eitaa logo
مجهولات
340 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
857 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۵ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
-
منی که می‌دونم دانشگاه امام باقر(ع) دانشجوی دختر نمی‌گیره و هرسری موقع ثبت‌نام کنکور تیک‌ علاقمندی‌شو می‌زنم:
گفت: کم کم بعدِ او، حالِ تو بهتر می‌شود گفتمش: دیدی مگر ماهی به ساحل خو کند؟
ولی اونایی که فامیل‌شون غلامی‌ـه، در سطح بسیار خا‌‌ص‌تری از معرفت قرار دارن.. همیشه می‌تونی روشون حساب کنی. هرجا بقیه پشت‌تو خالی کردن، غلامی‌ها مثل فرشتهٔ نجات می‌مونن. تو هر رابطهٔ دوستی و کاری یه خانم/آقای غلامی داشته باشید. شاید اول قدرشو ندونید، ولی بعد جوری براتون عزیز میشن که تا همیشه از شنیدن فامیلش لبخند رو لباتون میاد! غلامی‌های عزیز؛ ممنونم که هستید. دنیای بی‌وفای ما به افرادی مثل شما تا همیشه نیاز داره🙂😂❤️
هدایت شده از در جدال غم به سوی زندگی
28.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقد گریه ت گرفت؟!🙂
مجهولات
• اکیپ کتانی قرمز‌ها ❤️👟 ✍🏻:ح.جعفری دختر ها وقتی رسیدند پایین، هنوز غیاثی روی منبر بود. - امام اوم
• اکیپ کتانی قرمز‌ها ❤️👟 ✍🏻:ح.جعفری غیاثی سرش را بالا آورد. برخاست و یک دستش را روی سینه گذاشت و دست دیگر را بالا برد و برای‌شان تکان داد. بلافاصله از همان بالای تخته سنگ گفت: - آ شیخ علی‌رضا مستفیض‌مون نمی‌فرمایید؟ پیرو حرفش جوانی لاغر اندام با لباس یقه طلبگی و ریشی که همه جای صورتش یکسان در نیامده بود برخاست. دستش را به نشانه ادب روی سینه گذاشت و سمت تخته سنگ رفت. وقتی که نشست، ابتدا سرش را پایین انداخت و کمی با دکمه‌های لباسش بازی کرد. بعد به دور و بر نگاهی کرد و عینک مستطیلی بی قاب و حاشیه‌اش را با انگشت وسط، بالا داد. آرام گفت: - می‌دونید برای این‌جا چی خوبه؟ روضه خرابه... روضه غریبی و آوارگی عمه‌مون زینب(س)... امشب سید گفت کرامت زن ایجاب نمی‌کنه که توی خرابه‌ها باشه، ولی بمیرم برای دل دختر علی... مونس علی... ناموس علی... این تفسیرش باعث شد هنوز شروع نکرده، اشک از چشم خیلی‌ها جاری و صدای ناله‌شان بلند شود... چشمان نازی هم تاب نیاوردند و آسمان شبش، به یک‌باره بارانی شد! پای این روضه انگار تکه سنگ ها هم گریه می‌کردند. و حتی ذره ذره خاک... بیهوده نبود که گفتند: "کل عرض کربلاء..." صبح بعد از نماز، تا کمی هوا روشن شد راه افتادند. غیاثی، ساجدی را همراه‌شان کرده بود. یک‌جوری خرابه‌های شهر را رد کردند و بالاخره به منطقه مسطح رسیدند. چادر ها از آن‌جا دیده می‌شد. ساجدی که چشمانش به‌خاطر نور آفتاب جمع شده بو‌د، دستش را حائل پیشانی‌اش کرد و گفت: - تا این‌جا حله خواهرا؟ من برم دیگه؟ چهار تایی تشکر کردند و راه افتادند. ساجدی انگار ناگهان چیزی را یادش آمده باشد، صدا زد: - خانما..! همگی برگشتند. کاغذی از جیبش در آورد و بالای سر تکانش داد. - یه امانتی داشتم. چون اون طرفا امن‌تره اگه میشه تا آخر اردو دست‌تون بمونه... نازی به سمتش قدم تند کرد. کاغذ چهار تا شده سفید را از دستش گرفت و با لبخندی کوچک گفت: - فقط همین؟ ساجدی لحظه آخر جوری به کاغذ نگاه کرد انگار قرار است دلش برای تک تک کلماتی که با خودکار آبی روی سفیدی جا خوش کرده بودند، تنگ شود! ناخودآگاه لبخند شیرینی روی لبش آمد و زمزمه کرد: - بله همین. بلافاصله یاعلی گفت و از آن‌ها دور شد. نازی با لبخندی به کاغذ در دستش نگاه کرد. هر چه که بود، معلوم بود برایش خیلی عزیز است. لب‌هایش را روی هم فشرد و کاغذ را در زیپ اصلی کیف کمری‌اش گذاشت. از همان‌جا قدم تند کرد و خودش را به بچه ها رساند. با زحمت مسئول اصلی را پیدا کردند. او هم یک محدوده را به آن‌ها معرفی کرد و گفت پنج نفر نیروی امدادی باشند، یک نفر در چادر وسایلی که می‌خواهند سریع به دست‌شان برساند، اقلام را یادداشت و مدیریت کند و خلاصه مدیریت اوضاع را به دست داشته باشد. از چادر مدیریت که بیرون رفتند تا به محدوده مورد نظرشان برسند، نیروهای امدادی را می‌دیدند که چطور تند تند چادر ها را نصب، آب و غذا را بین مردم منتقل، کودکان را مدیریت و با خانواده هایی که عزیز، یا مال‌شان را از دست داده بودند هم‌دردی می‌کردند. مژده ناگهان با دو دست روی ران پایش کوبید و کلافه گفت: - وای خدا نه! من هیچ رقمه نمی‌تونم این‌طور بدوئم! @mjholat
-
میخوام چندتا از کانالایی که دنبال می‌کنم و بهم وایب متفاوتی میدن و به نظرم ارزش حمایت شدن دارن رو از زبون خودم روزی یکی بهتون معرفی کنم. لطفا پایه باشید. هرچند شاید اکثرشون از وجود این‌جا بی‌اطلاع باشن و بعضا کانالشون از این‌جا بزرگ‌ترم هست! با این هشتک دنبالش کنید:
https://eitaa.com/9109301/15954 سپاس از حمایتت✨
هدایت شده از مجهولات
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زین‌الدین: هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید، آنها شما را نزد اباعبدالله یاد می‌کنند.
مجهولات
• اکیپ کتانی قرمز‌ها ❤️👟 ✍🏻:ح.جعفری غیاثی سرش را بالا آورد. برخاست و یک دستش را روی سینه گذاشت و دس
• اکیپ کتانی قرمز‌ها ❤️👟 ✍🏻:ح.جعفری زینب با خنده به صورت تپلش نگاهی انداخت. راست می‌گفت. به‌ خاطر وزنش احتمال کمر درد و زانو درد برای او بیش‌تر از بقیه بود. با لبخندی دست روی شانه‌اش انداخت و گفت: - فدا سرت! تو بمون. چادر مدیریت با تو، من با بچه‌ها میرم امداد. در همان حین به چادر منظور رسیدند. مژده با ابرو های بالا پریده و چشمان پر از وحشت به او چشم دوخت. آرام روی گونه‌اش کوبید و گفت: - وای چی میگی زینب جون؟ دیگه همه فامیل و دانشگاه می‌دونن من چقدر دست و پا چلفتی‌ام! بعد بمونم تو چادر مدیریت که شیک همه چیز و به باد بدم؟! زینب پرده را بالا داد و وارد شد. با ابرو های بالا پریده نگاهش کرد و خندان گفت: - من که تا همین حالا اگر خودت نمی‌گفتی نمی‌دونستم... بعد دستش را دور شانه او انداخت و با خنده گفت: - خیلی بی‌جا کرده کسی که گفته تو دست و پا چلفتی‌ای و از عهده هیچی برنمیای! اگر تا حالا خراب‌کاری‌ای ام کردی به خاطر استرس بوده شک نکن. الآن دارم میگم، این مسئولیت با تو. نترس، قبولش کن، به خودت ایمان داشته باش! شک نکن از پسش بر میای... این کارای نرم افزاری برای ما دخترا هیچی نیست! اصلا براش ساخته شدیم! باشه قربونت برم؟ مژده همان‌طور که باز هم کف دست‌هایش از عرق خیس شده بود به او نگاهی کرد. با چهره‌ای به غایت مظلوم و مصمم که همه را به خنده انداخت‌، دستانش را مشت و سرش را به نشانه تایید تکان داد. دوست داشت به خودش این فرصت را بدهد. فرصت اثبات مژده‌ای که بود. نه مژده‌ای که تلقین کرده بودند، باشد! سه روز تمام گذشت. تقریبا هنوز نصف اردو باقی‌مانده بود. مژده حسابی راه افتاده و حالا دیگر یک ژست خاصی هم گرفته بود و با بچه‌های اکیپ فالوده نمی‌خورد! روز اول دو سه تا اشتباه جزئی و یک حواس پرتی وحشتناک کرد. سرم نمکی را به جای سرم قندی تحویل داده بود!  اگر زینب قبل از تزریق حواسش نبود، بیمار قطعا به خاطر فشار خون بالا در جا تمام می‌کرد. ولی دقت‌های مضاعف زینب و انرژی مثبتش باعث شد این اوضاع به همان روز اول محدود شود و حالا مژده یک جور هایی می‌شد گفت حساب کل چادر های منطقه را داشت و کسی اگر به مشکل می‌خورد، روی او حساب می‌کرد. ساعت دو شب بود. این سه شب ساعت دو و سه می‌خوابیدند و آن‌طرف رأس پنج بیدار بودند! نازی این همه سخت جانی را از خود بعید می‌دانست! این که تا سرش را روی بالش می‌گذارد به خواب برود... این که سه روز تمام قید تلگرام و اینستا را بزند... نازی‌ای که همه می‌گفتند اگر یک روز آن‌لاین نشود احتمالا مرده، حالا سه روز می‌شد به هیچ چیز سر نزده بود. به قول رابین شارما‌‌، او یک "زامبی مجازی" بود. کسانی که تمام روز خود را بی هدف در شبکه های اجتماعی می‌گذرانند و وقتی به خودشان می‌آیند، عمرشان گذشته و هیچ دستاوردی نداشته‌اند... ولی این چند روز اصلا وقتش را نداشت که سراغ گوشی برود! زینب می‌گفت بچه‌ی انقلابی باید این‌طور باشد. وقت برای کار های چرت و پرت نداشته باشد. از صبح تا شب که با نشاط کار کند، شب سرش را که روی بالش گذاشت بی فکر و کابوس تا خود صبح می‌خوابد. آن‌طرف صبح هم با نشاط و انگیزه بر می‌خیزد. این بین تفریح و خنده‌شان هم جایی نمی‌رفت. اصلا نازی یادش نمی‌آمد آخرین بار کجا و با چه جمعی این‌قدر خندیده بود؟ به قول زینب: - خنده حلال طیّب! عرق ریختم پاش که به لباتون آوردم، همگی بردارید، زیاده! @mjholat