محمد گفت: «به خدا راضی به زحمت نیستم. ولی بزرگوار! این خاک ها خاکِ کفِ زیرزمینِ خونه است! ربطی به در و دیوار نداره. مزاحم نباشم. ایشالله مستاجر بهتر از من...»
مرد هم که دید محمد مشتری نیست، فرقون را برداشت و با دلخوری گفت: «وقتمو الکی گرفتی! اگه پول داری پاشو برو سالاریه! برو بلوار امین! برو پردیسان! عجب آدمایی پیدا میشه!»
هنوز محمد چند قدمی از آنجا دور نشده بود که گوشی همراهش زنگ خورد. گوشی را برداشت. دید همان بنگاهی است که آدرس این دو تا خانه را به او داده بود.
-سلام آقای جهرمی! خوبی؟
-سلام. تشکر!
-دیدی خونه ها رو؟
-آره. آخه اینجا کجا بود که آدرسش دادی؟ دلت اومد این همه راه برم و به همچین جایی سر بزنم؟
-خب بنده خدا به اون پولی که میخوای تو این منطقه هزینه کنی، همینا میشه گرفت. نمیخوای، باید بری میدون نبوت. بری تهِ نیروگاه!
محمد که متوجه عوض شدن ادبیات بنگاهی شده بود سکوت کرد و حرفش نیامد. بنگاهی که سکوت و تسلیم محمد را دید تیر آخر را زد و گفت: «پاشو بیا اینجا که یه سورپرایز برات دارم. سورپرایزم تو راهه. تو هم بیا تا بشینیم همین امروز مشکلت حل کنیم.»
محمد با تعجب گفت: «این دو تا خونه که بهش میگفتی اوکازیون، اینجوری بود. خدا به دادِ چیزی برسه که شما بهش بگی سورپرایز! باشه. تا چند دقیقه دیگه میام. خدافظ.»
محمد با هزار دل امید حرکت کرد و رفت. در راه با خودش کلی فکرای جورواجور کرد. ذهنش به همه جا و همه احتمالات رفت. حتی به این فکر میکرد که لابد یک نفر از طرف یک خیریه پیدا شده و دلش به حال محمد بی زبان سوخته و میخواهد به او جایی بدهد تا چند صباحی زندگی کنند. یا مثلا با خودش فکر کرد که توانسته جای بهتر پیدا کند و ...
اما وقتی وارد بنگاه شد، تمام بدنش یخ کرد. وسط خنده های لوسِ بنگاهیِ خدانشناس، دید صاب خانهاش آنجا نشسته! محمد با دیدن صاب خانه زبانش قفل شد. صاب خانه مُفنگی وقتی محمد را دید، دماغش را بالا کشید و کمی صاف و راس تر نشست و با همان چشمانی که یکی از آن چشمانش چپ بود و چشم دیگرش دودو میزد به محمد گفت: «به به! چشم ما روشن! آقای جهرمی عزیز!»
محمد نگاهی به بنگاهی کرد. بنگاهی تعارف کرد و محمد نشست. تا نشست، صاب خانه ادامه داد: «رفتی و دورات هم زدی و دوباره برگشتی سرِ خونه اوّلت! دیدی جایی بهتر از خونه من پیدا نمیکنی؟!»
محمد آب دهانش را قورت داد. زبانش را از قفلی نجات داد اما هنوز نمیتوانست حرف بزند. در همین حال و هواها بود که بنگاهی مثلا خواست بزرگتری کند و فضا را مدیریت کند که گفت: «وضعیت خونه ها را دیدی. یا گرونن و به پول شما نمیخورن. یا در این رِنج قیمتی، بهتر از خونه دوست عزیزم پیدا نمیکنی! من با ایشون هم حرف زدم. میتونم با همون پیشنهادی که ایشون داده، اجاره شما را تمدید کنیم. والا بنظرم اضافه کردن سی درصد به اجاره پارسال، خیلی هم عادلانه است!»
ادامه 👇👇
محمد از دیدن ریاکاری بنگاهی، کمکم نزدیک بود تهوع کند. از طرف دیگر، بوی سیگار و دود وحشتناکی که از صاب خانهاش به دماغش میخورد، حالش را بدتر کرده بود. کمکم لب هایش را باز کرد و با همان لکنت همیشگی گفت: «شما که میدونستی من مستاجر این آقا هستم، اخلاقا درست نبود که منو بفرستی دنبال نخود سیاه و بعدش هم به صاب خونم بگی بیاد اینجا! من به شما اعتماد کرده بودم و فکر میکردم درست راهنمایی میکنید.»
صاب خونه فورا به محمد پرید و با لحنی سراسر تحقیر و تمسخر گفت: «آخه زبون بسته! اگه من میدونستم پول نداری و فقط میخوای یک سال بشینی، خونمو بهت اجاره نمیدادم. مگه من بیکارم که هر سال پاشم بیام بنگاه و مستاجر جدید بگیرم؟»
بنگاهی که دید صاب خونه پا را از دایره حیا و ادب آن طرفتر گذاشته، فضا را آرام کرد و رو به محمد گفت: «این بنده خدا منظوری نداره. بعضیا دوس ندارن هر سال یه مستاجر جدید بگیرن. حالا به هر حال. بنظرم خودتو تو دردسر جابجایی ننداز. همینو تمدید کن و راحت بشین و زندگیت بکن.»
محمد که به خاطر توهینی که صاب خانه به او و لکنتش کرده بود بسیار دلش گرفته و عصبانی بود، از سر جایش بلند شد. نزدیک بود کاری دست خودش بدهد. اما خودش را کنترل کرد. رو به بنگاهی گفت: «فکرامو میکنم و به شما اطلاع میدم. خدانگهدار.»
حتی به صاب خانهاش نگاه نکرد و بنگاه را ترک کرد.
آسمان و زمین برایش تنگ شده بود. سنگینی غیرقابل وصفی روی سینهاش حس میکرد. یک ساعت و نیم دو ساعت به اذان مغرب مانده بود. آن روز محمد، نه صرفا به خاطر پول نداشتن و فقری که تا آن روز تجربه نکرده بود، بلکه به خاطر توهین آشکاری که به او شده بود و احساسی که از خورد شدن شخصیتش داشت، برای اینکه غم و غصهاش را خانه نبرد و دل صفیه را نرنجاند، تمام خیابان جوادالائمه را دو ساعت گریه کرد و راه رفت ... گریه کرد و راه رفت ... گریه کرد و راه رفت ...
ادامه دارد...
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@Mohamadrezahadadpour
Ghol Midam Age Varagh Bargarde(320).mp3
5.85M
صلی الله علیک یا اباعبدالله
🌸
کتاب کودک شما مسافر کربلا👆
اگه میخوای کودکت امام حسینی بشه و از همین بچگی عشق و درک عمیقی از امام حسین (ع) داشته باشه 😍 این کتاب رو براش بگیر👇
«کتاب مسافر کربلا» با اسم و عکسِ زیبای کودک شما ساخته میشه❤️
کتابی که برای بچه های (۶ تا ۱۱ سال) مناسبه😍
اینجا میتونی کتاب رو بخونی👇
https://eitaa.com/joinchat/1154875586Cf505142ea8
🌱
🌿🌿 #مممحمد۲ 🌿🌿
✍️ نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
#قسمت_هشتم
یکی دو شب بعد از آن قضایا ملیحه با محمد تماس گرفت و آنها را برای شام به منزلشان دعوت کرد. مهدی به لطف پدر و مادرش توانسته بود خانه خوبی در پردیسان بخرد. ملیحه هم که ماشاءالله با سلیقه! به خاطر همین خانه آنها معمولا از تراز زندگی طلبه های فقیری همچون محمد، حداقل هفت هشت پله بالاتر بود.
طلبه ها معمولا در قم، شب های چهارشنبه و پنجشنبه به منزل همدیگر برای میهمانی میروند. چرا که مقیدند شبی که فردایش باید به درس بروند، مزاحم مطالعه و مباحثه یکدیگر نشوند.
تخصص ملیحه در پختن مرغ شکم پر، با برنج محلی و پسته خلال شده جای شک و شبهه ای ندارد. شب جمعه ای در منزل ملیحه و مهدی، محمد و صفیه نشسته بودند و همگی با هم شام میخوردند که ملیحه سر حرف را برداشت:
-داداش راستی میخواستی خونت عوض کنی، موفق شدی؟
محمد نفس عمیقی کشید و با حالتی از خستگی گفت: «نه بابا! مگه زورمون میرسه که خونه عوض کنیم؟ اگه برات بگم چقدر گشتم و چقدر اذیت شدم و چه حرفها که نشنیدم، باورت نمیشه!»
ملیحه قاشقش را زمین گذاشت و با ناراحتی گفت: «خدا نکنه. الهی بمیرم. چی شده؟»
صفیه گفت: «محمد تا حالا خیلی آبروداری کرده که درباره صاب خونمون چیزی نگه. از بس اذیت میشیم. فکر کن وقتی ما نیستیم، دخترش که راهنمایی هست، بدون اجازه ما میاد پایین و پشت میز مطالعه محمد میشینه و درس میخونه. یا مثلا تازگی ماهواره خریدند و وقتایی که بابا و مامانه نیستند، بچه ها میزنن شبکه های ناجور و یه تصویر مات روی بعضی شبکه های ما هم میفته! از چیزای دیگه اش نگم بهتره.»
محمد: «ما گیر کردیم. وگرنه به خدا حتی یک ساعت هم اونجا نمیموندیم. مخصوصا الان که گفته یا باید دومیلیون و پانصد هزارتومن دیگه بذاری رو پول پیش یا باید اجاره خونه رو دو برابرش کنی! اصلا این شدنیه بنظرتون؟ ینی یا پول پیش را باید دو برابر کنم یا پول اجاره رو!»
مهدی گفت: «این خیلی سخته. اصلا باورم نمیشه همچین حرفی زده باشه! ینی داره واسه اون زیرزمین فکستنی، اجاره و پول پیشِ یه واحد تمیز و نوساز در پردیسان رو ازت میگیره! جور در نمیاد!»
محمد که دیگر اشتهایش کور شده بود، دست از غذا خوردن کشید. ملیحه گفت: «داداش اگه نخوری به خدا ناراحت میشم. بخور داداش. اونم خدا بزرگه.»
صفیه یک تکه دیگر از مرغ را از دیس برداشت و جلوی محمد گذاشت و با چشم و ابرو از محمد خواست که بخورد. محمد هم دو سه تا لقمه دیگر خورد.
همه در سکوت بودند که ملیحه جمله ای گفت که همه چیز برای محمد و قصه های جدید زندگی اش باز شد. همین طور که دو سه قلپ دوغ و نعنا را خورد، لیوانش را گذاشت و به محمد گفت: «محمد چرا نمیری تبلیغ؟!»
ادامه 👇👇
محمد نگاهی به صورت ملیحه کرد. نگاهی به صورت صفیه کرد. نگاهی به سقف کرد. چیزی نگفت.
ملیحه ادامه داد: «محمد همه طلبه ها با تبلیغ آقا شدند. فکر کنم باید بری حکم بگیری و اینا ... مگه نه مهدی؟»
مهدی که دیگر شامش خورده بود گفت: «باید بری دارالشفا ... قسمت اعزام مبلّغ ... یه فرم هست پر میکنی و شرایطش بپرسی و بعدش هم حکم میدن و میری تبلیغ. بعد از اینکه از تبلیغ برگشتی، مبلغی برات واریز میکنند که شاید زیاد نباشه اما میتونه بخشی از مشکلاتت برطرف کنه.»
محمد دوباره نگاهی به این طرف و آن طرفش انداخت. حرف، حرف خوبی بود. اما ... محمد گفت: «تبلیغ خوبه ها اما باید معمم باشی و منبر بری و ... حالا من از ایناش نمیترسم ... خدا رو شکر میتونم جمع و جور کنم ... حتی ...»
مهدی گفت: «ملیحه میدونستی محمد از وقتی پایه سه حوزه بوده، برای بچه های پایه های هشت و نه و ده که میخواستند منبر برن، مطلب مینوشته و بهشون میداده تا بتونن منبر برن؟!»
ملیحه و صفیه با تعجب به هم نگاه کردند و بعدش به محمد زل زدند! ملیحه گفت: «راس میگه محمد؟!»
صفیه گفت: «نگفته بودی!»
محمد که کلافه به نظر میرسید و سختی ها و مشکلات منبر رفتن از جلوی چشمش در حال عبور بود، نفس عمیقی کشید و همچنان حرفی نزد.
تا اینکه مهدی گفت: «حالا فکر نکنم شماها بدونین مقاتل سبعه و جامع المقاتل شیعه و این چیزا ینی چی؟ اما شیعه هفت تا مقتل معتبر درباره روضه امام حسین علیه السلام داره که از نظر همه علما معتبره. میدونستین محمد سه تا از مقاتل را خط به خط حفظه؟!»
ملیحه که دیگر چشماش گرد شده بود گفت: «تو رو قرآن؟!»
صفیه هم داشت از تعجب شاخ در میآورد. که مهدی گفت: «بنظرم محمد باید بره تبلغ! نه فقط به خاطر مسئله پول پیشِ خونه و راحت شدن از دست صاب خونهاش. نه. اینا خدا درست میکنه. محمد از خیلی از بچه ها و دوستامون دستش ماشاالله از نظر مطلب و ایده و سوژه منبر، پُرتر هست.»
در راه برگشتن از خانه ملیحه به طرف خانه خودشان بودند. سوار یک ماشین گذری بودند که از پردیسان به طرف حرم مطهر میرفت. که صفیه دستش را روی دست محمد گذاشت و آرام به محمد گفت: «من از حرفایی که آقامهدی زد اطلاع ندارم و سر در نمیارم. اینقدر میدونم که خیلی اهل مطالعه هستی. محمد بنظرم ایده منبر و تبلیغ خیلی ایده خوبیه. برو دنبالش.»
محمد جوری که راننده حرفش را نشوند دستش را جلوی دهانش گرفت و سرش را به طرف صفیه خم کرد و با آمیزه ای از عصبانیت و حرصی که از درون میخورد، درِ گوش صفیه گفت: «تو فکر کردی خودم دلم نمیخواد؟ آرزومه که بتونم برم منبر. ولی مگه میتونم که نرفتم؟ مگه زبونِ لعنتی ... لا اله الا الله!»
صفیه گفت: «باشه حالا. چرا حرص میخوری؟ لااقل درباره اش فکر کن. شاید خدا خواست و موفق شدی.»
هر دو در سکوت فرو رفتند. ماشینی که آنها را میبرد سرِ سه راه پشت ترافیک مانده بود که محمد رو به صفیه گفت: «صفیه بقیشو راه بریم؟ یه کم طولانیه. پایه ای؟»
ادامه 👇👇
پیاده شدند و تا نیروگاه راه رفتند. حدودا دو سه ساعت پیاده روی کردند و محمد همه چیز را درباره تبلیغ و سفر تبلیغی و سختی ها و مسائلش را برای صفیه گفت. وقتی به خانه رسیدند، هنوز محمد کامل لباس های بیرونی اش را عوض نکرده بود که چشمش به قرآن افتاد. به دلش افتاد که استخاره کند. به طرف قرآن رفت. رو به قبله ایستاد و چشمانش را بست. صلواتی فرستاد و توسلی به حضرت زهرا ... بسم الله گفت و صفحه ای از قرآن را باز کرد. این آیات آمد: «وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ کَانَ مُخْلَصًا وَکَانَ رَسُولا نَبِیًّا. وَنَادَیْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الأیْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِیًّا. وَوَهَبْنَا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنَا أَخَاهُ هَارُونَ نَبِیًّا»
وقتی چشمانش را باز کرد و میخواست بخواند، دید صفیه کنارش ایستاده و با لبخند کوچکی که بر لب داشت شروع به خواندن ترجمه اش کرد: «و در این کتاب، [سرگذشتِ] موسی را یاد کن، بی تردید او انسانی خالص شده و فرستاده ای پیامبر بود. او را از جانب راست طور ندا کردیم، و او را در حالی که با وی راز گفتیم، مقرّب خود قرار دادیم. و از رحمت خود برادرش هارون را که دارای مقام پیامبری بود، به او بخشیدیم.»
صورتش را به طرف محمد چرخاند و گفت: «این ینی خوبه یا بده؟»
محمد که نمیدانست چه بگوید که حکایت از استرس دوچندانش نسبت به آن دو سه آیه نباشد، نفس عمیقی کشید و در حالی که اندکی تهِ صدایش میلرزید گفت: «من همیشه از بنی اسراییل بیزار بودم. همیشه. خدا نکنه سر و کارمون به کسانی بیفته که ایرادات بنی اسراییلی ازمون بگیرن.»
فردا صبح شد. چون کمتر از دو هفته مانده بود به ایام دهه محرم، محمد فورا بعد از درس فقه، یعنی قبل از درس اصولش به امور تبلیغ حوزه مراجعه کرد. ماشاءالله! دید یک صف طولانی که متشکل از حدود چهل پنجاه نفر و اغلب معمم بودند، تشکیل شده. رفت و آخر صف ایستاد. کله کشید که ببیند سرِ صف چه خبر است؟ که دید حاج آقایی نشسته و تند تند اسامی طلبه ها و کد پرونده تحصیلی آنها را میپرسد و فرمهایی را به آنها تحویل میدهد. محمد یاد دوران مهدکودک و صف بچه ها و خانم نوبهار و مشکلش برای گفتن اسمش افتاد. ناخودآگاه دست و پایش یخ زد و مثل دوران کودکی اش شروع کرد و تند تند در دلش اسمش را تمرین کرد که وقتی نوبتش شد، در گفتن اسمش گیر نکند و به راحتی اسمش را بگوید و راحت بشود.
اما ... خیلی طول نکشید که نوبتش شد. حاج آقای جوانی که روی صندلی بود و اصلا فرصت نمیکرد که سرش را بالا بیاورد، تندتند اسامی را مینوشت و میگفت: «بعدی!»
نوبت محمد شد. یا صاحب الزمان. محمد میخواست خودش را معرفی کند اما زبانِ لامصبِ وقت نشناسش ذره ای قصد همکاری نداشت. محمد تمام لبش را غنچه کرده بود و داشت زور میزد تا بگوید مُحمد ... اما روی حرف میم گیر کرده بود. در آن لحظه مثل سکرات موت که حکایت از سختیهای لحظه جان دادن دارد، همه قصه زندگیش از جلوی چشمانش عبور میکرد...
-بفرما آقا ... اسم ...
محمد چهره صاب خونه از جلوی چشمانش عبور میکرد ... فکر لحظه ای که با حالت تمسخر به او زبان بسته گفت!
-اسمتون آقا!
یاد قهقهه بنگاهی افتاد. یاد وقتی که با دوست عملیاش نقشه دست به سر کردن محمد کشیده بودند و محمد خبر نداشت و همه خیابان جوادالائمه و سواران را پیاده گز کرد!
محمد در حال زور زدن و تلاش برای گفتن میمِ محمد بود که ناگهان آن حاج آقا حوصله اش سر رفت و سرش را بالا آورد و به چهره و قیافه محمد با تعجب خیره شد! که در آن لحظه محمد با فشار و استرس خیلی زیاد توانست بگوید: «مُمُمُحمد رضا حدادپور جهرمی!»
ادامه 👇👇
حاج آقا که متوجه مشکل لکنت محمد شده بود برگه دیگری از کشو درآورد و به محمد داد و گفت: «برادر شما باید بری کمسیون!»
محمد که تمام سر و صورتش را عرق گرفته بود با تعجب پرسید: «چرا کمسیون؟!»
حاج آقا گفت: «خودت میدونی برادر! شما احتمالا با این وضعیتی که دارین، حکم تلبّس هم ندارین. درسته؟»
محمد جواب داد: «بله. درسته.»
-فردا آخرین کمسیون قبل از دهه محرم تشکیل میشه. شما هم نفر آخری. چهل دقیقه قبل از نماز ظهر اینجا باش. اتاق شماره سه. کمسیون اونجاست. اوناها. اون اتاق! بعدی!
محمد قبل از اینکه نفر بعدی بیاید و اسمش را بگوید فورا پرسید: «سخت میگیرن؟»
جوابش داد: «بستگی داره. شما حتی اگه مشکل علمی هم نداشته باشی، بعیده با این وضعیتی که ... البته ببخشید ... چون خودت پرسیدی دارم میگیم ... بعیده به راحتی به شما حکم تلبس بدن ... چه برسه حکم اعزام به تبلیغ!»
استرس محمد از آن جواب، صد برابر شد. قرار بود فردا به جلسه ای برود که نتیجه منفیاش از قبل مشخص است! و از طرف دیگر نیاز مبرم مالی و واجب شدن عوض کردن خونه اجاره ای و ...
اگر بگویم محمد تا فرداظهر چشم روی هم نگذاشت و استرس کشید دروغ نگفتم و ذره ای اغراق نکردم. محمد چهل دقیقه فرصت داشت که خودش را جوری پرزنت کند و نظر سه عالم بزرگواری که روبرویش نشسته بودند را جلب کند که بتواند به تبلیغ برود و مختصر پاکتی دریافت کند و زندگی اش را از آن معضل و فقر تا حد اندکی نجات دهد. و همین فکر، بر استرس و هیجان محمد می افزود و در نتیجه، لکنتش ده برابر و در بعضی موارد قفل قفل میشد.
آن بیست و چهار ساعت جانکاه گذشت و محمد خودش را روبروی سه عالم با محاسن بلند و سفید و عینک های ته استکانی دید. مثل اینکه جوجه ای به مصاف سه شیر غران و دنیادیده رفته باشد. محمد به زور خودش را معرفی کرد و مممحمد را گفت و آنان متوجه ماجرا شدند. و شاید به خاطر حجب و حیایی که داشتند و اینکه علاقه ای به ذکر این مشکل در کاغذ ارزیابی نداشتند، ترجیح دادند جوری سوالات علمی در حوزه های قرائت و ترجمه و لغات قرآن، تجزه و ترکیب آیات، احکام مبتلابه، سوالات عقاید و تحیلیل سیاسی و ... بپرسند که بتوانند به محمد بگویند ضعف علمی داری و برو خودت را تقویت کن!
اما محمد که مثل انسان در حال غرق شدن در دریای مشکلات مالی زندگی اش بود، مثل کسانی جلوی طوفان سوالات اساتید ایستاد که به آنها بفهماند که یا مرگ یا زندگی! اینقدر مصمم و دقیق و درست به سوالاتشان جواب داد که اگر هر کسی یک ربع طول میکشید، مصاحبه آنان با محمد حدود یک ساعت طول کشید.
تا اینکه یک نفر از آن اساتید میخواست سوال بیشتری مطرح کند که یکی دیگر از آنان گفت: «فکر کنم دیگر کافی باشد!»
آن استادی که میخواست سوال بپرسد، فرود آمد و دیگر حرفی نزد. استادی که گفته بود دیگر کافی است، رو به محمد کرد و گفت: «ببین پسرجان! برگه ارزیابی که ما باید درباره شما پر کنیم، ده تا گزینه دارد. هشت تای آن مربوط به سوالات علمی و اطلاعات عمومی بود که ماشاالله از همه کسانی که امروز مصاحبه گرفتیم بهتر بودی و تمام هشت مورد برای شما مثبت ثبت کردیم. اما دو مورد آخر برای شما مثبت نیست پسرم.»
محمد گفت: «میشه بپرسم دو مورد آخر چیه؟»
ادامه 👇👇
آن استاد دستی بر محاسنش کشید و گفت: «مورد نهم درباره ظاهر موجه است که شما ظاهرتون موجه نیست!»
محمد با تعجب گفت: «چرا؟ ظاهرم چشه؟!»
-چون محاسن شما خیلی کوتاهه. محاسن طلبه که نباید از موی سرش کوتاه ترش باشه. حالا فقط اینم نیست. مورد دهم هم مربوط به فن بیان هست که شما اصلا بیان نداری چه برسه به فن بیان!
محمد که متوجه منظورش شده بود در حالی که بغض داشت گفت: «اما من که هشت تاش مثبت بودم و خودتون گفتین خیلی خوب جواب دادم. من فقط دو تا گزینه آخرو ...»
که ناگهان همان استادی که میخواست باز هم سوال بپرسد و بالاخره محمد را یک جا گیر بیندازد گفت: «پسر خوبی هستی و مشخصه که اهل فضل و دانشی اما نباید طلبه میشدی! ما اگه زبون نداشته باشیم که با مردم ارتباط بگیریم بیچاره میشیم. تازه بقیه که زبون دارن و مثل بلبل میخونن و حرف میزنن، خیلی وضع و روزگار چندانی ندارند چه برسه به شما.»
محمد فقط تمام تلاشش این بود که قطره اشکش از گوشه چشمش نریزد. از بس این حرف برایش سنگین بود. دیگر برایش مهم نبود که جواب آنها بدهد. چون از این مستقیم تر نمیتوانستند دست روی نقطه ضعفش بگذارند! تمام زورش را جمع کرده بود و تلاش میکرد چشمانی که از فشار حجمِ زیادِ اشک و غصه رگ آورده بود و قرمز شده بود، نم پس ندهد و حتی یک قطره جلوی آنها نریزد.
و آنها در آن لحظه چشم از صورت و چشمان محمد برنمیداشتند. و آن عالمِ بزرگوارِ خدابیامرز قصد نداشت از روی جنازه احساسات محمد به راحتی رد بشود. قصد داشت با نعل تازه از روی تمام غرور و رشته افکار و عشق وافرش به حوزه و لباس آخوندی رد بشود. به خاطر همین گفت: «همین حالا هم دیر نشده. همش هفت هشت سال درس خوندی ... پاشو برو دنبال یه کار دیگه ... تو با این حساب حتی نمیتونی تدریس کنی ... چه برسه منبر بری و یا بخوای جذب کارِ دولتی و دانشگاهی بشی.»
خودش تنها محمد را ارباً ارباً نکرد. بزرگوار بغل دستی اش هم میخواست افتخار این را داشته باشد که در جلوگیری از آن چیزی که هدر رفتن سهم و پول و شهریه امام زمان ارواحنا فداه میدانست نقش داشته باشد که رو به محمد گفت: «وقتی این همه سال شهریه بگیری اما نتونی بری تبلیغ و سربازی حضرت رو بکنی، شبهه شرعی برای شهریه ات پیش میاد! ای چه بسا یکی بهتر از تو بتونه بشینه سر کلاس و شهریه بگیره و بعدش هم بره منبر و مردم رو هدایت کنه.» سپس رو کرد به بغل دستی اش و پرسید: «غیر از اینه آقا؟»
بغل دستی اش هم تاییدش کرد و فرمود: «نخیر آقا! طیب الله! حواسم به این وجه نبود! درسته.»
تمام شد. با اینکه جلسه در طبقه سوم ساختمان دارالشفا برگزار میشد، اما برای محمد حکم گودی قتلگاه داشت.
ادامه دارد...
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@Mohamadrezahadadpour