هدایت شده از I hate Sundays
تو و یک دوست قدیمی، در یک کلاس نشسته اید. اما دیگر دوست نیستید. فقط یک غریبه هستید که حتی به یکدیگر نگاه هم نمیکنید. هم تو عوض شدهای و هم او. شاید خودت کسی بودی که اول قطع ارتباط کرد. اما چیزی که پنهان میکردی این بود. این که در ذهنت بار ها با او صحبت کرده بودی. مثل همان روز های خوش قدیمی. دلت برایش تنگ شده بود، اما دیگر حاضر نبودی خودت را فدای او کنی. طبیعی بود که بعضی وقتا دلت میخواست گریه کنی. اما وقتی دوباره او را میدیدی، ترجیح میدادی تمام دلتنگیات را پنهان کنی. چون میدانستی اگر بفهمد، از قلب تو باز هم سوءاستفاده میکند.
تقدیم به moon
از طرف Nevella
هدایت شده از I hate Sundays
تو عکاس ماه بودی. هر شب راس ساعت معینی پشت تلسکوپ مینشستی و از ماه عکس میگرفتی. بعضی شب ها کامل بود؛ بعضی شب ها نصفه. بعضی شب ها نورانی بود و بعضی شب ها، ابر جلوی نورش را گرفته بود. گاهی اوقات سفید بود؛ گاهی اوقات قرمز؛ بعضی وقت ها هم آبی.
به بقیه میگفتی هدف خاصی از این کار نداری. اما حقیقت کامل را نمیگفتی. دوست داشتی روزی برای همیشه ساکن ماه شوی. شاید کسی هم از آنجا، عکس تو را میگیرد. وگرنه چگونه میشود بدون هیچ دلیلی عاشق یک جرم آسمانی شد؟
تقدیم به عقیق عزیز.
از طرف Nevella.
.moon.
تو و یک دوست قدیمی، در یک کلاس نشسته اید. اما دیگر دوست نیستید. فقط یک غریبه هستید که حتی به یکدیگر
چقدر قشنگ و حق بود
باورم نمیشه انقد درست باشه
ولی اولش یکم غلطه
.moon.
تو و یک دوست قدیمی، در یک کلاس نشسته اید. اما دیگر دوست نیستید. فقط یک غریبه هستید که حتی به یکدیگر
این توی ۳ تا حالت برام پیش اومد
دقیقا همین
با همین سناریوووووو
سناریو اول دقیقا همین بود و من وقتی فهمیدم اون دیگه طرف من نیست، مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم.
سناریو دوم و سوم هم بماند:)
.moon.
ناراحت شدم مرسی. مگه من گفتم نویسندم خب؟🥲
اگه شما هم نظرتون همینه بگید بیخیال اینجا بشم:)