دیروز روز خسته کنندهای بود، لطفا دوباره تکرار نشه. همین که وارد تابستون شدم از اولش گند خورد و خستهکننده بود واقعا عالی پرتغالی متعالی زیبالی.
دیشب وقتی داشتم تو خیابون های طهران پیاده برمیگشتم بهاین فکر میکردم اگه خودم خونه داشتم و تو قدیمیترین و خوشگلترین خیابونهای طهران بود و داخل خونه هم از فرش های ایرانی و چیزهای مدرن و سنتی میذاشتم چهدنیایی میشد برای خودم. ولیخب یهماشین بوق زد و تمام افکاراتم رو تو همون یکی از کوچههای خیابونانقلاب کاشتم و اومدم. ولی امیدوارم یهروزی اینیکی فکرم واقعی بشه. چهعالی میشه وایخدایمن.
وای من خیلی دوستدارم عربی رو بفهمم و یکی از زبونهای روونیکه بخوام صحبت کنم عربی باشه ولی رابطهی مسالمتآمیزی با عربی ندارم.
قهوهخونه
دیشب وقتی داشتم تو خیابون های طهران پیاده برمیگشتم بهاین فکر میکردم اگه خودم خونه داشتم و تو قدیم
طهران خیلی گرمه رسما دارم پخته میشم و عذابآوره وای.
قهوهخونه
طهران خیلی گرمه رسما دارم پخته میشم و عذابآوره وای.
در تهران آتش است که میبارد روی سرت.
آندم بریدم از زندگی"دل"
که آمد بهمسلخ شمر سیهدل
او میدوید و من میدویدم
« داد زد، کسی طرفِ
خواهرمنره! صدای شکستن استخوان آمد، سر و برگردوند دید شمر داره لگد میزنه.» او سویِ مقتل من سویِ قاتل او مینشست و من مینشستم او رویِ سینه من درمقابل او میکشید و من میکشیدم او از کمر تیغ من آهِباطل او میبرید و من میبریدم [خنجر رو گذاشت دید نمیبره، اینجا بوسهگاهِ مادرم زهراست.] او از حسین سر، من غیر از او دِل او میبرید و من میبریدم او از حسین سر من غیر از او دل./
قهوهخونه
آندم بریدم از زندگی"دل" که آمد بهمسلخ شمر سیهدل او میدوید و من میدویدم « داد زد، کسی طرفِ خواه
همچین که خیمهها آتیش گرفت، هرکی بهیهسمت دوید. میگفت که: «با عجله رفت سمت دخترک، دامنش داشت آتیش میگرفت آتیش رو خاموش کردم. دیدم انقدر خورده زمین ناخونهاش شکسته، سروصورتش خاکیه. گفتم: نترس من اومدم کمک؛ گفت: آقا اگه میشه یهمقدار آب بهمن بده! کمی آب بهش دادم جلو لبهاش گرفت و نخورد گفت: آقا میشه بهمن بگی قتلگاه کدوم طرفه؟ گفتم دخترجان تو آبت رو بنوش آخه قتلگاه رو برای چی میخوای؟ گفت: "آخههنوز بابام آب نخورده.." شامِ غریباناست زهرا پریشان است.» یهوقت دید زمین داره میلرزه، آسمون رنگخون بهخودش گرفته، زینبکبری'س دوید خدمت زینالعابدین گفت: عزیزِبرادرم چیشده زمین اینجوری میلرزه و آسمون رنگ خون گرفته؟ نالهاش بلند شد، صدا زد عمهجان: آخهالان ساعتیه که دارن سرهارو بالا نیزه میبرن! رسیده بهکجا کار زینب سراغ سرش را از اینواز آن بگیرد. سری بالای نیزه چو ماهی زیر ابرخون، میسوزد.
قهوهخونه
همچین که خیمهها آتیش گرفت، هرکی بهیهسمت دوید. میگفت که: «با عجله رفت سمت دخترک، دامنش داشت آتیش
خودم دیدم
گلم پرپر بهخاکه
تنش از تیر و نیزه چاکچاکه
خودم دیدم که انگشتر نداره،
آخ بهخاک افتاده
عباس سر نداره.