یه وَن کوچیک میخوام که داخلش آشپزخونه و یه کاناپه که برای خوابیدنِ دو نفر جا داره، به علاوه کلی خوراکیهای مختلف.
توی این هوای بهاری باهم بریم یه جای دور و از همه جدا شیم، توی راه آهنگ بزاریم، بریم تو طبیعت، یه جای پر از درخت و جنگل و صدای آبشار.
دلم پر میکشه برای سفر، برای یه زندگی که دائماً در حال تغییره.
انگار که یه خنجر رو فرو کرده باشن توی قفسه ی سینه ام، تیر میکشه و دردش منو تا پای مرگ می بره. انگار همه ی کوه های زمین رو گذاشته باشن روی قفسه ی سینه ام، سنگینه و منو زیر فرسنگ ها درد دفن میکنه.
تنهایی
کلمه عجیبیه
تا وقتی زندگیش نکنی نمیتونی درک کنی
انگار تبعید شدی یه جای دور حق دیدن هیچکس و نداری
انگار تو یه اتاقی که درشو روت قفل کردن
انگار تو یه جمع غریبه ای همه همدیگر و میشناسن
به اندازه کافی از تجربههات درس بگیر تا بتونی تبدیل به آدمی بشی که بلده کجا رها کنه، کجا محکمتر ادامه بده.
کجا از خودش بزنه جلو، کجا با خودش راه بیاد. کجا با آدما وارد مشاجره بشه، کجا به نفع خودش کنار بکشه.
کجا وقتی زمین خورد افتادن رو بهانه برای نشدن نکنه، و کجا وقتی جهان بر وفق خواستههاش پیش نرفت، دلیلی بر هیچوقت اتفاق نیفتادن نکنه!
آدمی که میدونه چی میخواد، چی نمیخواد.
بعد مدت ها میخوام روزمرگی تعریف کنم
راستش فکر میکردم
اینکه بخوام روزمو تعریف کنم خیلی جالب نباشه
ولی اگه خودم دوسش داشته باشم و اینجام بشه دفتر خاطراتم خیلی باحاله نه؟!
هنوزم وقتی راجبت حرف میزنم
چشام برق میزنه
این برق و از پشت چتم طرف میتونه بفهمه