ آدمیزاد زار میزنه. فهمیدم چِقَدَر زِلهام از شبهای بیخیرِ بیبوسه و دلم میخواد کسی ازم مراقبت کنه. فهمیدم هر تعلقی فانیه و به شماٰرهای بایسد داشتهها و کاشتهها و چیزکی که صداش میزنیم «زندگی» رو پشت سر بگذاریم تا توی سینه دشت و شکمِ کوه پناهنده بشیم؛ پس قلاب شدن به حسی ازلی و ابدی که انقضاء و مرگ نداره لازمه. فهمیدم سرنوشت یه غم هزاٰرسالهست که نباید تو غربت و آوارگی سر شه و این عشقه که بلأخره مارو نجات میده…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
زن پشت چشم مَستش ساٰیهی آبی زده بود و سرشانههای برهنهاش را توی یقهی قایقیِ پیراهن میجنباند. صدای بمِ اِبی که میخواند:«قصهی عشقت باز تو صدامه…» قلقلکش میداد و وادارش میکرد حینِ چیدن برگههای سونو، پستانکِ بندی و یک لنگه جوراب توری روی میز، برقصد. زن دریا شده بود. توی شکمش ماهی داشت. حالا تعبیر همهی رؤیاهایی که میدید توی تنش میلغزید و همهی شعرها و غزلها را آبستن بود. سرخوش، ماتیکِ جگری روی لبِ گوشتیاش مالید و فکر کرد:«بدنش، تنپوشِ گرم و امنی برای دخترش شده.»
خندان، قوسی به کمرش داد تا شکمش بیرون بزند و چند ماه آیندهاش را ببیند. گفت:«یکذره تندتر بزرگ شو دیگه مامان! مثلاً که چی توی دخمهی نمور و تاریک گرفتی خوابیدی و زودی نمیاٰی اوّلین عروسکت رو ببینی؟» بعد خرگوش پمبهای را به نافش چسباند، دستهای کوتاه عروسک را روی شکم تختش کِش داد تا خرگوش، دخترش را که قدِ مغزبادام بود بغل بگیرد. زن دلش پُر بود. از فرداهای روشن. از پروانههای آبی و بهشت کوچکی که میپَروراند. با گوشت و استخوانش چیزی آفریده بود و میخواست عکسِ برفکیِ سیاه و سفیدش را به شوهرش نشان دهد.
فکر کرد دیگر کاری جز دوست داشتن دخترش نخواهد داشت و قرمهی سیاهِ جاافتاده را هم زد. فکر کرد دیگر آرزویی ندارد و لابد مرغ آمین نشسته روی بام خانه که اِنقَدَر خوشبختی نزدیک است. فکر کرد دیگر از پیری و از ریخت افتادن نمیترسد؛ دختری دارد که حالت شرقی چشمها و خندهاش را به ارث میبَرد و تکرار جوانی خوشرنگ و لعابش میشود. بعد درحالیکه گردنآویزش را دور بلور گردنش صاف میکرد و پرِ دامنش را پایین میکشید تا چین نخورده باشد، پاتند کرد تا در خانه را که دو تقه خورده بود باز کند… پاتند کرد تا در تاریک روشنِ خانه، زیر نور لاجونِ هالوژنها جیغ بکشد و بپرد توی دستهای خستهی شوهرش. پاتند کرد تا تهِ استکان چشمهای قهوهای مرد اوّلین اشک پدرانه را ببیند. پاتند کرد امّا با صدایِ سوت ممتد چیزی که آسمان را چاک میداد و پایین میآمد، در، دور و دورتر میشد... پاتند کرد امّا دید که معلق است... بدنَش، تنپوشِ امن و زره مُحکمی برای دخترش نیست و هرچه میدَوَد به در نمیرسد../
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
زن پشت چشم مَستش ساٰیهی آبی زده بود و سرشانههای برهنهاش را توی یقهی قایقیِ پیراهن میجنباند. صدا
؛
[ روزت مباٰرک مغزِبادوم. دنیا، جغرافیای مهربونی نبود. غصه نخور که نیومدی. تا میتونی تو دشتِ بابونه تاب بخور و به سمتِ دستهای باز مامانیت بدو.. ]
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در قصّهی بعدی میخواٰهم خودم را بنویسم که غنچه دادهام توی سجادهی مخمل، نُه سالم شده، شرمِ دخترانه میفهمم و از اینکه آقابزرگِ حقیقیام نیستی و دیگر نمیتوانم محضِ ناٰمحرمی ببوسمت گریه میکنم. میخواهم خودم را بنویسم که نشستهام پهلوی شانهات که دماٰوند است. مَحو و مفتون و بچگاٰنه با نگاه مینوشمت تا بلأخره نوبتم برسد و بپرسی:«شعر چی بلدی بوخونی باباجان؟»
میخواهم خودم را بنویسم، پیچیده در پیلهی چاٰدر، ایستادهام شعر بخوانم تا تو بخندی و بگویی:«آوَرین آورین.» و من از سرِ شور پروانه شوم، بگردم دورت و بنشینم روی لبادهات. بعد یک آبنبات دستم بدهی تا بگذارم گوشهی لپم و یادم برود که تو رفتهای و یکجایی از غزل گمشدهای و خُدا بردتت پشت صحاری سبزِ قزاقها. در قصهی بعدی میخواٰهم دخترت باشم و تو را بنویسم که جوان شُدهای و ایستادهای آنجا، در امتداد دالانِ نور و دستِ راستت را که قبراق است و زخم ندارد، سمتم گرفتهای تا با خودَت بِبَری. ببری تا جهان و مردُمی که دوستت نداشتند را پشت سر بگذاریم و زیر سایهی درخت افرا در بهشت تولدت را جشن بگیریم…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
در آخر جهاٰن را؛ پیراهنی مَلمل، شرابههای یک دامن، پیچکِ گلابدیدهی طرهای تابدار، منحنیهای بدنی رقصان، دستانی نقرهفام و شکننده، شانههایی نحیف امّا صبور و چشمانی اغواگر و جسور، نجات خواهد داد…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
در آخر جهاٰن را؛ پیراهنی مَلمل، شرابههای یک دامن، پیچکِ گلابدیدهی طرهای تابدار، منحنیهای بدنی ر
؛
نجاتید شما🤍
مبارک خِلقَت باشید./
اوّل/ خودم راٰ به مردگی نمیزنم. راستی راستی مُردهام. گور ندارم بخوابم. مُردن مفتکی نیست و قبرِ آقابزرگ را هم دو طبقه نخریدیم برای مبادا. جربزهی نِک و ناله هم ندارم؛ انگار اعتراف به مُفلِسی و ناچیزی، و غمی جُز غمِ وطن خوردن، پفیوزیست. من امّا شبها پرچمم را توی شکمِ تاریکی دور میدهم و غمِ نان میخورم. با جیب سوراخِ هوا کشیده، شعار تازهای که مشق کردم را عربده میزنم…
دوّم/ -«ماٰ کهنه نظامِ شریفِ وفادارِ فقیریم».
پِپسی را میتِکانَد تا گازش برود. لقمهی گوجه و کباب، لول شده توی لپش. میپرسد:«کجا فقیریم؟» نشستهایم لای کثیفیِ رستورانی بَرِ میدان. انگشت سبابهام را میچسبانم به شیشه رو به مردم. میگویم:«ایناها. اینجا.»
سوّم/ -«عوضِ خیراتِ کالابرگ. یکم پایین بِکِشن!»
سینی شربت بهارنارنج را میگرداند بینِ سواریها. چراغ قرمز مانده روی ثانیهی سی و هفت، دود و بوق هوا رفته. میگوید:«تنهاٰ چیزی که همیشه پایین کشیدن شلوارمونه!» بعد میدوَد سمت پیک موتوری که برای یک لیوان بیشتر، دست تکان داده. توی صورتِ گلافتادهاش دنبالِ خستگی میگردم. پیداٰ نمیکنم! توی رقص بوکههای نور مردی راٰ میبینم که میتواند هزار و یک شبِ دیگر شربت بگرداند و با گواش روی پیشانیاش بعد هر وضو پرچم ایران بکشد. عرقِ سبیلش را با آستین میگیرد. به تولد دختر و خُرده حقوقش فکر میکند… میدانم..
چهاٰرم/ -«ماٰ برای خونه میمیریم نه صاحبخونه.»
ویلچرِ خالی را هول میدهم زیرِ سایه تا صندلیاش خُنک بماند. با چشم میچرخم لای جمعیت، دنبالِ عصادستها. میگویم:«بد گفتی! مسئولین و دولت، صاحبخونه نیستن. خُدا صاحبه که اینجاییم و میمیریم.» کمک میدهم پیرزنی که پرچمِ کوچکی را با چادر به کمر بسته، روی ویلچر بنشیند. بعد ویلچر راٰ امانت میسپارم و میروم تا سمبوسهی صد و چهل توماٰنی بخرم، درحالیکه که صاحبخاٰنه را به رزاقیتش قسم میدهم...
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊