قهوهخونه
آندم بریدم از زندگی"دل" که آمد بهمسلخ شمر سیهدل او میدوید و من میدویدم « داد زد، کسی طرفِ خواه
همچین که خیمهها آتیش گرفت، هرکی بهیهسمت دوید. میگفت که: «با عجله رفت سمت دخترک، دامنش داشت آتیش میگرفت آتیش رو خاموش کردم. دیدم انقدر خورده زمین ناخونهاش شکسته، سروصورتش خاکیه. گفتم: نترس من اومدم کمک؛ گفت: آقا اگه میشه یهمقدار آب بهمن بده! کمی آب بهش دادم جلو لبهاش گرفت و نخورد گفت: آقا میشه بهمن بگی قتلگاه کدوم طرفه؟ گفتم دخترجان تو آبت رو بنوش آخه قتلگاه رو برای چی میخوای؟ گفت: "آخههنوز بابام آب نخورده.." شامِ غریباناست زهرا پریشان است.» یهوقت دید زمین داره میلرزه، آسمون رنگخون بهخودش گرفته، زینبکبری'س دوید خدمت زینالعابدین گفت: عزیزِبرادرم چیشده زمین اینجوری میلرزه و آسمون رنگ خون گرفته؟ نالهاش بلند شد، صدا زد عمهجان: آخهالان ساعتیه که دارن سرهارو بالا نیزه میبرن! رسیده بهکجا کار زینب سراغ سرش را از اینواز آن بگیرد. سری بالای نیزه چو ماهی زیر ابرخون، میسوزد.
قهوهخونه
همچین که خیمهها آتیش گرفت، هرکی بهیهسمت دوید. میگفت که: «با عجله رفت سمت دخترک، دامنش داشت آتیش
خودم دیدم
گلم پرپر بهخاکه
تنش از تیر و نیزه چاکچاکه
خودم دیدم که انگشتر نداره،
آخ بهخاک افتاده
عباس سر نداره.