✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨
✨🌱✨🌱✨🌱✨
🤍✨🤍✨🤍✨
✨🌱✨🌱✨
🤍✨🤍✨
✨🌱✨
🤍✨
🌱
رمان: #تلاقیدرسئول
به قلم: حنین✍🏻❤️🩹
#پارتـــ11
ــسلام مامی، عشقم چطوری؟
با این حرف مامان ابرویی بالا انداخت و گفت: هزار با بهت گفتم من رو درست صدا کن! مامی چیه؟!
ـــباشه چشم بانو شما جون بخواه. بگو شام چی میخوای بار بزاری که بد گشنمه.
و بعد به طرف یخچال رفتم و مشغول گشتن چیزی برای سیر کردن شکمم شدم.
مامان گفت: داداش و زنداداشت قراره واسه شام بیان اینجا، برو لباسات عوض کن و بیا با راحله یه تهچین مرغ درست کنید.
راحله پوفی کرد و به نشانه اعتراض پایش را به زمین کوبید و گفت: مــــامــان..!
پشت راحله درآمدم و گفتم: مامان من خیلی خستممم!
مامان اخمایش را در هم کشید و روبه هر دویمان گفت: مامانو یامان!...داداشتون سالی یک بار میاد اینجا حالا شما واسه یه غذا درست کردن براش اینطوری ناز و قر بیاین...بخدا از ظهر تاحالا کمرم درد میکنه اگه نه خودم درست میکردم.
انگار مامان با این حرف مهر سکوت بر لبانمان زد و دیگر هیچی نگفتیم.
به اتاقم رفتم و لباس هایم را عوض کردم، پنج دقیقه بعد به آشپزخانه رفتم و آشپزی را شروع کردم.
مامان از روی مبل پاشد تا به کمک مان بیاید که راحله وارد آشپزخانه شد هر دو مانع کمکش به ما برای آشپزی شدیم.
در آخر مامان با اصرار زیاد ما برگشت و سرجایش نشست و ما هم مشغول به کار شدیم.
قابلمه آب را روی گاز گذاشتم، راحله هم شروع کرد به ریش کردن مرغ ها ...
شام را خیلی زود درست کردیم و دم گذاشتیم و هر دو به اتاقمان رفتیم.
راحله نشست و مشغول درس هایش شد و من روی تخت دراز کشیدم تا خستگی از تنم خارج بشه که چشم هایم گرم شد و نفهمیدم کی به خواب رفتم...
𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
‹ مُـبَـرَّحنوشت | ᴍᴏʙᴀʀʀᴀʜ ›
✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ ✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨🤍✨ ✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨ ✨🌱✨ 🤍✨ 🌱 رمان: #تلاقیدرسئول به قلم: حنین✍🏻❤️🩹 #پ
تاخیرم را در پارت گذاری ببخشید🙏🏻♥️
◝شاعری شغل شریفیست به شرطی که قلم
فقط از مدح علی شاه نجف گوید و بس :)🤌🏻♥️
#موقعیت - #ضمیمه - #جنونعاشقی| 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑