eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.7هزار دنبال‌کننده
8.7هزار عکس
2هزار ویدیو
107 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز)💚 🍁گفت به جای دوستت دارم چه بگویم : گفتم بگو : #یادت_باشد❣ کانال تلگراممون:@modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh 🌸🍃
مشاهده در ایتا
دانلود
─═इई 🍃🌸🍃ईइ═─ 💠 👈اميرمؤمنان امام علۍ عليه السلام : بهترين شما دسته اند. گفتند: آن پنج دسته ڪدامند؟ حضرت فرمود: ① زنان ساده و بى آلايش، ② زنان دل رحم و خوش خو، ③ زنان هم دل و همراه، ④ زنى ڪه چون شوهرش به خشم آيد تا او را خشنود نسازد، خواب به چشمش نيايد ⑤ زنى ڪه در نبود شوهرش از او دفاع ڪند؛ چنين زنى ڪارگزارى از ڪارگزاران خداوند است و ڪارگزار خدا هرگز خيانت نمى ورزد. 📘 ڪافی، جلد۵، ۳۲۵ 『 @modafehh  』
👩🏻‍⚕مشاوره قبل از پاسخ 💓ما در اسلام، سنت خوبِ فراموش شده‌ای داریم که کمتر کسی به آن توجه جدی دارد‌؛ مشاوره. ❣مشاوره، یکی از اصولی است که پیشوای عقل و حکمت، امیرالمؤمنان علی علیه السلام درباره آن می‌فرماید: هیچ پشتوانه‌ای، مثل مشورت کردن نیست. چه خوب است که در مساله ازدواج، این سنت را پیاده‌سازی کنیم! ❣چه اشکالی دارد هر دو طرف، هم به صورت جداگانه‌ و هم دو نفری، پیش یک مشاوره متعهد بروند؟ در بسیاری از موارد، راهنمایی یک مشاور، دو طرف را به نکته‌ای می‌رساند که قبل از آن، توجهی به آن نمی‌کردند. ❣گفتگوی قاعده‌مند در هنگام خواستگاری، تحقیق اصولی و مشاوره، بهترین راه شناخت است. @modafehh  』
🌷۱۴ فروردین بود که شیربچه های لشکر ۲۵ کربلا‌ بار سفر بستند و به سمت سوریه حرکت کردند،هنوز هم که هنوزه یکسری از این شهدا برنگشتند... 🥀 🕊 هدیـه‌ به‌ روح‌ مطهر‌ شهدا صلوات 『 @modafehh  』
گلزار شهدا دعاگویتان هستیم🌹 @modafehh
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ _زینب رو بذار روی تخت بیا با هم ببینیم! ارمیا زینب را روی تخت آیه گذاشت و به سمت قاب عکسها رفت. تک تک را نگاه کردند و لبخند زدند. ارمیا گفت: _من باید پس فردا برم، حالا با این اوضاع باید چطوری تنهاتون بذارم؟ آیه خواست جواب بدهد که صدای در زدن آمد: _حتما رهاست. در رو بازمیکنی تا من لباس عوض کنم؟ ارمیا سری به تایید تکان داد و خواست از اتاق خارج شود که آیه گفت: _وسایلتو از اون خونه آوردی؟ ارمیا سرش را به پشت چرخاند و گفت: _آره؛ گذاشتم تو اتاق زینب تا بهم بگی کجا بذارمشون! بعد از اتاق رفت و در را باز کرد. صدای احوالپرسی ارمیا با رها و صدرا آمد؛ حتما رها به صدرا گفته و او را هم نگران کرده! لباسهایش را عوض کرد و از اتاق خارج شد: _سلام! خوش اومدید، شب نشینی اومدید؟ صدرا: یه جورایی، از اونجایی که خیلی دیر کردید پسرم خوابید، مجبوریم زود برگردیم! آیه: برید بیاریدش بذارید روی تخت پیش زینب، اینجوری دیگه عجله ندارید! رها: اومدیم صحبت کنیم، من جریان ظهر رو برای صدرا گفتم. آیه: بزرگش نکنید، چیزی نیست! ارمیا: بزرگه... خیلی بزرگ؛ صدرا من پس فردا دارم میرم ماموریت، با این اوضاع حواسم اینجاست. صدرا اخم کرد: _دوباره داری میری سوریه؟ ارمیا: مجبورم، یه ماه دیگه برمیگردم؛ اما االان باید چیکار کنم که یه دیوونه که سابقه‌ی اقدام به قتل رو هم داره تهدید خانوادهم شده! ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ صدرا: چرا دوباره میری؟ ارمیا: االان موضوع مهم امنیت آیه و زینبه، اینو بفهم صدرا! صدای ارمیا بالا رفته بود و صدای گریه‌ی زینب بلند شد. ارمیا به سمت اتاق رفت و زینب را بغل کرد تا به خواب رفت. وقتی کنار صدرا نشست آرام گفت: _ببخشید صدامو بالا بردم، نمیدونم چیکار کنم! صدرا: من هستم، حواسم بهشون هست! _این اتفاق تقصیر منه و حالا باید تنهاشون بذارم! آیه دخالت کرد: _فعالا که بستریه، تا یکی دو ماه آینده هم بستری میمونه؛ وقتی هم مرخص بشه حالش بهتره و خطرش کمتر، ترس نداره که! رها: من همه سعیمو میکنم که اوضاعو بهبود بدم. ارمیا: برای خود شما هم خطرناکه. آیه: به بابا میگم بیان اینجا، اگه این خیالتو راحت میکنه. ارمیا: تا حالا انقدر نترسیده بودم َ اعتراف سنگینی بود برای مردی که خط مقدم جبهه بوده ای بانو چه کرده ای که نقطه ضعف شده برای این مرد! صدرا: حواسمون به زن و بچهت هست، تو حواست به خودت باشه و دیگه هم نیومده بار سفر نبند! ارمیا لبخندی پر درد زد و به چشمان صدرا نگاه کرد؛ صدرا خوب درد را از چشمان ارمیا خواند، دردی که روزی در چشمان خودش هم بود... ارمیا: برگشتم یه سفر بریم مشهد، صبح به محمد زنگ زدم بهش گفتم، تو هم کاراتو هماهنگ کن که یه سفردسته‌جمعی بریم!! ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
🌙🌚 پیـامبر اڪرم (ص) فرمودند‌هرشب قبل ازخواب: 1. قرآن‌راختم‌کنید {=٣‌بارسوره‌توحید} 2.‌پیامبران‌راشفیع‌خود‌گردانید: ۱‌بار⇩ { الهم‌صل‌علی‌محمد‌و‌ال‌محمد‌و‌عجل‌فرجهم اللهم‌صل‌علی‌جمیع‌الانبیاء‌والمرسلین‌} 3. مومنین‌راازخودراضی‌کنید: ۱بار⇩ {اللهم‌اغفر‌للمومنین‌والمومنات} 4. یک‌حج‌‌ویک‌عمره‌به‌جاآورید: ۱ بار⇩ {سبحان‌الله‌والحمد‌لله‌ولااله‌الا‌الله‌والله‌اکبر} 5.خواندن تسبیحات حضرت زهرا: ۱بار⇩ {از اهل ذکر به شمار میایید} 6.خواندن سوره قدر: ۷بار⇩ {تا صبح فرشتگاتی موکل میایند که به جای شما ذکر می گویند} شبتـون شهــدایے‌♡ツ ✧❁🌷@modafehh🌷❁✧
نگاه شهـ🍃ـدا حاڪی از این است که بعدِ شان چه ڪرده ایم؟ دیگر شرمندگی ڪافی ست.... رهرو راهشان باشیم..... نه شرمنده نگاهشان.....! صبحت بخیر بردارم...🖐🏻 سیاهکالی مرادی🍃 @modafehh  』
یکشنبه: نهار: مادرجان، حضرت زهرا(درود خدا بر او باد) شام: غریب مدینه، امام حسن مجتبی(درود خدا بر او باد) 『 @modafehh  』
:🦋✨ وَ لا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتى، هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَ نَّهُ وَلىٌّ حَميمٌ وَ ما يُلَقّاها إِلاَّ الَّذينَ صَبَروا و ما يُلَقّاها إِلاّ ذو حَظٍّ عَظيمٍ؛[سوره فصلت، آيه ۳۴ و ۳۵] هرگز خوبى و بدى يكسان نيست، بدى را با خوبى دفع كن تا دشمنان سرسخت هم چون دوستان گرم و صميمى شوند. امّا جز كسانى كه داراى صبر و استقامتند به اين مقام نمى رسند، و جز كسانى كه بهره عظيمى (از ايمان و تقوا) دارند به آن نايل نمى گردند. @modafehh  』
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم؛ بابک نوری هریس 🔺 🔺 🔹 📚معرفی کتاب: بیست و هفت روز و یک لبخند، روایتی است از زندگی شهید مدافع حرم، بابک نوری هریس به قلم سرکار خانم فاطمه رهبر از زبان خانواده و دوستان و هم‌رزمان شهید. شهید نوری هریس دانشجوی بسیجی که داوطلبانه به صفوف رزمندگان مدافع حرم در سوریه ملحق شد و در عملیات آزاد سازی منطقه بوکمال در سن 25 سالگی، دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید. @modafehh  』
همسـر شهیــد : به پـدر و مـادرش بسیـار احترام می‌گذاشت. خودم حس می‌کردم عاملی که آقاحمید را لایق شهـادت کرد، احتـرامی بـود که به والـدین خود داشت. مثلا یک بار که ایشان تصـادف کرده بودند و برایشــان میسر نبـود که از بسترشان تـکان بخورد، مادرشـان که تـماس می‌گرفت به نشـانه احتـرام وضعیت خود را تغییر می‌داد. اگـر خوابیده بود می‌نشست و اگر نشسته بود، می‌ایستاد. به حمید می‌گفتم مادرتان که شما را نمی‌بیند چرا می‌نشینی یا می‌ایستی؟ و او می‌گفت: مادر مرا نمی‌بیند ولی خدا که مرا می‌بیند. 🌿🌿🌿 @modafehh  』
» ✍توت خشک،جایگزین قند 👈بهترین قندطبیعی 👈مفید برای کاهش وزن 👈کاهنده کلسترول بدخون 👈ضدسرطان وبیماری قلبی 👈سرشار از فیبر و ملین است 👈دشمن اضطراب و عصبانیت 👈حاوی آهن و داروی کم خون @modafehh  』
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ ارمیا که رفت، چیزی در خانه کم بود. نگاهش که به قاب عکسهامیافتاد، چیزی در دلش تکان میخورد؛ روزهای سختی در پیش رویش بود. دو هفته از رفتن ارمیا گذشته بود و آخر هفته همه در خانه‌ی محبوبه خانم جمع شده بودند. رها و سایه و آیه در حال انداختن سفره بودند که صدای زنگ خانه بلند شد. زینب به سمت در دوید و گفت: _بابا اومد... آیه بشقاب به دست خشک شد. نگاهها به در دوخته شد که ارمیا با دستی که وبال گردنش شده بود و ساکش همراه دستان کوچک زینب دردست دیگرش بود وارد خانه شد. صدایش سکوت خانه را شکست: _سلام؛ چرا خشک شدید؟! بشقاب از دست آیه افتاد. همه‌ی نگاهها به آیه دوخته شد. ارمیا ساک و دستهای زینب را رها کرد و به سمت آیه شتافت: _چیزی نیست، آروم باش! ببین من سالمم؛ فقط یک خراش کوچولوئه باشه؟ منو نگاه کن آیه... من خوبم! نگاه آیه به دست ارمیا دوخته شده بودو قصد گرفتن نگاه نداشت. رها لیوان آبی مقابل آیه گرفت. ارمیا لیوان را با دست چپش گرفت و به سمت لبهای آیه برد: _یه‌کم از این بخور، باشه؟ من خوبم آیه؛ چرا با خودت اینجوری میکنی؟ کمی آب که خورد، رها او را روی مبل نشاند. ارمیا روبه رویش روی زمین زانو زد: _خوبی آیه؟ آیه نگاه به چشمان ارمیا دوخت: _چرا؟ ارمیا لبخند زد: _چی چرا بانو؟ ⏪ ... 📝@modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ _تو هم میگی بانو؟ _کمتر از بانو میشه به تو گفت؟ _چرا؟ _چی چرا؟ بگو تا جوابتو بدم! آیه: چرا همه‌ش باید دلم بلرزه؟ _چون دل یه ملت نلرزه! آیه: نه سال دلم لرزید و جون به سر شدم،دوباره لرزهی دلم شروع شد؟ ارمیا: مگه نمیخوای دل رهبرت آروم باشه؟ آیه سری به تایید تکان داد. ارمیا هنوز لبخندش روی لبش بود: _دل دل نزن، من بادمجوِن بمم، آفت ندارم؛ عزرائیل جوابم کرده بانو! آیه: یه روزی سید مهدی هم گفت نترس من بادمجون بمم، میبینی که بادمجون که نبود هیچ، رطب مضافتی بود! ارمیا: یعنی امیدوار باشم که منم یه روز رطب مضافتی بشم؟ آیه اخم کرد. زینب خود را در آغوش ارمیا جا کرد. ارمیا زینبش را نوازش کرد و نگاهش هنوز به آیه‌اش بود. اخمهایی که نشان از علاقه،ای هرچند کوچک داشت. علاقه‌ای که شاید برای خاطر زینب نصیبش شده بود... آیه: خدا نکنه، دیگه طاقت ندارم! ارمیا: نفرینم میکنی بانو؟ آیه: تو تمام حرفای سید مهدی رو حفظ کردی؟ ارمیا: چطور مگه؟ آیه: اونم همینو بهم گفت، وقتی گفتم خدا نکنه سوریه برات اتفاقی بیفته... ارمیا: من حتی خوب نمیشناختمش! آیه: خیلی شبیه اون شدی! ارمیا: خوبه یا بد؟ ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
○•🌱 دست خالی نرود از در این خانه گدا شکرلله که به دربار تو راهم افتاد🌱 ‌شبتون کربلایی✨ 『 @modafehh  』
○🌱 داشتنت، داشته‌ای است بسیار عظیم تر از حد تصورات ما ؛ بسان ذره‌ای که خورشید داراییش باشد!! نمی‌بینمت ... نمی‌شنومت ... اما همین که هستی خدا را شکر ... ما که مُردیم بیا پس تو کجایی آقا💔 صبحت بخیر امام زمانم🌸 『 @modafehh  』
دوشنبہ: ناهار :سـالار زیـنب؛سیـدالشـهدا(درود خدا بر ان ها باد) شـام :زیـنت عبادت کنندگـان ؛امام سـجاد(درود خـدا بر او باد) 『 @modafehh  』
امام على علیه السلام : هیچ عملى نزد خداوند، محبوب تر از نماز نیست پس هیچ کار دنیایى شما را در وقت نماز به خود مشغول ندارد. @modafehh  』
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹شهید حاج احمد متوسلیان🌹 یکی میگفت: "تازه رسیده بودم به قرارگاه تاکتیکی و دلم می‌خواست حاج احمد را ببینم.همین طور که داشتم قدم زنان به طرف قرارگاه می‌رفتم، صحنهٔ عجیبی دیدم! در میان آن سکوت و خلوتی بعد از ظهر که هر کدام از بچه ها از شدت گرما به سنگری پناه برده بود و چرت می‌زدند، حاج احمد در کنار تانکر آب نشسته بود و با دقت و وسواس خاصی، ظرف های ناهار بچه های قرارگاه را می‌شست. اول باور نکردم که حاج احمد باشد ولی وقتی به آرامی نزدیک رفتم، دیدم که خود اوست." @modafehh  』
🌿 روزگــــار ســرد وعجیبیہ، وقتے موبایلمون پیشمون نیست انگارے ے چیــز خیلے مهمے رو گم ڪردیم، دنبــالش تا ناڪجا آبادم میریما اینقدر مے گردیــــم تــا پیداش ڪنیم، واســہ پــیدا ڪردنش بــا عــالم و آدمــم ســر جنگ داریم ڪہ چرا نیست ،بایــد ڪنارمون باشــه ڪنارمون چیــــہ اصلا بایــد تــو دستمون باشــہ و دقیقــہ بــہ دقیقــہ به ایــنستا وایتــا واتساپ ...ے ســرے بزنیــم، ولے مدت هاست ڪہ قــــرآن و مــهر و سجــاده دارنــد تــــو ڪمد و بــالاے یــخچال خاڪ میخورنــــد، حــواسمونم بــهش نیست ڪہ نیست ، انگار نه انگار.... 『 @modafehh  』
🔴عوارض جانبی ضد عفونی کننده ها اگزما تحریک پوست تاثیر منفی بر قدرت باروری در معرض قرار گرفتن تری کلوزان مسمومیت با الکل بیشتر ضد عفونی کننده های دست حاوی درصد بالایی الکل هستند و احتمال مسمومیت با الکل در اثر استفاده زیاد از ضد عفونی کننده ها وجود دارد... نکته جالب تر اینکه پزشکان گفته اند استفاده از این محصولات به معنی حذف کامل آلودگی ها از روی پوست نیست و هرگز جای شستشو با آب را نمی گیرد!!! خوب ما توصیه می کنیم از همان ابتدا با آب شستشو بفرمایید تا در معرض عوارض جانبی قرار نگیرید... @modafehh  』
•°•°•~🌹🌹🌹~•°•°• خاطرات حمید آقا:↯ یه روز از سوریه تماس گرفته بودن خانمشون بهشون گفتن این دفعه بیای نمیزارم بری که ایشون گفتن شما اگه اجازه ندادی من فرار میکنم دوباره میام...جالبه من سوریه رو بهتر از قزوین بلدم... @modafehh  』
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ آیه: نمیدونم! دست حاج علی روی شانه‌ی ارمیانشست: _رسیدن به خیر، پاشو که سفره معطل مونده! یه آب به دست و صورتت بزن و لباس عوض کن و بیا! ارمیا بلند شد و گفت: _پس یه‌کم دیگه برام امانت داری کنید تا برگردم! حاج علی خنده‌ی مردانه‌ای کرد و گفت: _مثالا دخترمه‌ها! ارمیا شانه‌ای بالا انداخت که باعث درِد دستش شد و صورتش را در هم‌کرد و ناخودآگاه دست چپش راروی آن‌گذاشت. آیه بلند شد و گفت: _چی شد؟ ارمیا سعی کرد لبخند بزند تا از نگرانی آیه کم کند. _چیزی نیست، تا سفره رو بندازید من برمیگردم. صدرا! باهام میای؟ یه‌کم کمک لازم دارم! صدرا و محمد همراه ارمیا به طبقه‌ی بالا رفتند. محمد با دقت به چشمان ارمیا خیره شد. _وضعت چطوره؟ ارمیا ابرویی بالا انداخت: _تو دکتری؛ از من میپرسی؟ محمد: بگو چه بلایی سر خودت آوردی؟ گلوله خوردی؟ صدرا همانطور که در عوض کردن لباس کمکش میکرد گفت: _حرف بزن دیگه، اونجا خانومت بود نمیشد سوال جواب کرد. ترسیدیم چیزی شده باشه و بیشتر ناراحتش کنه! محمد: چرا روزه‌ی سکوت گرفتی؟ ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗