یه وَن کوچیک میخوام که داخلش آشپزخونه و یه کاناپه که برای خوابیدنِ دو نفر جا داره، به علاوه کلی خوراکیهای مختلف.
توی این هوای بهاری باهم بریم یه جای دور و از همه جدا شیم، توی راه آهنگ بزاریم، بریم تو طبیعت، یه جای پر از درخت و جنگل و صدای آبشار.
دلم پر میکشه برای سفر، برای یه زندگی که دائماً در حال تغییره.
انگار که یه خنجر رو فرو کرده باشن توی قفسه ی سینه ام، تیر میکشه و دردش منو تا پای مرگ می بره. انگار همه ی کوه های زمین رو گذاشته باشن روی قفسه ی سینه ام، سنگینه و منو زیر فرسنگ ها درد دفن میکنه.
تنهایی
کلمه عجیبیه
تا وقتی زندگیش نکنی نمیتونی درک کنی
انگار تبعید شدی یه جای دور حق دیدن هیچکس و نداری
انگار تو یه اتاقی که درشو روت قفل کردن
انگار تو یه جمع غریبه ای همه همدیگر و میشناسن