eitaa logo
کافه 𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓 ☕️
25 دنبال‌کننده
16 عکس
17 ویدیو
1 فایل
اینجا قراره کلی رمان جذاب بخونی سی سی 🎀✨️
مشاهده در ایتا
دانلود
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این ترفند اجاق گازت کثیف نمیشه😮‍💨🥘 https://eitaa.com/mmmmmopkn
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک ترفند برای اونایی که از خشک شدن چسب قطره‌ای کلافه می‌شن 😭💘. https://eitaa.com/mmmmmopkn
اگر ۳۰ نفر بشیم چالش میزارم پس کانالمون رو به دوستاتون معرفی کنین گرلام💙🦋
## داستان حضرت قاسم (ع) در صحرای داغ کربلا، صدای ناله کودکان و تشنگی خیمه‌ها دل هر انسانی را می‌سوزاند. در میان یاران امام حسین (ع)، نوجوانی بود با چهره‌ای نورانی و قلبی پر از ایمان؛ حضرت قاسم (ع)، فرزند امام حسن مجتبی (ع). قاسم هنوز نوجوان بود، اما دلش از بسیاری مردان بزرگ‌تر بود. او از صبح عاشورا می‌دید که یاران امام یکی‌یکی به میدان می‌روند و جان خود را در راه حق فدا می‌کنند. هر بار که پیکر شهیدی بر زمین می‌افتاد، آتش عشق و غیرت در دل قاسم شعله‌ورتر می‌شد. قاسم آرام به سوی عمویش، امام حسین (ع)، آمد. با ادب و اندوه گفت: «عمو جان، آیا به من هم اجازه می‌دهید به میدان بروم؟» امام حسین (ع) به چهره نوجوان برادرش نگاه کرد. قاسم یادگار امام حسن (ع) بود. دیدن او، دل امام را پر از غم می‌کرد. امام او را در آغوش گرفت و هر دو گریستند. امام حسین (ع) در دلش می‌دانست که این نوجوان نیز باید در راه خدا قربانی شود. در روایات آمده است که امام از او پرسید: «مرگ در نظر تو چگونه است؟» قاسم با قلبی سرشار از یقین پاسخ داد: «از عسل شیرین‌تر است.» این سخن، نشان می‌داد که او حقیقت راه حسین (ع) را شناخته بود. برای قاسم، شهادت پایان زندگی نبود؛ آغاز وصال با خدا بود. سرانجام امام حسین (ع) به او اجازه داد. قاسم لباس رزم پوشید. نوجوانی کم‌سن بود، اما با صلابت به میدان رفت. دشمن وقتی او را دید، گمان نمی‌کرد چنین جوانی این‌گونه شجاعانه بجنگد. اما قاسم همچون شیری دلیر، از حق دفاع کرد و چندین نفر از دشمنان را به خاک انداخت. در میان نبرد، بند کفش یا تسمه کفش او باز شد و لحظه‌ای خم شد تا آن را درست کند. در همان هنگام، دشمنی سنگدل بر او حمله کرد و ضربه‌ای سخت بر سرش زد. قاسم بر زمین افتاد و با صدایی سوزناک فریاد زد: «عمو جان! مرا دریاب!» امام حسین (ع) با شتاب خود را به او رساند، اما دیگر دیر شده بود. قاسم در آغوش عمویش نفس‌های آخر را می‌کشید. امام حسین (ع) با دلی شکسته فرمود که بر عمویت سخت است که تو صدایش بزنی و نتواند کمکت کند. پیکر غرق خون قاسم در آغوش امام آرام گرفت و روح پاکش به آسمان پرکشید https://eitaa.com/mmmmmopkn
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان زندگی حضرت علی (ع) دریایی از حکمت و شجاعت است. یکی از زیباترین و آموزنده‌ترین داستان‌های ایشان که در عین سادگی، عمق عدالت و ایمان او را نشان می‌دهد، ماجرای «علی (ع) و پیرمرد مسیحی» است: --- ### داستان: عدالت علی (ع) و کرامت انسانی روزی حضرت علی (ع) در دوران خلافتشان در کوفه، در حال عبور از بازار بودند که پیرمردی مسیحی را دیدند که کنار راه نشسته و مشغول گدایی است. آن پیرمرد در جوانی بازرگان بود، اما حالا که پیر و ناتوان شده بود، کسی به او توجه نمی‌کرد و حتی یاران و هم‌کیشانش او را فراموش کرده بودند. حضرت علی (ع) که همواره مراقب زیردستان و نیازمندان بود، با تعجب از یارانشان پرسیدند: «این پیرمرد کیست و چرا به این روز افتاده است؟» گفتند: «یا امیرالمؤمنین، او مردی مسیحی است که سال‌ها برای جامعه خدمت کرده، اما حالا که ناتوان شده، کسی از او دستگیری نمی‌کند.» امام (ع) با چهره‌ای برافروخته فرمودند: «او را در جوانی‌اش به کار گرفتید تا از نیروی او استفاده کنید، حالا که پیر شده او را به حال خود رها کرده‌اید؟» سپس امام دستور دادند از «بیت‌المال» (خزانه‌ی عمومی مسلمانان) برای او حقوقی ماهانه مقرر کنند و تا زمانی که زنده است، هزینه‌ی زندگی او و خانواده‌اش تأمین شود. این رفتار امام، درسی بزرگ برای تمام حاکمان تاریخ بود؛ اینکه عدالت و حمایت از انسان‌ها، محدود به دین، مذهب یا نژاد نیست و هر کسی که در این جامعه زندگی می‌کند، حقی دارد که باید به او پرداخته شود. https://eitaa.com/mmmmmopkn
داستان حضرت علی اصغر (ع)، دردناک‌ترین و در عین حال مظلومانه‌ترین بخش از حماسه کربلاست. این داستان، حکایت معصومیتی است که حقانیت امام حسین (ع) را برای همیشه در تاریخ ثبت کرد. --- ### داستان: تیر سه‌شعبی که سکوت صحرا را شکست در ظهر عاشورا، وقتی امام حسین (ع) دیدند که همه یاران و نزدیکانشان به شهادت رسیده‌اند، دیگر کسی در خیمه‌ها نمانده بود. ناگهان صدای گریه کودکی از خیمه شنیده شد. این صدای «علی اصغر» بود، طفل شیرخوار شش‌ماهه‌ای که از شدت تشنگی، لب‌های کوچکش خشک شده و زبانش در دهانش می‌چرخید. امام حسین (ع) که پدری مهربان بود، تاب دیدن رنج فرزندش را نداشت. او کودک را به آغوش گرفت و به سمت میدان نبرد رفت تا شاید دشمن در دل سنگی‌اش ذره‌ای رحم پیدا شود و کمی آب برای این کودک بی‌آب بدهند. امام در مقابل سپاه دشمن ایستاد و کودک را روی دستان بلند کرد تا همه او را ببینند. امام با صدایی که از سوز دل برمی‌خاست، فرمود: «ای مردم! اگر به من رحم نمی‌کنید، پس به این طفل شیرخوار رحم کنید. ببینید چگونه از تشنگی می‌سوزد!» سکوت عجیبی میدان را فرا گرفت. حتی برخی از سربازان دشمن هم تحت تأثیر قرار گرفتند و سرهایشان را پایین انداختند. اما در آن میان، «حرمله» که تیراندازی سنگدل و بی‌رحم بود، به دستور فرماندهان خود، تیر سه‌شعبی زهراگینی را در کمان نهاد. او هدفی جز گلوی نازک علی اصغر نداشت. تیری که برای یک لشکر کافی بود، به سمت گلوی آن کودک شش‌ماهه رها شد. ناگهان صحنه تغییر کرد. امام حسین (ع) دستش را زیر گلوی کودک گرفت؛ دست‌های امام از خون گرم و پاک کودک پر شد. در آن لحظه، امام حسین (ع) خون کودک را به آسمان پاشید و فرمود: «خدایا! این مصیبت بر من آسان است، چرا که تو آن را می‌بینی.» آن روز، علی اصغر با خون پاک خود، بزرگترین سند مظلومیت حق در برابر باطل را امضا کرد. https://eitaa.com/mmmmmopkn
داستان زندگی حضرت زهرا (س)، دخت گرامی پیامبر اسلام (ص)، داستانی از ایثار، نور و استقامت است. یکی از زیباترین و در عین حال آموزنده‌ترین روایت‌ها درباره ایشان، ماجرای «ایثار در شب عروسی» است که نشان‌دهنده روح بزرگ و بخشنده ایشان است. --- ### داستان: پیراهن عروسی و بخشش بزرگ حضرت زهرا (س) دختر پیامبر (ص) بودند، اما همیشه ساده‌زیست بودند و از تجملات دوری می‌کردند. در شب عروسی‌شان، ایشان لباس ساده‌ای به تن داشتند. در همین حین، زنی فقیر و نیازمند به درِ خانه ایشان آمد و با صدایی لرزان گفت: «ای دختر پیامبر، من زنی هستم که لباسی کهنه به تن دارم و از فقر و نداری رنج می‌برم. آیا لباس دست‌دومی دارید که به من ببخشید تا بتوانم با آن بدنم را بپوشانم؟» فاطمه زهرا (س) که قلبی سرشار از مهربانی داشت، نگاهی به لباس‌های خود انداخت. ایشان پیراهن جدیدی داشتند که برای شب عروسی‌شان تهیه شده بود. در آن لحظه، حضرت زهرا (س) با خود فکر کردند: «کدام یک برای خدا محبوب‌تر است؟ نگه داشتن این لباس نو برای خودم، یا بخشیدن آن به این زن نیازمند؟» ایشان در کمال بزرگی و ایثار، تصمیم گرفتند همان لباس نو و زیبای خود را به آن زن فقیر ببخشند و لباس قدیمی خود را بپوشند. وقتی پیامبر خدا (ص) ماجرا را فهمیدند، با لبخندی از سرِ تحسین به دخترشان نگاه کردند. در روایتی آمده است که فرشته وحی (جبرئیل) نازل شد و سلام خدا را به ایشان رساند و به خاطر این ایثار بزرگ، حضرت را ستود. --- ### چرا این داستان زیباست؟ این داستان کوتاه، چند ویژگی برجسته شخصیت حضرت زهرا (س) را به ما نشان می‌دهد: 1. اولویت‌بندی ارزش‌ها: برای ایشان، شادیِ یک انسان دیگر و انجام فرمان خدا، بسیار ارزشمندتر از ظواهر دنیوی بود، آن هم در شب عروسی که برای هر دختری خاص است. https://eitaa.com/mmmmmopkn -
بچه ها من چون پنجشنبه و همینطور شنبه نتونسته بودم براتون داستانی بنویسم جاش امروز ۴ داستان فرستادم انشالله بعد از محرم شروع میکنم به رمان نوشتن