زیبا نیست؟!
خورشید عاشقانه ماه را دوست داشت، هر روز میمرد تا ماه کمی نفس بکشد:)
اهنگ پخش میشه و من با تو ، توی ذهنم میرقصم . وقتی حواسم با کارای روزمرهم گرمه توی سرم باهام حرف میزنی . همراه قدم زدنم توی خیابونای شهری و من از خودم میپرسم اینا واقعیه ؟
اما همون لحظه یادم میوفته که خب اینا فقط فکره
یه سری آدم بزرگا یه جوری بچگانه رفتار میکنن
که دلم میخواد برم بگم عزیزم مطمئنی ۴۰ سالته دیگه؟
با من ۱۸ ساله لج میکنی؟
و به تاسف سرمو تکون بدم و دیگه نزدیک خودش و خانوادش و هر چی که بهش ربط داره نشم
برای همیشه تبعیدش کنم به ته مغزم که هرچی زودتر کلا فراموش بشه
من عاشق اینم تو ماشین جلو بشینم
اگه بهت تعارف کردم تو بری جلو بشینی
قبول نکن لطفا
وای تولد هستی خوشگله اس که
امشب دیدمت نمیدونستم تولدته وگرنه تبریک میگفتم
خلاصه که ایشالاا بهترینا برات رقم بخوره
مبارکه تولدت:)
جشن تکلیف دعوت بودم و اصلا دوست نداشتم برم
از طرفی تا ساعت ۲ بیرون بودم
و ساعت ۳ شروع میشد
خلاصه رفتم و یه استایل خفن هم زدم
از اونجا هم با دوستم قرار داشتم که بریم هم
خرید کنیم هم پیرسینگ بزنم
حالا از اونجا مامانم بلند نمیشد راه بیافتیم و دوستم رسیده بود سر محل قرارمون و من داشتم عصبی تر میشدم
من واسه پیرسینگم خیلی استرس داشتم
سر همین گفتم بریم اول خرید کنیم آخرش پیرسینگ بزنم که حالمون گرفته نشه