7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این ترفند اجاق گازت کثیف نمیشه😮💨🥘
https://eitaa.com/mmmmmopkn
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک ترفند برای اونایی که از خشک شدن چسب قطرهای کلافه میشن 😭💘.
https://eitaa.com/mmmmmopkn
کافه 𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓 ☕️
یک ترفند برای اونایی که از خشک شدن چسب قطرهای کلافه میشن 😭💘. https://eitaa.com/mmmmmopkn
چندتا ترفند برای گرلام ✨️🫀
## داستان حضرت قاسم (ع)
در صحرای داغ کربلا، صدای ناله کودکان و تشنگی خیمهها دل هر انسانی را میسوزاند. در میان یاران امام حسین (ع)، نوجوانی بود با چهرهای نورانی و قلبی پر از ایمان؛ حضرت قاسم (ع)، فرزند امام حسن مجتبی (ع).
قاسم هنوز نوجوان بود، اما دلش از بسیاری مردان بزرگتر بود. او از صبح عاشورا میدید که یاران امام یکییکی به میدان میروند و جان خود را در راه حق فدا میکنند. هر بار که پیکر شهیدی بر زمین میافتاد، آتش عشق و غیرت در دل قاسم شعلهورتر میشد.
قاسم آرام به سوی عمویش، امام حسین (ع)، آمد. با ادب و اندوه گفت:
«عمو جان، آیا به من هم اجازه میدهید به میدان بروم؟»
امام حسین (ع) به چهره نوجوان برادرش نگاه کرد. قاسم یادگار امام حسن (ع) بود. دیدن او، دل امام را پر از غم میکرد. امام او را در آغوش گرفت و هر دو گریستند.
امام حسین (ع) در دلش میدانست که این نوجوان نیز باید در راه خدا قربانی شود.
در روایات آمده است که امام از او پرسید:
«مرگ در نظر تو چگونه است؟»
قاسم با قلبی سرشار از یقین پاسخ داد:
«از عسل شیرینتر است.»
این سخن، نشان میداد که او حقیقت راه حسین (ع) را شناخته بود. برای قاسم، شهادت پایان زندگی نبود؛ آغاز وصال با خدا بود.
سرانجام امام حسین (ع) به او اجازه داد. قاسم لباس رزم پوشید. نوجوانی کمسن بود، اما با صلابت به میدان رفت. دشمن وقتی او را دید، گمان نمیکرد چنین جوانی اینگونه شجاعانه بجنگد. اما قاسم همچون شیری دلیر، از حق دفاع کرد و چندین نفر از دشمنان را به خاک انداخت.
در میان نبرد، بند کفش یا تسمه کفش او باز شد و لحظهای خم شد تا آن را درست کند. در همان هنگام، دشمنی سنگدل بر او حمله کرد و ضربهای سخت بر سرش زد. قاسم بر زمین افتاد و با صدایی سوزناک فریاد زد:
«عمو جان! مرا دریاب!»
امام حسین (ع) با شتاب خود را به او رساند، اما دیگر دیر شده بود. قاسم در آغوش عمویش نفسهای آخر را میکشید. امام حسین (ع) با دلی شکسته فرمود که بر عمویت سخت است که تو صدایش بزنی و نتواند کمکت کند.
پیکر غرق خون قاسم در آغوش امام آرام گرفت و روح پاکش به آسمان پرکشید
https://eitaa.com/mmmmmopkn
داستان زندگی حضرت علی (ع) دریایی از حکمت و شجاعت است. یکی از زیباترین و آموزندهترین داستانهای ایشان که در عین سادگی، عمق عدالت و ایمان او را نشان میدهد، ماجرای «علی (ع) و پیرمرد مسیحی» است:
---
### داستان: عدالت علی (ع) و کرامت انسانی
روزی حضرت علی (ع) در دوران خلافتشان در کوفه، در حال عبور از بازار بودند که پیرمردی مسیحی را دیدند که کنار راه نشسته و مشغول گدایی است. آن پیرمرد در جوانی بازرگان بود، اما حالا که پیر و ناتوان شده بود، کسی به او توجه نمیکرد و حتی یاران و همکیشانش او را فراموش کرده بودند.
حضرت علی (ع) که همواره مراقب زیردستان و نیازمندان بود، با تعجب از یارانشان پرسیدند:
«این پیرمرد کیست و چرا به این روز افتاده است؟»
گفتند: «یا امیرالمؤمنین، او مردی مسیحی است که سالها برای جامعه خدمت کرده، اما حالا که ناتوان شده، کسی از او دستگیری نمیکند.»
امام (ع) با چهرهای برافروخته فرمودند:
«او را در جوانیاش به کار گرفتید تا از نیروی او استفاده کنید، حالا که پیر شده او را به حال خود رها کردهاید؟»
سپس امام دستور دادند از «بیتالمال» (خزانهی عمومی مسلمانان) برای او حقوقی ماهانه مقرر کنند و تا زمانی که زنده است، هزینهی زندگی او و خانوادهاش تأمین شود.
این رفتار امام، درسی بزرگ برای تمام حاکمان تاریخ بود؛ اینکه عدالت و حمایت از انسانها، محدود به دین، مذهب یا نژاد نیست و هر کسی که در این جامعه زندگی میکند، حقی دارد که باید به او پرداخته شود.
https://eitaa.com/mmmmmopkn