8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو را چه کسی اصراف میکند؟
درحالی که من به ذره ذرهی تو محتاجم...
برای مووآن هرکاری بگی میکنم، اتاقمو روزی شونصدوپنجاهونهبار تمیز میکنم، ورزش میکنم، پیاده روی میرم، آهنگای غیر لاو گوش میدم، درس میخونم، توی فضای مجازی میچرخم، کتاب میخونم، فیلم میبینم، با خانواده میگردم، ولی خب نمیشه...
هرکاری هم بکنم باز تو با اون چشمات از یک جایی میزنی بیرون و روزمو خراب میکنی...
میشه بری لطفاً؟
میشه منو ول کنی؟
میشه منو فراموش کنی عزیزم؟
این روزا من فقط یه پوستهام، دارم به فرسودهترین ورژن خودم تبدیل میشم، هندل کردن درس و ورزش و خانواده یه طرف، هندل کردن تو و این قضیه که هیچوقت تغییر نمیکنی و همین گهی که هستی باقی می مونی و هم زندگی خودتو نابود میکنی هم زندگی منو یه طرف...
واقعا امیدوارم این روزا هرچه زودتر بگذره، حالا چه با داماد شدن تو، چه با مردن من...
مخمور.
این روزا من فقط یه پوستهام، دارم به فرسودهترین ورژن خودم تبدیل میشم، هندل کردن درس و ورزش و خانوا
چقدر غم انگیزه که من دارم بهترین ورژنمو برای بدترین ورژن تو خرج میکنم.
داشتم با خودم میگفتم کاش آلزایمر میگرفتم تو رو فراموش میکردم ولی یادم اومد باز میبینمت و باز عاشقت میشم و باز این چرخهی باطل ادامه داره...
خدایا من جز تو هیچکس رو ندارم. برام مهم هم نیست که هیچکس رو ندارم. ولی خیلیییی برام مهمه که تو بمونی باهام...
پس هیچوقت منو از خودت جدا نکن🤍.
پستی که از صمیم قلبم دلم میخواست میتونستم برات بفرستم:
راستش... من فقط دلم نمیخواد که با تو زندگی کنم، یه زندگی معمولی و عادی مثل همهی زن و شوهرها، نه...
من دلم میخواد دستتو بگیرم و ببرمت تو جنگلهای شمال، زیر بارون، باهات بدوئم و قهقهه بزنم، به آسمون تیرهش نگاه کنم و داد بزنم: "مرسی خدا که اونو بهم دادی".
باهم بریم کنار دریای جنوب، یه آهنگ بیکلام برای خودمون پلی کنم، پا برهنه روی ماسهها قدم بزنیم و موجهای دریا پاهامونو قلقلک بدن و تو بگی که خوشحالی از اینکه منو داری.
یا میتونیم باهم بریم شیراز، بریم سعدیه، من برات شعرای عاشقونه سعدی رو بخونم، یا بریم حافظیه، من برات فال حافظ بگیرم، یا میتونیم بریم تو خیابونای شیراز زیر درختهای بهار نارنج یه ساندویچ کثیف بزنیم باهم، اونم کجا؟ کنار جوب. و تو به دیوونگی های من بخندی و قلبت نورنوری بشه.
یا باهم بریم توی همین خیابونهای مشهد، از وکیل آباد تااااااا خونهی خودمون پیاده بریم و توی راه به هر درختی که رسیدیم(توی این مسیر حدوداً ۳۵۸۹۸۵۴۳۲۲ درخت هست) منو ببوسی و بغل کنی.
از همهی اینا قشنگتر، باهم بریم نجف، چند ماااه اونجا بمونیم و هرروزشو باهم بریم حرم امیرالمومنین، بعد من از تو یه عکس جلوی ایوان طلای امام علی بگیرم و بذارم والپیپرم و قربون صدقهی چشمای تاتاریِ مشکیت برم، بعد تو اون دوتا تار موت رو که همیشه رو پیشونیت میفتن رو بدی کنار و ذوق بزنی از این همه عشقی که من بهت دارم...
عزیز دلم، کاش تو هم منو دوست میداشتی، کاش زندگی انقدر بیرحم نبود، کاش انقدر جبر توش وجود نداشت تا منو تو الان کنار هم میبودیم و اگر نشد هیچکدوم از این کارها رو انجام بدیم، دست تو دست هم به سقف اتاق من خیره بشیم و از آینده حرف بزنیم ، که قراره خیلی خیلی روشنتر از این روزهای تیره و تار باشه...
"شهرزاد" بهتریین و زیباتریین سریالیه که تو عمرم دیدم.